تاریخ ایران و جهان
۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید
تاریخ سلسله هخامنشیان
دیدگاه یونانی درباره آفرینش جهان
تاریخ بازیهای فکری در ایران
مرگ‌های خاندان پهلوی
نخستین زیردریایی جنگی تاریخ
قدیمی ترین هفت تیر جهان
تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان
تاریخ اسباب بازی در ایران
زنان مخترع تاریخ
تاریخچه تلفن در ایران
رویدادهای تاریخی رخ داده در نوروز
قفقاز کجاست
راه ها و جاده ها در ایران باستان
این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد
جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن
آشنایی با قوم باستانی لولوبیان
مشعل بخور دان بکجه گنج ملی کره
فناوری‌های باستان جلوتر از زمان‌های خود بودند
نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه
روزی که امیرکبیر گریه کرد
جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن
شاه طهماسب یکم
http://www.onhistory.ir
http://www.onhistory.ir/?p=108
http://www.onhistory.ir/?p=151
http://www.onhistory.ir/?p=152
http://www.onhistory.ir/?p=133
http://www.onhistory.ir/?p=169
http://www.onhistory.ir/?p=171
http://www.onhistory.ir/?p=167
http://www.onhistory.ir/?p=139
http://www.onhistory.ir/?p=135
http://www.onhistory.ir/?p=181
http://www.onhistory.ir/?p=137
http://www.onhistory.ir/?p=153
http://www.onhistory.ir/?p=208
http://www.onhistory.ir/?p=211
http://www.onhistory.ir/?p=224
http://www.onhistory.ir/?p=220
http://www.onhistory.ir/?p=216
http://www.onhistory.ir/?p=222
http://www.onhistory.ir/?p=218
http://www.onhistory.ir/?p=232
http://www.onhistory.ir/?p=236
http://www.onhistory.ir/?p=216
http://www.onhistory.ir/?p=137


منابع تاریخی رومیان از بانوان جنگجوی برجسته امپراتوری ساسانی (۶۵۱ – ۲۲۴ میلادی) یاد می‌کنند. زوناراس در اشاره به نیرو‌های شاپور اول می‌نویسد:

در ارتش ایرانیان… گفته می‌شود که زنانی هم وجود دارند که مانند مردان لباس پوشیده و مسلح می‌شدند.

 

 

امپراتور والرین ( قدرت ۲۶۰- ۲۵۳ میلادی) ( در حال زانو زدن) و یک سناتور رومی ( با ردای رومی توگا در سمت راست) در ۲۶۰ میلادی به ارتش شاپور تسلیم می‌شود. امپراتور و سناتور را یک بانوی جنگجوی ایرانی (چپ) و یک افسر از خاندان سورن ( با کلاه قرمز) همراهی کردند. منابع رومی گزارش می‌کنند که افسران زنان ایرانی دوش به دوش مردان ساسانی می‌جنگیدند.

 

 

کاهنه‌ای از معبد آناهیتا “فر” یا شکوه ایزادی را پس از پیروزی برجسته بهرام چوبین در برابر هون‌ها در اواخر دهه‌ ۵۸۰ میلادی به او تقدیم می‌کند. زنان در الهیات ایران باستان و دین زردشتی بازی می‌کردند.

 

 

شاهزاده شیرین ( که مسیحی بود) در کنار همسر و پادشاهش خسرو پرویز. هر چند خسروپرویز زردشتی بود اما به عقاید مسیحی همسرش احترام می‌گذاشت. در دوران ساسانیان علاوه بر زردشتیان، جمعیت مسیحی و بودایی زیادی در ایران زندگی می‌کردند.

 

 

شاهزاده بوران ( معنای لغوی: زن زیبا) در شیز از آذربایجان. بوران ( پوراندخت) یکی از آخرین فرمانروایان ساسانیان پیش از حمله‌ی اعراب- مسلمانان بین ۶۳۷- ۶۵۱ میلادی بود.

بعد از این که امپراتوری ساسانیان در اثر حمله مسلمانان عربستان فروپاشید، تعدادی از بانوان جنگجو برای مقاومت برخواستند، به عنوان نمونه آپرانیک ( دختر ژنرال پیران)، نگان و آزاده ( که بسیار تلاش کرد تا جلوی ورود دشمنان را از شمال ایران بگیرد) . اورلائت می‌نویسد:

« دیلمان [ در شمال ایران امروزی] حداقل تا قرن هشتم میلادی تسخیر ناپذیر باقی ماند… حکمرانان اولیه‌ی دیلمیان گرایشات ضد عربی شدیدی داشتند و در پی بازیابی امپراتوری و ادیان باستانی ایرانی بودند. »

 

دختری از ناحیه چلسیو در مازندران- خیلی از مبارزان شمال ایران در قرون هفتم و هشتم میلادی زنان بودند.

کار برجسته‌ی بانوان رزمنده‌ی ایرانی در دوران پس از اسلام در حماسه‌ی شاهنامه‌ی فردوسی انعکاس یافته است. یک عبارتی که گردآفرید جنگجوی زن را شرح می‌دهد:

چو بر زین بپیچید گرد آفرید/ یکی تیغ تیز از میان برکشید

بزد نیزه‌ی او بدو نیم کرد/ نشست از بر اسپ و برخاست گرد

 

نگاره‌ای از نبرد گردآفرید ( سمت چپ) با سهراب

 

منبع:tarikhema.org

زنان نامدار ایرانی در دوران ساسانیان

زنان نامدار ایرانی در دوران ساسانیان



 ورود کارخانه برق به ایران

 

صنعت برق از میانه‌های دوره قاجار، هنگام سلطنت ناصرالدین‌شاه به ایران وارد شد. روشنایی خانه‌ها تا پیش از پیدایش کارخانه برق، به شیوه سنتی به وسیله چراغ‌ها و فانوس‌های دستی انجام می‌گرفت. کوی‌ها و خیابان‌ها اما وضعیتی دگرگونه داشتند.

 

عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من دراین‌باره می‌نویسد «در اینوقت کوچه‌ها چراغ عمومی نداشت، فقط اعیان دم در خانه‌های خود چراغی به جرز وصل به در خانه نصب می‌کردند.

بنابر این فانوس و فراش فانوس‌کش یکی از لوازم زندگی بود. عظمت این فانوس که گاهی قطر دایره سیلندری آن به نیم و بلندی آن به یک ذرع می‌رسید، از حیثیت اجتماعی صاحب آن حکایت می‌کرد. بدون اینکه نظامنامه داشته و اندازه‌ای برای قطر و قواره آن با مقام صاحب فانوس معین باشد، مردم حق و حسابدان آن دوره هیچوقت از حد خود تجاوز نکرده و فانوس بزرگتر از آنچه باید و شاید جلو خود نمیانداختند».

 

ورود کارخانه برق به ایران با کوشش یک بازرگان خوش‌نام اصفهانی ممکن شد؛ حاج‌حسن امین‌الضرب. او که با شاه قاجار نزدیکی داشت، در سفری به روسیه به همراه موکب شاهانه، در رخدادی که بیشتر به افسانه و داستان شبیه می‌ماند، کارخانه برق را با خود به کشور آورد؛ اقدامی که با شگفتی پایتخت‌نشینان و واکنش‌هایی شگفت روبه‌رو شد. جعفر شهری در کتاب «تهران قدیم» دراین‌باره چنین روایت کرده است «باری کارخانه امین‌الضرب از عجایبی بود که تا سال‌ها موجب حیرت و تماشای مردم شهر شده بود. هر غروب به تماشایش می‌رفتند و مدت‌ها به شگفتیش لب به دندان می‌گزیدند و لاحول می‌گفتند.

 

اما با این همه که هر نور لامپش تا ساعتها وقت مردم را به تماشا می‌گرفت، اندک عکس‌العمل و رغبتی به استفاده از آن نشان نمی‌دادند و تنها فایده‌ای که از آن مترتب می‌شد همان نور چند لامپ دو سه خیابان اطراف اندرون شاهی بود و بس که اول غروب روشن و آخر شب از خود کارخانه خاموش می‌گردید.

 

قیمت سوخت هر لامپ چهل شمع شبی چهار شاهی بود و هفتاد و پنج وات هفت‌شاهی و صد شمع ده‌شاهی که بعضی کسبه نادرست هنوز در آن دغلی کرده، اول شب لامپ کم‌وات زده، پس از دور شدن تحصیلدار لامپ پر وات می‌بستند یا در ابتدا یکی دو شعله نشان داده بعد از رفتن او سه چهار لامپ روشن می‌کردند و لئیم‌تر از اینها آنان که دکان یا بساط خود را نزدیک آمدن تحصیلدار تعطیل کرده پس از گذشتن او دوباره دایر و از آن نیز شانه خالی می‌کردند!»

 

ورود کارخانه برق به ایران با کوشش بازرگان خوش‌نام اصفهانی حاج‌حسن امین‌الضرب ممکن شد

 

صنعت برق و روشنایی اما شتابان نتوانست در ایران همه‌گیر شود. خیابان‌های تهران تا سال‌ها پس از کوشش حاج حسن امین‌الضرب همچنان با فانوس‌های سنتی روشنایی می‌یافتند. جعفر شهری درباره روشنایی خیابان‌های شهر در واپسین سال‌های حکومت قاجار بر ایران می‌نویسد «تا قبل از کودتای ١٢٩٩ و زمان صدارت سیدضیاء‌الدین طباطبایی اگر شب‌ها در کوچه و خیابان روشنایی و نوری بچشم می‌آمد همان چند لامپ … تیرهای اطراف اندرون [سلطنتی] بود که کورسو می‌زد و بقیه شهر در ظلمت مطلق فرورفته بود، اگرچه آن چند لامپ هم که از سیمهای خود آویخته بود و تلو تلو می‌خورد یکی از ده آنها سلامت نبود و توسط سنگ و تیرکمان بچه‌ها هدف قرار گرفته نابود شده بود.

 

ازجمله اقدامات سیدضیاء‌الدین یکی تأمین روشنایی بقیه شهر بود و آن نیز به این صورت انجام گرفت که توسط بلدیه تعدادی فانوس دیواری حلبی برنگ سبز با لامپهای نمره هفت که سه طرف آن شیشه و واریختگی و کلاهک بادگیری در بالای آن تعبیه شده توسط پایه آهنی به دیوار قرار می‌گرفت خریداری و در هر پنجاه قدم یکی از آنها به دیوار کوبیده شده، با جیره هر فانوس پنج سیر نفت و استخدام عده‌ای چراغچی که هر صد و پنجاه چراغ بیکی از آنها واگذار شد صورت عمل یافته معابر را مختصر روشنایی بخشیدند».

 

دولت اما به تنهایی نمی‌توانست برق مورد نیاز تهران را تأمین کند. این موضوع موجب شد نمایندگان مجلس شورای ملی، پس از برآمدن روزگار قاجارها، بخواهند راه‌اندازی کارخانه برق به بخش غیردولت هم واگذارده شود. عباس مسعودی، مدیر مسئول روزنامه اطلاعات در کتاب اطلاعات «در یک‌ربع قرن» ماجرا را این‌گونه شرح می‌دهد «برق تهران منحصر بکارخانه مرحوم حاج مرحوم حاج امین‌الضرب واقع در خیابان چراغ برق بود، لایحه‌ای به مجلس داده شده بود راجع به امتیاز کارخانه برق مزبور آقای حاج سیدرضا فیروزآبادی مخالف بوده و عقیده داشته‌اند که چراغ برق را باید آزاد گذاشت که هر کس بتواند برود کارخانه وارد کند و اگر آزاد بگذارند بیشتر مردم استقبال خواهند کرد و برق توسعه بیشتری پیدا خواهند نمود.

 

بعد از بیست و چند‌سال امروز [یعنی‌سال ١٣٢٥] متوجه می‌شویم که عقیده و نظر آقای فیروزآبادی صحیح بوده و باید آزادی کامل در تأسیسات عام‌المنفعه داده می‌شد. اگر موضوع امتیاز و انحصار نبود و دولت برق را محدود به شهرداری نمیکرد و یا آن را به شرکت‌های ملی واگذار میکرد امروز صورت برق تهران به این وضع تاثرآور نبود که هنوز هم برق سرقفلی داشته باشد و هنوز هم برق در بازار سیاه خرید و فروش شود و مردم در زحمت و رنج باشند».

 

«تاریکی خیابان‌های تهران، سال‌ها پس از ورود صنعت برق به ایران، به اندازه‌ای مشکل‌ساز بود که روزنامه اطلاعات در مقاله‌ای به‌سال ١٣٠٧، تهران را شهر خاموشان نامید به پایتخت ایران که نیمه‌شب خاموش می‌شود و از برق و روشنائی دیگر خبری نیست باید شهر خاموشان نام گذاشت، غروب برق داده میشود و نصف شب قطع میگردد یعنی تهران چهار پنج ساعت برق دارد و از ساعت ١٢ به بعد شهر در ظلمت می‌افتد و احتمال هرگونه مخاطراتی از لحاظ وسایط نقلیه و جنایات میرود. هنوز فوت مرحوم درویش عالم شهیر موسیقی بواسطه ظلمت شب فراموش نشده که این مرد هنرمند قربانی تاریکی شب گردید.»

 

صنعت برق از میانه‌های دوره قاجار، هنگام سلطنت ناصرالدین‌شاه به ایران وارد شد

 

ورود کارخانه برق به ایران با کوشش یک بازرگان خوش‌نام اصفهانی ممکن شد؛ حاج حسن امین‌الضرب، بازرگانی نیکوکار. او که بود؟ برگ‌های تاریخ ایران درباره این بازرگان کوشای دوره قاجار، نیک نوشته‌اند. «حاج محمدحسن کمپانی که بعدها لقب امین دارالضرب گرفت بازرگان خوشفکر و برجسته قرن نوزدهم» سرآمد سرمایه‌گذاران صنعتی در ایران به شمار می‌آید.

 

میرزا حسن هنگامی که در جوانی اصفهان را ترک گفت و به تهران آمد سرمایه چندانی نداشت. پسرش درباره او نوشت «وقتی امین‌الضرب در جوانی حدود ١٨٥٣ میلادی به تهران رسید دارایی او در دنیا شامل یک عبا، یک چرتکه و ١٠٠ ریال پول بود». پسرعمه‌اش هم بعدها درباره او گفت «دارایی [نخستین] وی شامل ٢٦ تومان پول نقد و یک الاغ بود». روزگار اما چهره خوب خود را زود به میرزا حسن نشان داد و به جایی رساند که ناصرالدین‌شاه را این‌گونه به سخن واداشت «حاج محمدحسن امین‌الضرب در حقیقت تاجر مخصوص ماست [و در ایجاد] کارخانجات و خواستن بعضی امتعه و غیره از فرنگستان [که به عهده او مقرر گشته] باید با کمال آسودگی مشغول امر تجارت باشد».

 

امین‌الضرب که «شخصى‌ زیرک‌، باهوش‌ و پرکار بود» به‌زودی پله‌های ترقی را بالا رفت و در کنار تجارت‌های شخصی‌اش با نزدیکی به دربار رئیس ضرابخانه سلطنتی شد و لقب امین‌الضربی یافت که پس از او به پسرش میرزاحسین نیز رسید. امین‌الضرب در زمان جشن‌ها یا سوگواری‌های مذهبی خانه خویش را بر مستمندان می‌گشود و به بذل و بخشش مشغول می‌شد؛ به‌ویژه در ماه محرم و در ١٠روزه عاشورا مراسم روضه‌خوانی و پذیرایی از همگان در خانه او برقرار بود.

 

به روایت پسرش در این زمان‌ها هر روز با طبخ دو تا سه خروار برنج نزدیک به ٣‌هزار زن و مرد تغذیه می‌شدند «در ایام عادی نیز خانه امین‌الضرب محل رفت‌وآمد علما و شخصیت‌های مذهبی بود». میرزا حسن و پسرش میرزا حسین که هر دو لقب امین‌الضربی را پی نام خود یدک می‌کشیدند هیچ‌گاه تنها به صفت سرمایه و تجارت‌شان نامدار نشدند «[میرزا حسن] چون درستکار و مردمدار بود در اندک زمانی اعتماد همگان را جلب کرد و کارش رونق یافت. امین‌الضرب از کمک مالی به سیدجمال هنگام اقامت او در روسیه حتی پس از آن‌که شاه او را از ایران راند کوتاهی نکرد.

 

امین‌الضرب معتقد بود اسدآبادی مردی به راستی روحانی و مرشدی مذهبی است که به پیشبرد اسلام می‌اندیشد.»

حاج حسن امین‌الضرب به پیروی از اندیشه‌های یاریگرانه و ترقی‌خواهانه به «ایجاد خط راه‌آهن بین محمودآباد و آمل، احداث کارخانه برق، احداث کارخانه بلورسازی، تاسیس کارخانه چینی‌سازی در تهران، ایجاد کارخانه ابریشم‌تابی و ابریشم‌بافی، بنای کاروانسرای حسن‌آباد میان راه تهران- قم، ساخت راه افجه به تهران» پرداخت و تاسیس بانک در ۱۲۹۶ قمری را پیشنهاد داد.

 

اقدام مهم دیگر او پیشنهاد ساخت نخستین کارخانه ذوب‌آهن ایران در ۱۳۰۴ قمری بود که امتیاز آن را از شاه گرفت، اما موفق به اجرایش نشد. خدمت دیگر او که نیک‌نامی برایش به ارمغان آورد، خرید مقادیر بسیار گندم در قحطی ‌سال۱۲۸۸ قمری از مازندران و حمل آن به تهران بود که موجب نجات مردم از مرگ حتمی شد.

 

منبع:fardanews.com

ورود کارخانه برق به ایران

ورود کارخانه برق به ایران



عکس ناصرالدین شاه قاجار

ناصرالدین‌شاه قاجار، فرزند محمدشاه قاجار و چهارمین پادشاه سلسله قاجاریه است. او در تاریخ ۲۵ تیرماه ۱۲۱۰ شمسی در دهکده کهنمیر در حدود ۲۵ کیلومتری تبریز دیده به جهان گشود. پس از درگذشت پدرش، محمدشاه در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۲۲۷، به‌جای پدر به تخت نشست و نزدیک به ۵۰ سال حکومت کرد. دوران پادشاهی ناصرالدین‌شاه یکی از مهم‌ترین دوران‌های تاریخ ایران است.

 

شخص شاه تمایل زیادی به اصلاحات در کشور داشت و همین امر موجب آن شد که ایران در برابر اتفاقات و رویدادهای تازه‌ای قرار گیرد، اتفاقاتی که آینده سیاسی و اجتماعی ایران را در این دوران رقم زد.

 

با تشکیل حکومت قاجار ایران دولت مرکزی نسبتا استواری پیدا کرد، اما به‌واسطه پیشرفت‌های اروپاییان و اتفاقات قرن ۱۹، ایران وارد فاز جدیدی از کشمکش‌های برون‌مرزی شد. حضور قدرت‌های جهانی نه‌تنها از راه جنگ و روابط سیاسی و داد و ستد تجاری، بلکه از طریق عرضه کردن اندیشه‌ها و نهادهای اجتماعی و سیاسی نوین بر تماس‌های خود با ایران افزوده شد. درست است که ایران ‌مانند هندوستان هیچ‌گاه مستعمره نشد، ولی مانند همسایه‌اش امپراتوری عثمانی از مزاحمت قدرت‌های اروپایی مصون نماند.

 

نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه

 

ناصرالدین‌شاه در سفر پاریس

ناصرالدین میرزا سال‌ها از دوری پدر و روابط سرد میان آن دو و اختلافات دائمی مادر و پدرش رنج می‌برد، دوری از پدر و رقابت شدید عموها به‌خصوص قهرمان میرزا و بهمن میرزا، برای کسب تاج‌وتخت، وی را به میرزا تقی‌خان فراهانی نزدیک کرد، امیرنظام که بعدها وزیر ولیعهد شد و امیرکبیر نام گرفت از این نزدیکی استفاده کرد و ناصرالدین میرزا را با روحیات اصلاح‌طلبی و تجددخواهی آشنا کرد، امیرکبیر که به‌واسطه هوش و ذکاوت بالای خود به‌سرعت مراتب پیشرفت را طی کرده بود، وسیله به قدرت رسیدن ناصرالدین میرزا و تحکیم قدرت وی را فراهم کرد و ارزش بی‌مثال خود را از این راه به شاه‌نشان داد.

 

پس از مرگ محمدشاه به‌واسطه فشار مالی‌ای که حاجی آقاسی به ولیعهد آورده بود حتی هزینه انتقال ولیعهد از تبریز به تهران فراهم نبود، اگر درایت و ذکاوت میرزا تقی‌خان نبود چه‌بسا ولیعهد در رسیدن به تاج‌ و تخت با مشکلات فراوانی روبه‌رو می‌شد.

 

این هوشمندی سبب شد که شخص شاه به میرزا تقی‌خان ایمان آورده و قدرت کاملی را در مقام صدراعظم به وی اعطا کند. پادشاه جوان در آغاز سلطنتش در وفاداری بین دو قطب متضاد گرفتار شد، از طرفی به اتابکش، امیرکبیر دل‌بسته و امید داشت تا مخاطرات تاج‌وتختش را برطرف سازد و از طرف دیگر پناهگاه مادری‌اش را می‌جست تا در سایه‌اش اعیان و اشراف ناراضی قاجاریه را مهار کند. تلاش‌های شاه برای آشتی میان دیوان و حرم با پیشنهاد ازدواج خواهرش و امیرکبیر چاره‌ساز نشد و در انتها قتل امیر را رقم زد و تاریک‌ترین نقطه سلطنت ناصرالدین‌شاه را در تاریخ ثبت نمود.

 

ناصرالدین شاه و همسرانش

 

دوران پادشاهی ناصرالدین‌شاه بعد از امیرکبیر دورانی متفاوت و متمایز بود، وی که در ابتدا وابسته و نیازمند صدراعظمش امیرکبیر بود، بعد از به قتل رسیدن امیر، کم‌کم به استقلال رسید و چهره سیاست‌مداری مقتدر و فعال به خود گرفت. وی سعی کرد روحیه تجددطلبی و اصلاحات امیرکبیر را در خود حفظ کند اما هیچ‌گاه نتوانست به مصممی و عزم امیر به این امر تحقق بخشد.

 

درگیری با بابیان و سوءقصد به جان شاه اگرچه لطمه جسمی حادی بر جای نگذاشت اما عواقب اسف‌بار سیاسی این حادثه، زخمی روانی بر شاه گذاشت که تا دهه‌ها بعد باقی بود. لطمه روانی دیگری که پیکره جوان شاه را مضطرب کرد موافقت‌نامه‌ای بود که با دسیسه صدراعظمش میرزا آقاخان نوری و کلنل شیل وزیر مختار بریتانیا برای محرومیت حق ایران از هرات امضا شد، شاه که مانند پدر و پدربزرگش وسوسه الحاق مجدد هرات به خاک ایران را در سرداشت، در میان تردید میان هرات و انگلستان درماند، او می‌دانست که لشکرکشی به هرات منجر به برهم خوردن روابط او با بریتانیا خواهد شد و این خصومت تبعاتی ولو بدتر به همراه خواهد داشت.

 

این درماندگی‌ها و خیانت‌های درباری زخمی کاری بر روح و جان ناصرالدین‌شاه می‌زد، حقوق تحقیرآمیز کاپیتولاسیون و سیاست امیرکبیر در لغو کردن سنت قدیمی بست‌نشینی در اماکن مذهبی، سبب آن شد که تحت‌الحمایگی سیاسی بریتانیا و روسیه در صاحب‌منصبان و مردان بانفوذ ایران به‌شدت افزایش یابد.

 

یأس و ناامیدی شاه با ظهور ملکم خان کمی به امید گروید، ملکم خان که سالیانی چند در فرانسه تحصیل‌کرده بود دارای شم فوق‌العاده سیاسی بود، وی ابتدا در مقام مترجم و مشاور سیاسی میرزا آقاخان نوری درآمد اما بعد شخص موردعلاقه و نزدیک شاه شد، وی در مقام مترجم همایونی روزنامه‌های فرانسوی را به فارسی ترجمه می‌کرد و دیدگاه‌های سیاسی خود را که برای شخص اعلی حضرت مطرح می‌ساخت.

 

 ناصرالدین‌شاه قاجار، فرزند محمدشاه قاجار و چهارمین پادشاه سلسله قاجاریه است

 

خواندن زندگی‌نامه ناپلئون و شاهان قدرتمند عثمانی روحیه تضعیف‌شده شاه را بازگرداند. شاه که سیاست تجددخواهی و روحیه اصلاح‌طلبی‌اش مانع سیاست شیعی اسلامی‌اش نمی‌شد، خود را سلطان شیعیان خطاب می‌کرد و بر مقابله با کفار تاکید می‌ورزید، فتح هرات پس از سرخوردگی در چند سال قبل نمونه‌ای از تاثیر این سیاست مذهبی در شاه بود که روحیه مذهبی و توسل جستن به پیامبر و امامان شیعه روحیه وی را برای مقابله با کفار انگلیس بالا برد تا سرانجام در سال ۱۲۷۳ ه.ق مژده فتح هرات به پایتخت رسید. فتح هرات فتح آرزوهایی بود که از دیرباز دودمان قاجار در سر داشت.

 

ضعف نظامی ایران و آشفتگی سیاسی دربار و قدرت بلامنازع بریتانیا خیلی زود خواب خوش را از شاه ربود. انگلیس‌ها خلیج‌فارس و جزیره خارک را اشغال کردند و ایران را تهدید کردند که اگر به خواست بریتانیا مبنی بر عقب‌نشینی از خاک هرات تن ندهد عواقب بدی در انتظار آنان خواهد بود. بی‌پولی و ضعف قشون نظامی دست آخر ایران به امضای عهدنامه پاریس کشاند که در آن هرات رسماً از ایران جدا و استقلال آن کشور به رسمیت دولت ایران شناخته می‌شد.

 

شاه که می‌دانست دیگر صلاح در دلخواه‌های ملوکانه نیست و زین پس باید تن به مصلحت بدهد، این واقعیت را قبول کرد که دوام سلطنتش منوط به جلب رضایت دو همسایه قدرتمند شمال و جنوب یعنی روسیه و انگلستان است.

پس از عزل آقاخان نوری، شاه از خامی جوانی بیرون آمده بود و کم‌کم چهره شاهی مقتدر را به خود گرفت و سعی کرد زمام امور را به دست گیرد و به فکر اصلاحات به سبک اروپایی افتاد، شکست‌های سیاسی و نظامی، شاه را متوجه آن کرد که تغییر و تحول نیاز اصلی کشور است.

 

ناصرالدین شاه و ملیجکش

 

شاه در اولین اقدام دستور تشکیل «مجلس مشورت» را صادر کرد که درواقع نزدیک‌ترین نهاد به یک مجلس قانون‌گذاری بود. ملکم خان که تمایلات شاه به اصلاحات را برای رسیدن به حکومت قانون مساعد می‌دید، پیشنهاد حکومت قانون را در دفترچه‌ای به نام دفترچه غیبی یا کتابچه تنظیمات بدون قید نام، تسلیم شاه کرد، اما ملکم از این موضوع غافل بود که شاه اصلاحات را در لوای قدرت خویش می‌خواهد و هر نوع اصلاحات در خارج از دایره قدرت ملوکانه را برنمی‌تابد.

 

اصلاح‌طلبی شاه رفته‌رفته رو به افول رفت زیرا نفرات اصلاح‌طلب در ایران اندک بود و در مقابل محافظه‌کاران خود را در برابر شاه و اصلاحات وی قرار داده بودند، این مقابله فاصله شاه و ملت را هرروز بیشتر می‌کرد و ملت را بیشتر به دامان محافظه‌کاران سنتی سوق می‌داد به‌ طوری‌ که در نهایت نارضایتی روزافزون مردم به شکل شورش و تمرد و عدم توانایی دولت در جلوگیری از کمبودهای مستمر، قیمت‌های گزاف و ناخوشی‌های مسری از اشتیاق شاه برای تحول سیاسی کاست.

 

شایعه مرگ شاه در سال ۱۲۷۸ در پایتخت و حومه این مفهوم را در ذهن شاه مجسم می‌ساخت که اهالی دارالخلافه دیگر شاه را نمی‌خواستند. ترویج افکار ضدسلطنتی و گسترش ایده حکومت جمهوری و فواید آن و نیاز تشکیل عدالت‌خانه در جامعه و ترویج مشروطه، شاه را بیش‌ از پیش مضطرب می‌ساخت.

 

تاثیرپذیری ایران از اروپا در عهد ناصرالدین‌شاه و ورود اندیشه‌های جدی از حکومت و حقوق ملت و نیز رقابت سیاسی بین دو همسایه مقتدر یعنی روسیه و بریتانیا، دوران سلطنت وی را از سایر شاهان قبل خود متمایز کرده بود. حفظ تعادل بین سنت و تجدد، مقاومت در برابر غرب و در عین‌ حال همنوایی با آن، مشغله اصلی ناصرالدین‌شاه در زمان پادشاهی‌اش شد.

 

وجود وزیران مقتدر و خودرای ‌مانند امیرکبیر و آقاخان نوری، نوعی عدم‌کفایت در قدرت شاهانه را در وی زنده ساخت که منجر به گرویدن به سمت‌وسوی حکومت خودکامه به مفهوم امروزی شد. تنها سلاح شاه در برابر قدرت رقبای اروپایی، در برابر هم قرار دادن این دولت‌ها بود که می‌توانست توازن را در حفظ استقلال ایران برقرار سازد، ناصرالدین‌شاه این سیاست را در رقابت سنتی شاه و وزیر نیز حفظ کرد و در کش مکش‌های در اختیار گرفتن قدرت پس از امیرکبیر میرزا آقاخان و نوری، موفق بود و این جنگ سنتی میان شاه و وزیر که حتی سال‌ها بعد از ناصرالدین‌شاه، نیز ادامه پیدا کرد.

 

تاریخ ناصرالدین شاه قاجار

 

ناصرالدین‌شاه که به‌واسطه آموزه‌های مربی خود امیرکبیر به تجددخواهی علاقه‌مند شد و با سه سفر اروپایی خود به اروپا این شهوت نوگرایی را تشدید کرد، تغییرات بنیادی و حرکت به سمت مدرنیته در زمان او به‌خوبی قابل‌لمس بود، تاسیس دارالفنون و جذب دانشمندان ایرانی و اروپایی و چاپ روزنامه، تشکیل ۶ وزارتخانه که تا اواخر دوران سلطنت وی به سیزده وزارتخانه افزایش یافت و تشکیل شورای دولت نشانه عزم وی به اصلاحات بود. اصلاحات نظامی که شامل لباس یکدست و در نظر گرفتن حقوق معین برای لشکریان و تاسیس وزارتخانه رسائل و پست ایران را به عضویت اتحادیه بین‌المللی پست درآورد.

 

نخستین خط تلگراف بین قصر گلستان و باغ لاله‌زار کشیده شد و طی دو سال تهران به‌وسیله شبکه تلگراف به رشت و تبریز و اصفهان و همدان و شیراز ومشهد متصل شد. ایجاد اولین راه‌آهن در ایران در سال ۱۳۰۱ ه.ق خط کوچکی بین پایتخت و حرم حضرت عبدالعظیم کشیده شد، ایجاد خطوط راه‌آهن گرچه با دادن امتیاز به بانک استقراضی روس بود، اما توانست خطوط جدیدتری در سال‌های بعد بین آمل و محمودآباد مازندران ایجاد کند، مهم‌ترین خط راه‌آهن که در این زمان راه‌اندازی شد خط بین جلفا و تبریز بود که امتیاز آن را روس‌ها گرفته بودند و آن را در سال ۱۳۳۴ هـ.ق. به اتمام رساندند.

 

ایجاد ضرابخانه که به‌واسطه خرید دستگاه ماشین‌آلات ضرب سکه که پس از تاسیس بانک شاهی ایران به‌وسیله اتباع انگلیس اداره و نظارت ضرابخانه به بانک مزبور واگذار شد و انحصار چاپ و نشر سکه و اسکناس در اختیار این بانک درآمد. خرید دستگاه چاپ سربی و چاپ اولین تمبرهای پست ره‌آورد سفر اول شاه به فرنگستان بود.

 

ناصرالدین‌شاه نخستین شاه در سلسله قاجار بود که به زنان اختیار حضور در عرصه سیاست را داد، انیس الدوله یکی از همسران شاه بود که حتی در سفر اول شاه به فرنگستان طرح وی را همراهی کرد. ره‌آورد شاه در سفر دوم خود به فرنگستان تشکیل بریگاد قزاق و پلیس بود که مدتی پس از بازگشت او، به دست نظامیان روسی و اتریشی ایجاد شدند.

 

زندگی نامه ناصرالدین شاه قاجار

 

ناصرالدین‌شاه همچنین مترصد فرصتی بود تا با کاستن از میزان دخالت روحانیون و مجتهدین در امر قضا این مسوولیت را به‌طور کامل تحت نظر کارگزاران حکومت خود درآورد بدین‌سان وزارت عدلیه را تشکیل و نام آن را «عدلیه اعظم» نامید. اصلاح سیستم قضا به سبک فرنگی در دستور کار میرزا حسن قزوینی مشیرالدوله قرار گرفت.

 

ناصرالدین‌شاه اولین موزه ایران را در قسمتی از ساختمان‌های سمت شمال کاخ گلستان ایجاد کرد. توجه به امر آموزش و تاثیر از دبستان حسن رشدیه در ایروان، سبب شد تا از وی تقاضا کند تا مدارس مشابهی در ایران نیز تاسیس کند.

 

به‌طورکلی حکومت ناصرالدین‌شاه از دوره‌ای پرهیاهو و افت‌وخیزهای فراوان که نشات گرفته از هوا و هوس جوانی شاه بود آغاز شد و در اواخر سلطنت با آرامشی نسبی و حکومتی آرام به کار خود ادامه داد اما با ترور شاه نوع دیگری از شاه کشی در تاریخ ایران رقم خورد تا زندگی پیچیده و پرهیاهوی ناصرالدین‌شاه تکمیل شود.

 

وی در طول پنجاه سال سلطنت خود با تمام علاقه شدید به اصلاحات، هیچ‌گاه به‌سوی دولت مدرن قدم برنداشت و سعی کرد سنت شهریاری دیرین ایران را حفظ کند، او اصلاحات را تنها از جانب شاه می‌دانست و اصلاحات غیر شاهی را دسیسه‌ای برای براندازی قدرت ملوکانه می‌دانست، ظهور تفکرات جدید و روشنفکران جامعه از یک‌سو و در سویی وجود روحانیون و محافظه‌کاران سنت‌گرا شاه را در بین کشمکش‌های سنت و تجدد قرار داده بود و این تردید و دودلی‌ها، باعث از بین رفتن مشروعیت شاه در بین هر دو قشر شد.

 

ناصرالدین شاه در ارتباط با دنیای غرب نیز رفته‌رفته دچار شک و تردید شد و در اواخر سلطنت میل چندانی به ایجاد تعامل با آنان نداشت، او در ابتدای سلطنت به‌سرعت علم و فناوری غرب را به ایران فرامی‌خواند، اما رفته‌رفته به مقاصد استعماری قدرت‌های جهانی آگاه شد.

 

منبع:donya-e-eq​tesad.‎​com

نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه

نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه



ارتش ایرانی جهان باستان

 

امپراتوری هخامنشی بی شک بزرگ ترین امپراتوری باستان بود و ۲۲۰ سال بر تمام خاورمیانه و ماوراء آن حکومت کرد. موسس این امپراتوری کوروش هخامنشی بی شک بزرگ ترین امپراتوری باستان بود و ۲۲۰ سال بر تمام خاورمیانه و ماوراء آن حکومت کرد. موسس این امپراتوری کوروش هخامنشی بود. 

 

ولی این داریوش بود که توانست با شکست دشمنان اصل در نقاط دورتر و باتدبیر و مدیریت قوی در داخل موفق به استحکام این پهنه عظیم شود. داریوش از همان شروع کار خوب می دانست برای حکومت بر چنین مرزهایی نیاز به ارتشی قوی دارد. پیش از او کمبوجیه و کوروش با ارتش هایی به مراتب کوچک تر جنگیده بودند و شاید همین باعث شده بود در مناطق فتح شده دائم شورش شود و برای دفع این شورش ها نیروی کافی موجود نباشد و کشور ثبات نداشته باشد.

 

داریوش با آگاهی از این مشکلات دست به تاسیس ارتشی عظیم و چند ملیتی از اقوام تحت تسلط اش زد که در تاریخ ماندگار شد و بقایای حکومت هخامنشی را تا سال ها تضمین کرد. بخشی از این ارتش بزرگ «گارد جاویدان» نام داشت. در این صفحه ۹ ویژگی مهم ارتش هخامنشی را مرور کرده ایم.

 

۱- گارد جاویدان

تاسیس گارد جاویدان به دست شخص داریوش اتفاق افتاد. تعداد افراد این ارتش ده هزار نفر بود و از ده هنگ (هر هنگ هزار نفر) تشکیل می شد. افراد این ارتش فقط از پارسیان و مادها انتخاب می شدند، چرا که وفادارترین اقوام به امپراتوری بودند. (بقیه اقوام در کشورگشایی های داریوش و پادشاهان قبلی به امپراتوری اضافه شده بودند به این دلیل همیشه بیم خیانت شان می رفت) 

 

وظیفه آنها در درجه اول حفظ و نگهداری از شاهنشاهی بود و سپس شرکت در جنگ ها افراد گارد جاویدان از زبده ترین و آموزش دیده ترین نیروهای نظامی ایران بودند و نام آنها «آمرتکا» یا «بی مرگ» بود. ویژگی های «گارد پورتورین» (PR/ETORIANI)- گارد ویژه امپراتوران رم باستان- به وضوح برگرفته از آمرتکاهای هخامنشی بود.

 

۲- «آکیناکه»، محبوب ترین سلاح باستان

شمشیر خاص رسته پیاده نظام سبک اسلحه، این شمشیر به همین نام برای اولین بار توسط مادها به کار گرفته شد، ولی پارس ها هم با کمی تغییر (طول شمشیر را به ۷۰ سانتیمتر افزایش دادند) از آن استفاده می کردند. به دلیل نوع خاص دسته آن «آکیناکه» معروف به خوش دستی بود و نوع مخصوصی از آن را برای اشراف نیز می ساختند.

 

امپراتوری هخامنشی

 

آکینا که عملا پرکاربردترین سالح سبک دوران باستان در ایران بود؛ چیزی شبیه کلاشنیکف های امروز. حتی رویدادهای تاریخ نزدیک به افسانه هم درباره آکینا که روایت شده، مثلا اینکه وقتی خشایارشا با کشتی پلی روی داردانل ساخت یک آکینا که را به عنوان شکرگزاری خداوند در آب انداخت.

 

۳- مرگبار ترین سلاح هخامنشیان

پیش از هخامنشیان، در دوره آشوری ها و مادها از ارابه هایی استفاده می شد که توسط دو یا یک اسب کشیده می شود و سوار آن دو نفر، یکی ارابه ران و دیگری تیرانداز یا شمشیرزن بوده اند. ولی به گفته برخی منابع، در زمان کوروش با تغییری در محور چرخ های ارابه آن را مجهز به دو شمشیر داس مانند کردند، طوری که در برخورد با پیاده نظام احتمالا منجر به قطع پای آنها می شد، در نتیجه ظاهر ترسناکی به ارابه می داد. 

 

چه کوروش این کار را کرده باشد چه نه، از زمان داریوش از این ارابه به عنوان یک هنگ ویژه و صف شکن استفاده می شد و معمولا آنها اولین گروهی بودند که به صفوف دشمن حمله می کردند. هرچند که بعدها و در جنگ با اسکندر همین ارابه ها تبدیل به نقطه ضعف سپاه ایران شد و سواران ارابه ها با نیزه های بلند یونیان سرنگون می شدند.

 

۴- تقسیم بندی ارتش چگونه بود؟

ارتش هخامنشی هم مثل هر ارتش منسجم دیگری برای مدیریت نیاز به یک تقسیم بندی منظم داشت. این ارتش از هنگ های هزار نفری تشکیل می شد که هر هنگ را «هزارابام» می گفتند و فرمانده هر هزارابام را «هزار پاتیش». هر هزارابام نیز از ده دسته صد نفره تشکیل می شد که به آن «ساتاباتیس» می گفتند و هر ساتاباتیس شامل ده «داتابا» بود و هر داتابا نیز شامل ده مرد جنگی. 

 

در واقع یک داتابای ده نفره معادل یک جوخه امروزی و کوچک ترین واحد ارتش هخامنشی بود (البته در تقسیم بندی نیروهای مسلح امروز دنیا به فرمانده چهار تا پنج نفر سرجوخه می گویند). فرمانده آن هم که معادل سرجوخه امروز بود «داتاپاتیس» نام داشت. این سبک دقیقا در گارد جاویدان نیز وجودداشت با این تفاوت که گارد جاویدان همیشه باید تعداد ده هزار نفره خود را حفظ می کرد و اگر کسی کشته می شود یا می مرد بلافاصله شخص دیگری جایگزین اش می شد.

 

۵- گرز یا تبرزین؟

گرز، سلاح باستانی و افسانه ای ایرانیان است و طبق افسانه ها بیشتر پهلوانان اوستایی و ایزدان و فرشتگان در نبردهای اسطوره ای خود از آن استفاده می کنند. برای نمونه گرز معروف رستم که در شاهنامه به داستان آن اشاره شده است. مسلما در ارتش هخامنشی گرز با آن مشخصاتی که در اوستا یا شاهنامه خوانده ایم نیست، اما آثار باقی مانده در تخت جمشید به وضوح نشان می دهد که برخی سربازان نوعی تبرزین به همراه دارند. سربازانی که عمدتا با پوشش سکایی هستند و به نظر می رسد این سلاح بیشتر مورد استفاده سکاهای تحت فرمان هخامنشیان بوده است.

 

ارتش ایرانی جهان باستان

 

۶- حاکم مطلق دریاهای باستان 

پیش از هخامنشیان، یونانیان و فنیقی ها فرمانروای دریاها بودند. اما هخامنشیان این معادله را بر هم زدند. اولین تلاش ها برای ساخت نیروی دریایی در زمان داریوش انجام شد. البته داریوش مانند فرزندش خشایارشا جنگ های دریایی بزرگی مثل سالامیس نداشت ، ولی برای جا به جایی نیروها مثل رفتن به هند و گذشتن از رود سند یا در جنگ با یونانیان و چندین جنگ کوچک دیگر داریوش از کشتی های جنگی استفاده می کرد.

 

کشتی های هخامنشی دو نوع بودند، آنهایی که در رودخانه ها حرکت می کردند و کشتی های رودخانه ای عموما درازتر و پهنای آنها کمتر بود و کشتی های دریایی درست برخلاف آنها. ملوانان نیروی دریایی ایران، در سال های اول حکومت هخامنشی تا زمان داریوش و بعد خشایارشا، بیشتر از یونانیان و فنیقی ها بودند. اما گذشت زمان آنها را به حدی قدرتمند کرد که تا پیش از هجوم اسکندر، آنها تنها نیروی نظامی روی آب های جهان بودند.

 

۷- مهم ترین گروه ارتش هخامنشی

نیزه دار یا «آرشتی بارا» یکی از مهم ترین یا درواقع بلندپایه ترین رده در میان سربازان پیاده بود. اگر سربازی به عنوان نیزه داری می رسید، حتما مهارت های ویژه ای داشت. سرنیزه های این سربازان کاملا متفاوزت بود. برخی از آنها تیز و بلند و برخی شکل یک درخت بدون برگ یعنی چندپر بودند. نیزه های هخامنشی حداکثر تا دو متر طول داشت و کوتاه تر از نیزه های یونانی بود؛ به همین دلیل تنوع حرکتی بیشتری داشت. 

 

ولی نیزه های یونانی بیشتر یک بازار دفاعی بودند. در دوره هخامنشی نوعی نیزه طلایی رنگ با سر سیب شکل هم رایج بود که مختص گروهی از افراد گارد جاویدان بود. به همین دلیل به آنها «سب بر» می گفتند. سیب برها محافظان شخصی شاه بودند که این گروه محافظین که گاهی تعدادشان به هزار نفر می رسید «ارستیبارا» نامیده می شدند.

 

۸- برجک های تیرانداز

معلوم نیست جد بزرگ کدام یک از سلاح های امروزی است ولی در قرون وسطی نمونه پیشرفته تر آن بسیار مرسوم بود. هخامنشیان برجکی در دو یا سه طبقه می ساختند که توسط تعداد گاو تنومند کشیده می شد، داخل این برجک ها بیش از ۴۰ تیرانداز جای می گرفتند. وظیفه آنها شکستن صفوف دشمن و راحت تر کردن حرکت های نیروهای پیاده بود. البته این برجک ها برای محاصره قلعه ها نیز  استفاده می شد.

 

۹- برترین کمانداران جهان

معمولا نظرهای هرودوت همراه با اغراق است. ولی همین اغراق ها نشان می دهد واقعا چیزی بوده که او بتواند آن را بزرگ کند. او درباره کمانداران هخامنشی می گوید: «اگر یونانیان در شمشیرزنی حریفی ندارند، پارسیان بهترین کمانداران جهان هستند.» بی راه هم نمی گوید. گروهی از کمانداران هخامنشی عضو گارد جاویدان بودند که گفتیم بهترین نیروهای نظامی آن زمان بودند. کمان آنها، کمان بلندی متفاوت از کمان های پیاده نظام بود. استفاده از کمان کوتاه پیاده نظام آسان تر بود، ولی پرتاب کمان بلند گارد جاویدان نیاز به تمرکز، دقت و البته توانایی بیشتری برای تیراندازی داشت.

 

منبع:tamadonema.ir 

این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد

این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد



یکی از عالی ترین دستاوردهای حفاری در قرن اخیر مشعل بخوردان برنزی زراندود شده است

 

مشعل بخور دان برنزی زر اندود شده بکجه در ۳۰ می ۱۹۹۶ به عنوان گنج ملی کره ثبت شده است. این شی تاریخی که در سال ۱۹۹۳ در اصل از مکان یک معبد باستانی در نونگسان ری کاوش شده بود، حال در موزه ملی بویو نگهداری می شود. مشعل بخور دان در میان ۴۵۰ مصنوع یافت شده بزرگترین آنها به حساب می آید.

مشعل بخور دان برنزی زرد اندود شده بکجه نمادی از هنرمندی مردمان بکجه و شاهکاری از هنر کره ای می باشد.

مشعل بخور دان ۶۴ سانتی متر ارتفاع، ۱۹ سانتی متر شعاع بدنه و ۱۱٫۸ کیلوگرم وزن دارد. احتمالا این شی در قرن ششم میلادی ساخته شده است.

 

 بخوردان از ۴ قسمت بدنه، سرپوش،دستگیره ققنوس شکل و تکیه گاه صفحه ای تشکیل شده 

 

تاریخ:

” یکی از عالی ترین دستاوردهای حفاری در قرن اخیر که مشعل بخور دان برنزی زر اندود شده نام دارد، نقطه عطفی حیاتی در مطالعات در مورد تاریخ سلسله بکجه به دست می دهد. بخوردان ذهن مردم بکجه را که با ظرفت خاصی جهان ایده آل خود را با تکنیک های نفیس و چشمان بسیار قدردان دنبال می کردند شامل می شود. بخور دانی از این نوع تا به این لحظه در هیچ کجای دنیا کشف نشده است. ناروا نیست که آن یک شاهکار نامیده شود.” 

 

به طور گسترده ای اعتقاد بر این بود که مشعل بخور دان بکجه ممکن است از بخور دان باکسان که متعلق به سلسله هان بود کپی شده باشد ولی زمانی که یک تیم تحقیقاتی کره ای متشکل از تاریخ دانان و باستان شناسان به این کشف بزرگ رسیدند که آن در ساختار و طراحی ها، مخصوصا و به طور برجسته در نمای پنج موسیقی دان آن که اجزای تزئیناتی طراحی مشعل بخور دان سلسله هان را تشکیل نمی دهند، با نمونه باستانی چینی متفاوت است.

 

بخور دان بکجه از واقعی گرایی بهره برده و سه بعدی می باشد. مشعل بخور دان زمینه های بودائی و تائوئیستی را ترکیب کرده است ولی برخی بر این باورند که بخور دان موضوعات فرهنگی آسیای شمال شرقی را مجسم می کند. اما یگانگی این مصنوع این نکته را خاطر نشان می کند که بخور دان ممکن است برای مراسمات یادبود اجداد و دیگر مراسم های خاص استفاده می شد.

 

مشعل بخور دان برنزی زرد اندود شده بکجه نمادی از هنر کره ای می باشد

 

ظاهر:

می توان مشعل بخور دان را در چهار بخش دسته بندی کرد: بدنه، سرپوش، دستگیره ققنوس شکل و تکیه گاه صفحه ای.

سرپوش با ۷۴ قالب نازک کوه که در پنج لایه به راس رسیده اند محصور شده است. سرپوش همچنین شامل قالب هایی از اشکال مختلف به مانند پنج موسیقی دان با آلات موسیقی متفاوت، ۱۶ طرح دیگر و سی و نه حیوان به مانند ببرها، اژدها و آهو می باشد.

 

همچنین سرپوش انواع مختلفی از مناظر شامل شش نوع درخت، تخته سنگ ها، دنباله ها، آبشارها و دریاچه هایی که چشم اندازهای ایده آل یک زاهد تائویی را به تصویر می کشد در بر دارد. پنج پرنده در بالای پنج قله بلند کوه نشسته اند و راس سرپوش با یک اژدها مزین شده است. همچنین سرپوش با پنج سوراخ که یکی از آنها در سینه ققنوس قرار دارد، برای آزاد سازی رایحه بخور امکان تهویه یافته است.

 

بدنه بخور دان به شکل یک لوتوس شکوفه داده فرم یافته است

 

راس سر پوش با یک ققنوس که مرواریدی جادویی را در دست دارد، پوشانده گردیده است. دم ققنوس در مدلی طاق مانند منحرف شده است.

بدنه بخور دان به شکل یک لوتوس شکوفه داده فرم یافته است. همچنین گلبرگ های لوتوس ۲۶ حیوان به مانند ماهی ، پرندگان و چهار پایان آسمانی را در سطح جانبی خود جای داده اند. برخی از حیوانات مابین گلبرگ های لوتوس استراحت می کنند در حالیکه بعضی دیگر ایستاده هستند.

 

صفحه تکیه گاه به شکل یک اژدها که دهان آن به سمت پایه بدنه است می باشد. اژدها توسط نقشی برنزی و وزیده مانند از توده ها احاطه شده و دم آن طاق مانند است که به پایه احساس محرک بودن می بخشد.

کارشناسان بر این باورند که سرپوش نمادی از زمین و بدنه و پایه بر اساس فلسفه سنتی یین و یانگ جهان زیر دریا را مجسم می کنند.

 

این مشعل بخور دان زر اندود شده برنزی که غنی از تصاویری که آئینه تاثیر تائویسم و بودائیت است می باشد و به ترتیب با حکمای جاویدان و شکوفه های لوتوس به تصویر کشیده شده اند، به طور گسترده ای به عنوان نمونه ای محسوس که دستاورد برجسته بکجه در هنر و فلسفه را نشان می دهد، مورد تحسین قرار گرفته است.

 

بخور دان زر اندود شده برنزی غنی از تصاویری که آئینه تاثیر تائویسم و بودائیت است 

 

منبع:tarikhema.org

مشعل بخور دان بکجه گنج ملی کره

مشعل بخور دان بکجه گنج ملی کره



 راه ها و جاده ها در ایران باستان

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند. در این لوحه‌ ها حرکت گروه‌ ها یا افرادی که وارد ایران می‌ شده یا در ایران مسافرت می‌ کرده‌اند ثبت شده‌ است و ما می‌ توانیم از آن‌ ها پی ببریم که هندوستان، آراخوزیا، کرمان و بلخ همگی از طریق نظام عظیم راه‌ های ایران با هم ارتباط داشته‌ اند.

 

متون به دست آمده از تخت جمشید گواه آن است که شبکه‌ ی جاده‌ ها سراسر امپراتوری پهناور ایران را پوشش می‌ داده و از این روی، سیستم نگهبانی و تدارک راه‌ ها و مسافران در تمام ایالات از شرق تا غرب عمل می‌ کرده است. در میان لوحه‌ ها به چهار سفر میان سارد و شوش (یا تخت جمشید) برمی‌ خوریم. از بسیاری مناطق دیگر امپراتوری نظیر بلخ، کرمان، هندوستان، آراخوزیا یا قندهار، هرات، بابلیه، ماد، مصر نام برده شده است.

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند

 

به عنوان یک امر بدیهی می‌ توان گفت که جاده‌ های شاهی ایران پیش از این‌که مورد استفاده‌ ی پارسیان قرار بگیرند، مورد استفاده‌ ای آشوریان بوده‌ اند؛ به ویژه آن‌ که قسمت شرقی جاده‌ ای شاهی که کیلیکیه را به شوش می‌ پیوست، از نظر قدمت پیش از تشکیل دولت پارس بوده است. این راه‌ ها و تدارکات مرتبط، در انتقال سپاه از یک منطقه به منطقه بسیار اهمیت داشته است چرا که یک امپراتوری با چنان وسعتی دائماً با خطر آشوب و یا تجزیه‌ طلبی همراه بوده است.

 

ما از طریق هرودوت درباره‌ای راه شاهی می‌ دانیم که:

«در سراسر این جاده ایستگاه‌های شاهی تعویض اسب و نیز مهمانسراهای عالی ساخته شده است و جاده در همه‌ جا از مناطق مسکونی و ایمن می‌ گذرد. این جاده در لودیا و فریگیه بیست ایستگاه شاهی دارد که بنابراین مسافت آن برابر با ۹۴/۵ فرسنگ است. پس از فریگیه به رود هالیس [قزل ایرماق کنونی] می‌ رسد؛ در این‌ جا دروازه‌ هایی هست که یگانه محل‌ های گذر محسوب می‌ شوند و نیز دژ استواری در آن ساخته شده است.

 

در آن سوی رودخانه، کاپادوکیه است؛ تا مرزهای کیلیکیه ۲۸ ایستگاه وجود دارد و بنابراین ۱۰۴ فرسنگ است. 

برای ورود به کیلیکه باید از دو دروازه گذشت و از برابر دو دژ عبور کرد. پس از آنجاده به اندازه ۳ ایستگاه کیلیکه را می‌ پیماید که برابر ۱۵/۵ فرسنگ است. رودخانه‌ ای که باید با قایق از آن گذشت مرز کیلیکیه با ارمنستان را تشکیل می‌ دهد، و این رودخانه فرات نام دارد.

 

در ارمنستان در سراسر راه ۱۵ ایستگاه و ۱۵ مهمانسراست که پس مسافتی برابر با ۵۶/۵ فرسنگ را جاده طی می‌ کند که البته دژی نیز وجود دارد. پس از ارمنستان به سرزمین ماتی‌ ین‌ ها می‌ رسیم که در آن چهار ایستگاه شاهی است. سپس سرزمین کیستی [کاسی] است که در طول جاده آن یازده ایستگاه ساخته شده و بنابراین ۴۲/۵ فرسنگ است تا خواسپس [کرخه] یعنی رودی که از آن نیز باید با قایق گذشت و شهر شوش در کنار آن ساخته شده است. بنابراین جمع ایستگاه‌ های تعویض اسب شاهی ۱۱۱ و به همین تعداد مهمانسرا در اختیار مسافرانی است که از سارد به شوش می‌ روند.»

 

اطلاعات هرودوت کمی گیج‌ کننده است چرا که فاصله‌ ی میان دو ایستگاه شاهی میان لودیه و فریگیه می‌ باید ۴/۷۲۷ فرسنگ بوده باشد از طرفی فاصله‌ ی دو ایستگاه میان کاپادوکیه و کیلیکیه ۳/۷۱۴ فرسنگ است. 

در ادامه هرودت اطلاعاتی درباره‌ ی راه بعد از «دو دژ» ارائه کرده که به موجب آن فاصله‌ی ایستگاه‌ها ۵/۱۶ فرسنگ بوده است فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها در ارمنستان ۳/۷۶ و در سرزمین کاسی‌ها ۸۶/۳ فرسنگ بوده است. 

 

گویا فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها ارتباط مستقیمی با میزان تأمین بودن امنیت راه‌ ها داشته است و اینگونه نبوده که در تمام طول راه، فاصله هر دو ایستگاه، ثابت و به یک اندازه باشد. امنیت محورهای بزرگ توسط پادگان‌ ها و پاسگاه‌ های نگهبانی متعدد تأمین می‌ شد.

 

آرشام، ساتراپ ایران در مصر، به بازرس خود «نهتی‌هور» طی گذرنامه‌ ای اجازه می‌ دهد تا با استفاده از آن در طول راه‌ در ایستگاه‌ ها، سهمیه‌ ی غذایی دریافت کند. مقامات مربوطه مقادیر قید شده در مجوز را تهیه می‌ کنند و می‌ پردازند و گزارش آن‌ را به حسابداری مرکزی می‌ دهند که در آن‌ جا حساب صادرکننده‌ ی مجوز بدهکار می‌ شود. دریافت این جیره‌ ها بسیار منظم انجام می‌ گرفت و اگر دارنده‌ ی مجوز از حد خود تجاوز می‌ کرد و بیشتر توقف می‌ کرد مقامات مجاز نبودند که سهمیه‌ ی بیشتری در اختیارش قرار دهند.

 

«از آرشام به مردوک، بازرس پکید در ، نبودالانی بازرس در لائیر، زاتوواهیای بازرس در آرزوهین،اوپاستابارای بازرس در آربلا، و ماتالوباش، باگافارنای بازرس در سالام، و فرادافارنا و گائوزانا بازرسان دمشق.

[اکنون] بازرس من به نام نهتی‌ هور در حال حرکت به مصر است. شما باید سهمیه‌ های زیر را به حساب املاک من در ایالات خود روزانه به آن‌ ها بپردازید:

آرد سفید دو کوارت، آرد رامی سه کوارت، شراب یا آب جو دو کوارت، [گوسفند] یک رأس. همچنین به هر یک از ده خدمتکار ایشان روزانه یک کوارت آرد و علوفه برای اسبانش داده شود. به دو کیلیکیه‌ تی و یک پیشه‌ ور که هر سه از خدمتکاران من و با او در حال حرکت به مصر هستند، هر یک روزانه یک کوارت آرد داده شود. 

 

هر بازرس باید بنابه جاده‌ ای که از هر ایالت به ایالت دیگر تا رسیدن به مصر وجود دارد، به آن‌ ها این جیره‌ ها را پرداخت کند. اگر او خواست در محلی بیش از یک روز توقف کند، برای روزهای اضافی به آن‌ ها سهمیه بیشتر داده نشود.» 

 

پیک‌ های اسپارتی که می‌خواستند به ایران بروند می‌ بایست از فرمانده سپاهیان مناطق ساحلی مجوز دریافت کنند؛ نمونه‌ های دیگری وجود دارد که نشان می‌ دهد حتی سفیران یونانی برای عبور در این راه‌ ها به مجوز استانداران هخامنشی نیاز داشته‌ اند.

 

گزنفون، تأسیس چاپارخانه را به کورش منسوب داشته است:

«یکی از ابتکارات کورش که مخصوصاً با توجه به وسعت عظیم امپراتوری‌ اش بسیار حائز اهمیت است این است که از گوشه‌ های بسیار دوردست مملکت خویش پیوسته آگاه بود و جزئیات وقایعی که در کلیه‌ ی ایالات می‌گذشت بر او پوشیده نبود. چون قدرت و توانایی اسبان چاپار محدود بود، لذا در فواصل معین چاپارخانه‌ های مجهز با اسبان چابک به تعداد کافی معین نموده بود و قاصدان همیشه آماده‌ ی رساندن خبر بودند.

 

در هر چاپارخانه مرد تیزهوشی مراقب بود که به محض اینکه چاپاری با پیام و نام می‌ رسید آن را تحویل می‌گرفت و به مرد مطمئنی که آماده بود تحویل می‌ داد و او را روانه می‌ ساخت و اسب و چاپار استراحت می‌ کردند تا چاپار از سمت دیگر برسد و به مقصد حرکت کنند.»

 

این جاده‌ها و چاپارخانه‌ ها بعد از دوره‌ی هخامنشی نیز در ایران مرسوم بوده‌ اند. ایزیدور خاراکسی اطلاعات سودمندی در مورد آن‌ ها در دوره‌ ی اشکانی به یادگار گذاشته است. وی در این اثر راه‌ ها و جاده‌ های شاهی را که از شرق به غرب و از شمال به جنوب در قلمرو پارت‌ها امتداد داشته توصیف می‌ کند. 

  

منبع:tamadonema.ir

جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن

جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن



 سبک هنری معماری باستان

 

ما بسیاری از ساختمان ها و نشانه های جهان باستان را می بینیم که تا امروز باقی مانده اند. نگاهی دقیق تر به آنها نشان می دهد که فناوری و تکنولوژی که آنان استفاده می کردند بسیار جلوتر از زمان خودشان بوده است. در این گزارش تصاویری را خواهید دید که وجود فناوری در دنیای باستان را اثبات می کند.

 

اهرام مصر تنها بناهای ساخته شده به این شکل نیستند، هرم های مشابهی در مکزیک، اندونزی و هند هم وجود دارند.

این عکس ها نشان دهنده ی اشراف کامل آنها به ستاره شناسی و نجوم است.

 

فناوری‌های باستان

 

تصور کنید این سازه بدون استفاده از ابزار و آلات امروزی ساخته شده است.

 

سبک هنری معماری باستان

 

 این یک دیوار طبیعی نیست.

 

فناوری های باستان

 

دستگاه برش سنگ در زمانی که هیچ دستگاه برش سنگی وجود نداشته است؟! 

 

 

مثال دیگری از فناوری های حفر و تراشیدن بدون نقص سنگ ها در گذشته.

 

 

نمونه ی دیگری از شاهکارهای برش سنگ در عصر باستان.

 

 

ساختار این آوارهایِ شگفت انگیز نیازمند بازنگری دوباره است.

 

 

هیچ صخره ای به طور طبیعی این شکلی نیست. بدون شک یک فناوری در انجام آن دخیل بوده است.

 

 

 شاید در عصر باستان یک آمفی تئاتر و یا استیج برگزاری مراسم بوده باشد!

 

هیچ کسی دقیقاً درباره ی حقیقت این سازه ها چیزی نمی داند اما این طور که به نظر می رسد برای ساختش زمان و انرژی زیادی صرف شده است.

 

 

ترکیب و تداخل ماهرانه و ایده آل این سنگ ها چگونه انجام شده است؟

 

 

  

 

سازه ای سنگی در بولیوی که به آن «دروازه خورشید» گفته می شود که کنده کاری های بدون نقص و بسیار ماهرانه ای براساس توقیت ستارگان بر روی آن انجام شده است.

 

 

منبع: tabnakbato​.‎​ir

فناوری‌های باستان جلوتر از زمان‌های خود بودند

فناوری‌های باستان جلوتر از زمان‌های خود بودند



معروف‌ترین پیشوای لولوبیان، ملکه آنوبانی‌نی بوده‌است

 

لولوبیان قومی باستانی در ایران بودند که از حدود ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد در سرزمینی واقع در آذربایجان و قسمتهایی از کردستان سکونت داشتند و بیش از دو هزار سال در این نواحی زیستند. لولوبیان در اواخر دوران خود دارای حکومت شده و با برخی از همسایگان خود در جنگ بوده‌اند.

 

در زبان اورارتویی لولو به معنی بیگانه و دشمن است. این اصطلاح نشان می‌دهد که لولوبیان از لحاظ قومی از قبایل هوری یا اورارتویی نبوده بلکه احتمالاً با عیلامیان قرابت داشتند. لولوبی‌ها همچنین دشمن هوریان بوده و با آنان در جنگ دائمی بودند.

 

معروف‌ترین پیشوای لولوبیان، ملکه آنوبانی‌نی بوده‌است. نقش‌برجسته آنوبانی‌نی در سرپل ذهاب، پرده‌ای است که در آن سردار در برابر ملکه ایستاده و پشت سر ملکه ستاره ایشتار می‌درخشد. ایشتار او را در مقابل دشمنان پیروزی داده و سردار پای خود را بر بدن دشمن مغلوب نهاده است، کمان و تبرزینی بدست دارد. ملکه با طنابی دو اسیر را در بند نگه داشته و در دست دیگر حلقه‌ای که نشان حکومت و قدرت است بدست گرفته‌است.

 

لباس لولوبیان نیم تنه‌ای بود که پوستینی بر آن اضافه می‌کردند

 

منشأ و تاریخچه قوم لولو

بسیار پیش از استقرار مادها، اقوامی با نام کوتیان، لولوبیان، میتانی‌ها و سپس کاسی‌ها به ترتیب از شمال به جنوب در نواحی غربی ایران می‌زیسته‌اند. این اقوام با هوریان و اکدی‌ها و سومری‌ها مراوداتی داشته‌اند؛ بنابراین لولوبی‌ها از نخستین گروه قومی بودند که در هزاره چهارم پیش از میلاد در فلات ایران ساکن بودند.

 

برای نخستین بار، نارام سین نوه سارگون از شاهان اکد، در قرن ۲۳ پیش از میلاد در کتیبه‌ای از لولوبی‌ها یاد کرده و شرح پیروزی خود بر آنان را نوشته است. این کتیبه بعدها و در سنوات سال ۱۲۰۰ پیش از میلاد، توسط شوتروک ناهونته پادشاه مقتدر عیلام، به شوش انتقال یافت و شرحی بر آن افزوده شد.

مناطقی که لولوبی ها در آن جا استقرار یافته بودند، شامل کوه‌ها و کوهپایه‌ها را از قسمت علیای دیاله تا دریاچه ارومیه بوده است. محل تمرکز اصلی لولوبیان در آذربایجان بود. شهرها و کشورهای مهم آن دوران در ایران غربی عبارت بودند از: تاندیم، سوماشتو، آشورو، الامو، کاشو، گوتو و لولوبو (لولوبیان).

 

قديمي ترين اسنادي كه در باب اين طايفه در دست است يكي كتيبه نارامسين مي باشد كه در حدود ۲۵۰۰سال پيش از ميلاد نوشته شده است . بنابراين كتيبه و بنابر نظريه ژ.دمرگان پادشاه مقتدر ايلام ، شوتروك ناحونته ، { در حوالي سال ۱۲۰۰ پيش از ميلاد اين سنگ ياد بود تاريخي را ، كه در شهر سيپ پار (نزديك بابل )بوده بدست آورده و به نشانه پيروزي خود ، آنرا به پايتخت خويش (شوش) انتقال داده و بر روي آن سنگ يادبود ، شرح اين غلبه را به زبان ايلامي افزوده است. نارامسين در اين سنگ شرح لشكر كشي و غلبه خود را بر اقوام لولوبي و ساير طوايف كه در اطراف دجله و دياله مستقر بودند بيان نموده است . }

 

سند دوّم راجع به لولوبي ها ، نقش معروف آنوباني ني پادشاه آنهاست كه در ناحيه ز َهاب باختران واقع شده است . در اين اثر مهّم تاريخي كه به ِاستل آنوباني ني نيز معروف مي باشد ، شاه در حضور الهه ايشتار كه او را بر دشمنان پيروزي بخشده است ، ايستاده و پا را بر تن دشمني كه بر زمين افتاده نهاده است {البته طرز لباس وزينت جامه شاه و الهه بخوبي نمايان است}. اين خدا نيزه اي به دست گرفته و بر آن تكيه كرده و در دست ديگر طنابي گرفته و مي خواهد به گردن يكي از اسيران ببندد .

 

نقش معروف آنوباني ني پادشاه آنهاست كه در ناحيه ز َهاب باختران واقع شده است 

 

اسيران هم برهنه بوده و دست هايشان را از پشت بسته اند و آنها را بوسيله حلقه اي از لبشان گذرانيده شده مثل حيوانات مهار كرده اند . ترجمه خطوط كه روي اين استل نوشته شده چنين است :« آنوباني ني پادشاه توانا ، پادشاه لولوبي ، نقش خود و نقش الهه ايشتار را در كوه باتير رسم كرده است ،آن كس كه اين نقوش و اين لوح را محو كند به نفرين و لعنت آنو ، آنوتوم ، بل ، بليت ، رامان ، ايشتار ، سين و َشَمش گرفتار با دونسل او بر باد رواد…»

 

گذشته از اين كتيبه ، اشاره اي كه به نام لولوبي شده در قراردادهاي سلسله دوّم پادشاهان شهر اور است كه در سال ۱۸۹۴٫م در تل براك كشف گرديد و تعداد زيادي از اين الواح از همان سالي است كه پادشاه اور ولايت شميروم و لولوبي ها را غارت كرد ، اين دو شهر را هميشه با هم ذكر مي كنند .

 

در رابطه با شميروم ، لوح مشروح تري به نام لوح نيفر در دست است . با توجه به اثر فوق ، معلوم مي شود پادشاه اور كه مكرر ولايت را شميروم را ويران كرده ، اينه سين نام داشته و همين پادشاه كشور را نيز به تصرف خود در آورده است. در قصه خداي طاعون كه لوح آن كشف شده است ، نام ولايات ذيل ديده مي شود‍: تانديم ، سوماشتو ، آشورو ، الامو ، كاشو ، گوتو ، لولوبو .

 

حكام لولوبي ها در زمان نارامسين در تنگه قراداغ كه امروز معبر پاگان خوانده مي شود و در جنوب شهر زور با سپاه بابلي جنگيدند و نارامسين آنها را به سختي شكست داد و به يادگار اين پيروزي شرحي در دامنه آن تنگه حجاري نموده اند (بين راه سليمانيه و رباط ).

 

لولوبی ها که زمینهای کوهستانی شمال دیاله تا دریاچه ارومیه را در تصرف داشتند در هزاره سوم پ.م دارای دولتی نیرومند بودند و نارامسین اکدی که در قرن ۲۳ پ.م در بین النهرین پادشاه نیرومندی بود برای نخستین بار نام لولوبی ها را در سنگ نوشته خود میاورد که بر ایشان پیروز شده است.

 

زبان نواحی کنونی آذربایجان و کردستان ایران از قرن نهم تا هفتم قبل از میلاد غیر از زبان‌های کنونی ایرانی بوده و ساکنان آن نقاط به زبان‌های لولوبی و کوتی تکلم می‌کردند.

لباس لولوبیان نیم تنه‌ای بود که پوستینی بر آن اضافه می‌کردند. در نقش برجسته آنوبانی‌نی، سردار دامنی از پوست داشته و ملکه نیز جامه‌ای بلند از پوست بر تن دارد.

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

منبع : beytoote.com

آشنایی با قوم باستانی لولوبیان

آشنایی با قوم باستانی لولوبیان



 راه ها و جاده ها در ایران باستان

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند. در این لوحه‌ ها حرکت گروه‌ ها یا افرادی که وارد ایران می‌ شده یا در ایران مسافرت می‌ کرده‌اند ثبت شده‌ است و ما می‌ توانیم از آن‌ ها پی ببریم که هندوستان، آراخوزیا، کرمان و بلخ همگی از طریق نظام عظیم راه‌ های ایران با هم ارتباط داشته‌ اند.

 

متون به دست آمده از تخت جمشید گواه آن است که شبکه‌ ی جاده‌ ها سراسر امپراتوری پهناور ایران را پوشش می‌ داده و از این روی، سیستم نگهبانی و تدارک راه‌ ها و مسافران در تمام ایالات از شرق تا غرب عمل می‌ کرده است. در میان لوحه‌ ها به چهار سفر میان سارد و شوش (یا تخت جمشید) برمی‌ خوریم. از بسیاری مناطق دیگر امپراتوری نظیر بلخ، کرمان، هندوستان، آراخوزیا یا قندهار، هرات، بابلیه، ماد، مصر نام برده شده است.

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند

 

به عنوان یک امر بدیهی می‌ توان گفت که جاده‌ های شاهی ایران پیش از این‌که مورد استفاده‌ ی پارسیان قرار بگیرند، مورد استفاده‌ ای آشوریان بوده‌ اند؛ به ویژه آن‌ که قسمت شرقی جاده‌ ای شاهی که کیلیکیه را به شوش می‌ پیوست، از نظر قدمت پیش از تشکیل دولت پارس بوده است. این راه‌ ها و تدارکات مرتبط، در انتقال سپاه از یک منطقه به منطقه بسیار اهمیت داشته است چرا که یک امپراتوری با چنان وسعتی دائماً با خطر آشوب و یا تجزیه‌ طلبی همراه بوده است.

 

ما از طریق هرودوت درباره‌ای راه شاهی می‌ دانیم که:

«در سراسر این جاده ایستگاه‌های شاهی تعویض اسب و نیز مهمانسراهای عالی ساخته شده است و جاده در همه‌ جا از مناطق مسکونی و ایمن می‌ گذرد. این جاده در لودیا و فریگیه بیست ایستگاه شاهی دارد که بنابراین مسافت آن برابر با ۹۴/۵ فرسنگ است. پس از فریگیه به رود هالیس [قزل ایرماق کنونی] می‌ رسد؛ در این‌ جا دروازه‌ هایی هست که یگانه محل‌ های گذر محسوب می‌ شوند و نیز دژ استواری در آن ساخته شده است.

 

در آن سوی رودخانه، کاپادوکیه است؛ تا مرزهای کیلیکیه ۲۸ ایستگاه وجود دارد و بنابراین ۱۰۴ فرسنگ است.

برای ورود به کیلیکه باید از دو دروازه گذشت و از برابر دو دژ عبور کرد. پس از آنجاده به اندازه ۳ ایستگاه کیلیکه را می‌ پیماید که برابر ۱۵/۵ فرسنگ است. رودخانه‌ ای که باید با قایق از آن گذشت مرز کیلیکیه با ارمنستان را تشکیل می‌ دهد، و این رودخانه فرات نام دارد.

 

در ارمنستان در سراسر راه ۱۵ ایستگاه و ۱۵ مهمانسراست که پس مسافتی برابر با ۵۶/۵ فرسنگ را جاده طی می‌ کند که البته دژی نیز وجود دارد. پس از ارمنستان به سرزمین ماتی‌ ین‌ ها می‌ رسیم که در آن چهار ایستگاه شاهی است. سپس سرزمین کیستی [کاسی] است که در طول جاده آن یازده ایستگاه ساخته شده و بنابراین ۴۲/۵ فرسنگ است تا خواسپس [کرخه] یعنی رودی که از آن نیز باید با قایق گذشت و شهر شوش در کنار آن ساخته شده است. بنابراین جمع ایستگاه‌ های تعویض اسب شاهی ۱۱۱ و به همین تعداد مهمانسرا در اختیار مسافرانی است که از سارد به شوش می‌ روند.»

 

اطلاعات هرودوت کمی گیج‌ کننده است چرا که فاصله‌ ی میان دو ایستگاه شاهی میان لودیه و فریگیه می‌ باید ۴/۷۲۷ فرسنگ بوده باشد از طرفی فاصله‌ ی دو ایستگاه میان کاپادوکیه و کیلیکیه ۳/۷۱۴ فرسنگ است.

در ادامه هرودت اطلاعاتی درباره‌ ی راه بعد از «دو دژ» ارائه کرده که به موجب آن فاصله‌ی ایستگاه‌ها ۵/۱۶ فرسنگ بوده است فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها در ارمنستان ۳/۷۶ و در سرزمین کاسی‌ها ۸۶/۳ فرسنگ بوده است.

 

گویا فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها ارتباط مستقیمی با میزان تأمین بودن امنیت راه‌ ها داشته است و اینگونه نبوده که در تمام طول راه، فاصله هر دو ایستگاه، ثابت و به یک اندازه باشد. امنیت محورهای بزرگ توسط پادگان‌ ها و پاسگاه‌ های نگهبانی متعدد تأمین می‌ شد.

 

آرشام، ساتراپ ایران در مصر، به بازرس خود «نهتی‌هور» طی گذرنامه‌ ای اجازه می‌ دهد تا با استفاده از آن در طول راه‌ در ایستگاه‌ ها، سهمیه‌ ی غذایی دریافت کند. مقامات مربوطه مقادیر قید شده در مجوز را تهیه می‌ کنند و می‌ پردازند و گزارش آن‌ را به حسابداری مرکزی می‌ دهند که در آن‌ جا حساب صادرکننده‌ ی مجوز بدهکار می‌ شود. دریافت این جیره‌ ها بسیار منظم انجام می‌ گرفت و اگر دارنده‌ ی مجوز از حد خود تجاوز می‌ کرد و بیشتر توقف می‌ کرد مقامات مجاز نبودند که سهمیه‌ ی بیشتری در اختیارش قرار دهند.

 

«از آرشام به مردوک، بازرس پکید در ، نبودالانی بازرس در لائیر، زاتوواهیای بازرس در آرزوهین،اوپاستابارای بازرس در آربلا، و ماتالوباش، باگافارنای بازرس در سالام، و فرادافارنا و گائوزانا بازرسان دمشق.

[اکنون] بازرس من به نام نهتی‌ هور در حال حرکت به مصر است. شما باید سهمیه‌ های زیر را به حساب املاک من در ایالات خود روزانه به آن‌ ها بپردازید:

آرد سفید دو کوارت، آرد رامی سه کوارت، شراب یا آب جو دو کوارت، [گوسفند] یک رأس. همچنین به هر یک از ده خدمتکار ایشان روزانه یک کوارت آرد و علوفه برای اسبانش داده شود. به دو کیلیکیه‌ تی و یک پیشه‌ ور که هر سه از خدمتکاران من و با او در حال حرکت به مصر هستند، هر یک روزانه یک کوارت آرد داده شود.

 

هر بازرس باید بنابه جاده‌ ای که از هر ایالت به ایالت دیگر تا رسیدن به مصر وجود دارد، به آن‌ ها این جیره‌ ها را پرداخت کند. اگر او خواست در محلی بیش از یک روز توقف کند، برای روزهای اضافی به آن‌ ها سهمیه بیشتر داده نشود.»

 

پیک‌ های اسپارتی که می‌خواستند به ایران بروند می‌ بایست از فرمانده سپاهیان مناطق ساحلی مجوز دریافت کنند؛ نمونه‌ های دیگری وجود دارد که نشان می‌ دهد حتی سفیران یونانی برای عبور در این راه‌ ها به مجوز استانداران هخامنشی نیاز داشته‌ اند.

 

گزنفون، تأسیس چاپارخانه را به کورش منسوب داشته است:

«یکی از ابتکارات کورش که مخصوصاً با توجه به وسعت عظیم امپراتوری‌ اش بسیار حائز اهمیت است این است که از گوشه‌ های بسیار دوردست مملکت خویش پیوسته آگاه بود و جزئیات وقایعی که در کلیه‌ ی ایالات می‌گذشت بر او پوشیده نبود. چون قدرت و توانایی اسبان چاپار محدود بود، لذا در فواصل معین چاپارخانه‌ های مجهز با اسبان چابک به تعداد کافی معین نموده بود و قاصدان همیشه آماده‌ ی رساندن خبر بودند.

 

در هر چاپارخانه مرد تیزهوشی مراقب بود که به محض اینکه چاپاری با پیام و نام می‌ رسید آن را تحویل می‌گرفت و به مرد مطمئنی که آماده بود تحویل می‌ داد و او را روانه می‌ ساخت و اسب و چاپار استراحت می‌ کردند تا چاپار از سمت دیگر برسد و به مقصد حرکت کنند.»

 

این جاده‌ها و چاپارخانه‌ ها بعد از دوره‌ی هخامنشی نیز در ایران مرسوم بوده‌ اند. ایزیدور خاراکسی اطلاعات سودمندی در مورد آن‌ ها در دوره‌ ی اشکانی به یادگار گذاشته است. وی در این اثر راه‌ ها و جاده‌ های شاهی را که از شرق به غرب و از شمال به جنوب در قلمرو پارت‌ها امتداد داشته توصیف می‌ کند.

 

منبع:tamadonema.ir

 

راه ها و جاده ها در ایران باستان

راه ها و جاده ها در ایران باستان



قفقاز ناحیه‌ای در مرز آسیا و اروپا میان دریای خزر و دریای سیاه است که رشته‌کوه قفقاز در آن واقع است. قفقاز از نظر سیاسی به دو بخش قفقاز جنوبی (ماورای قفقاز) و قفقاز شمالی تقسیم می‌شود و دارای مساحتی حدود ۵۰۰٬۰۰۰ کیلومترمربع و جمعیتی حدود ۵۰٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر می‌باشد.

قفقاز جنوبی شامل کشورهای جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان و بخشهای کوچکی از شمال باختری ایران و شمال خاوری ترکیه می‌شود. اما قفقاز شمالی جزئی از روسیه است و شامل جمهوری‌های خودگردان داغستان، چچن، اینگوشتیا، اوستیای شمالی-آلانیا، کاباردینو-بالکاریا، کاراچای-چرکسیا، سرزمین کراسنودار، آدیغیه و سرزمین استاوروپول می‌شود.

همچنین در تاریخ باستانی طبیعی پلینی بزرگ (۷۷–۷۹ میلادی) نام قفقاز از نام سکایی kroy-khasis کروی-خاسیس به معنی یخ درخشان، سفید یا برف گرفته شده‌است. در شکل یونانی Kaukasos خوانده می‌شود.

در دوران آشوربانی‌پال، امپراطوری امپراتوری آشور قفقاز را به خاک خود ضمیمه کرد. پیش از تشکیل حکومت ماد، حکومت‌هایی همچون اورارتو و کلخیس در قفقاز شکل گرفته بود که قدمت برخی از آن‌ها به بیش از ۴۰۰۰ سال نیز می‌رسد، اما درنتیجه جنگ‌های فرسایشی بین این دولت‌ها از قدرت آن‌ها کاسته شد و بعدها دولت هخامنشی آن را تصرف نمود و به خاک خود ضمیمه نمود. بخش‌هایی از قفقاز در دوره‌هایی تحت تسلط حکومت ایران قرار داشت. در اوایل قرن نوزدهم میلادی جنگهای ایران و روس بر سر تسلط بر مناطق جنوبی و شرقی قفقاز درگرفت. در پایان دوره اول جنگ روسیه با انعقاد عهدنامه گلستان بیشتر مناطق قفقاز و در پایان دوره دوم جنگ با عهدنامه ترکمن‌چای تقریباً تمامی این منطقه را به تصرف خود درآورد. با فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ سه جمهوری گرجستان، ارمنستان و آذربایجان در این منطقه اعلام استقلال کردند.

از شاعران بزرگ پارسی‌گوی قفقاز می‌توان به خاقانی، نظامی، مجی، بدر، مهستی، هندوشاه نخجوانی و پسرش محمد بن هندوشاه اشاره کرد.

 

در سال ۵۱۴ پیش از میلاد داریوش بزرگ به سکاها در ناحیه شمال قفقاز و دریای سیاه حمله می‌کند.

برخی از شهرهای قفقاز عبارتند از:

جمهوری آذربایجان: باکو، گنجه، لنکران، شماخی، شکی، نخجوان ارمنستان: ایروان، اچمیادزین، گیومری، وانادزور گرجستان: تفلیس، باتومی، سوخومی، تسخینوالی، پوتی روسیه: مخاچ‌قلعه، دربند، گروزنی، ولادی قفقاز، استاوروپول ترکیه: قارص، ریزه، اردهان، آرتوین ایران: شمال استان‌های اردبیل، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربیرودهای قفقاز شامل حوضه‌های آبریز دریای خزر (ارس،کورا، سولاک، تِرِک، کوما) دریای سیاه (ریونی، اینگوری، کودوری، بزیب) و دریای آزوف (کوبان) است. در قفقاز جریان رودها با افزایش ارتفاع و از شرق به غرب، افزایش می‌یابد.

از ویژگی‌های بارز رودهای قفقاز بزرگ، طولانی بودن مدت طغیانی آن‌ها در دوره گرماست (حدود ۶ ماه). در قفقاز (به ویژه در قفقاز شرقی و مرکزی) سیل‌های متعددی جریان می‌یابد. مسیرهای انتهایی رودخانه‌های کورش (کورا)، کوبان و ریونی، قابل قایقرانی است. در بعضی از رودهای کوهستانی قفقاز، چوب و الوار حمل می‌شود. در نواحی خشک، از آب رودها برای آبیاری زمین‌های کشاورزی استفاده می‌شود. بر روی بسیاری از رودهای قفقاز نیروگاه‌های برق‌آبی احداث شده‌است. بزرگترین نیروگاه آبی منطقه «مینگه‌چویر» نام دارد. دریاچه‌های قفقاز سرچشمه‌های متفاوت (آتش‌فشانی، زمین‌ساختی، یخچالی) دارند. بزرگترین دریاچه قفقاز وان نام دارد که مساحت آن ۳۷۵۵ کیلومتر مربع است.

قفقاز از دید نژادی و زبانی از متنوع‌ترین مناطق جهان است.

گروه‌های قومی ساکن در قفقاز به سه گروه اصلی قفقازی، هندواروپایی، و ترک‌تبار تعلق دارند:

گویشوران زبان‌های قفقازی: گرجی، آبخاز، لزگی، چرکس، آوار، چچنی، اینگوش، قاباردی، تاباساری، لک‌ها (داغستان)، اودی، ساخوری، آغول، روتول، دارگی گویشوران زبان‌های هندواروپایی: ارمنی، روسی، کرد، تالش، اوستی، یونانی، تات گویشوران زبان‌های ترکی: نوغای، بالکار، قره‌چای، آذربایجانی‌ها، ترک‌های مسختی

قوم مغول‌تبار قالموق و آشوری‌ها از دیگر گروه‌های قومیتی این منطقه هستند.

 

 

قفقاز کجاست



رویدادهای تاریخی رخ داده در نوروز

نوروز روز ملی و جشن همه کسانی است که در فلات ایران (ایران زمین) خود و یا نیاکانشان به دنیا آمده اند و تاریخ و فرهنگ مشترک دارند، از جمله تاجیک ها، افغان ها، کردها و … و ساکنان سرزمین هایی که در طول قرون و اعصار، امپراتوری ایران را تشکیل داده بودند.

هدف از گرامی داشت نوروز و وقایعی که در طول قرون و اعصار در این روز روی داده است در خور توجه فراوان است. در بسیاری از آثار گذشته نگاران، از جمله در تاریخ طبری، شاهنامه فردوسی و آثار بیرونی؛…. نوروز به جمشید، شاه افسانه ای و در پاره ای دیگر به کیومرث نسبت داده شده و آن را به دلیل آغاز بهار، برابر شدن روز و شب و از سر گرفته شدن درخشش خورشید و اعتدال طبیعت، بهترین روز در سال دانسته اند.

به نوشته برخی از مورخین بر پایه افسانه ها، سه هزار سال پیش در چنین روزی، جمشید از کاخ خود درجنوب دریاچه ارومیه (منطقه باستانی حسنلو) بیرون آمد و عمیقاً تحت تأثیر آفتاب درخشان و خرمی و طراوت محیط قرارگرفت و آن روز را «نوروز»، روز صفا، پاک شدن زمین از بدی ها و روز سپاسگزاری از خداوند بزرگ نامید و خواست که از آن پس، بدون وقفه، هر سال در این روز آیین ویژهای برگزار شود. آیینی که هنوز ادامه دارد و از گزند زمانه و هرگونه تحول سیاسی و اجتماعی مصون مانده است

.ترویج آموزش های زرتشت – تنها پیامبری که از میان آریایی ها برخاسته- به نوروز جنبه معنوی بخشید، زیرا زرتشت بر کردار، گفتار و پندار نیک تأکید داشت و هر عمل خلاف عدالت را نفی می کرد و تحولات تاریخ را نتیجه کشمکش بدی و خوبی می دانست و می گفت که سرانجام با شکست قطعی بدی؛ آرامش، صفا، شادی، صمیمیت و عدالت جهانیان تأمین خواهد شد. نوروز فرصت خوبی برای زدودن افکار بد از روح، پایان دادن به دشمنی ها از طریق تجدید دیدارها و نیز شادکردن دوستان و بستگان، مخصوصاً سالخوردگان با دستبوسی آنان و مبادله هدیه بوده است.

اینک به یکی از رویدادهای تاریخی که در نوروز رخ داده است اشاره می کنیم:

۱- کوروش بزرگ بنیان گذار امپراتوری ایران که از مادر، «ماد» و از پدر، «پارس» بود نخستین حکمران ایرانی بود که نوروز را عید رسمی اعلام داشت و در سال ۵۳۴ پیش از میلاد دستورالعملی برای اجرای مراسم دولتی آن تدوین کرد که شامل ترفیع نظامیان، ابلاغ انتصابات تازه، سان دیدن از سربازان، عفو مجرمین پشیمان، ایجاد فضای سبز و پاکسازی محیط زیست ـ از منازل شخصی گرفته تا اماکن عمومی ـ بود. چهارسال پیش از آن، کوروش پس از تصرف بابل، نوروز را در آن جا جشن گرفته بود و به این سبب برخی از مورخان، زمان اعلام رسمی و عمومی شدن نوروز به عنوان عید ملّی را سال ۵۳۸ قبل از میلاد نوشته اند. بابل در ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد به تصرف ایران درآمده بود.

در دوران هخامنشیان، یازده روز اول فروردین ویژه انجام مراسم نوروز بود. شاه در نخستین روز سال نو روحانیون، بزرگان، مقامات دولتی و فرماندهان ارشد نظامی، دانشمندان و نمایندگان سرزمین های دیگر را می پذیرفت و ضمن سپاسگزاری از عنایات خداوند، گزارش کارهای سال کهنه و برنامه های دولت برای سال نو و نظر خویش را بیان می کرد که نصب العین قرارگیرد. شاه سپس پیشکش ها را دریافت می کرد که نمونه آن در کنده کاریهای تخت جمشید دیده می شود. آن گاه مراسم سان و رژه برگزار می شد و افسرانی که قهرمان دفاع از وطن شده بودند، ترفیع و پاداش می گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفی می شدند.

در نوروز، مردم نخست به دیدن سالخوردگان خانواده، بیماران و از کارافتادگان می رفتند و ادای احترام می کردند (احترام و رعایت احوال سالخوردگان و نسل بازنشسته، در میان ایرانیان همواره نهایت اهمیت را داشته است). سپس عید دیدنی آغاز می شد. پیش از دید و بازدیدها، در لحظه تحویل سال، هر فرد از خدا می خواست که در سال نو روان او را پاک و آرام نگهدارد. این مراسم پس از ۲۵ قرن به همین صورت ادامه دارد و باعث اعجاب ملل دیگر شده است.

سران دولت هخامنشی در آداب و رسوم و قوانین سرزمین های غیر آریایی نشین کمتر مداخله می کردند ولی در مصر که بیش از یک قرن (۱۲۱ سال و چند ماه) یکی از ایالات ایران به شمار می رفت، آیین های نوروز را رواج داده بودند و با اعزام سفیر به حبشه (اتیوپی) از شاه انتخابی این کشور خواسته بودند که نوروز را به رسمیت بشناسد و برگزار کند، آلودن محیط زیست (آب و هوا و زمین) را منع و برای دروغ گفتن و سوء نیّت مجازات در نظر بگیرد.

داریوش بزرگ که در گسترش آیین های نوروزی در میان متصرفات غیر آریایی امپراتوری ایران سعی بسیاری داشت، در مراسم نوروز ۵۱۵ پیش از میلاد (هفت سال پس از آغاز فرمانروایی اش) تصمیم خود را در زمینه ایجاد سنگ نبشته بیستون – حاوی آرزوها، اندرزها و شرح قلمرو ایران- اعلام کرد که مورخان با توجه به این سنگ نبشته گفته اند که ایران تنها کشور جهان است که «سند مالکیت» دارد. بزرگترین آرزوی داریوش که در این کتیبه آمده، این است که خداوند ایران را از دشمن، دروغ و خشکسالی دور سازد.

پس از تکمیل ساختمان عظیم و زیبای تخت جمشید در پارس و گشایش آن، آیین های رسمی نوروز، باشکوه بی مانندی در آن جا برگزار می شد. مراسم نخستین نوروز در تخت جمشید، دو هفته طول کشید. مردم عادی در تالار صدستون و سران ایالات و مقامات تراز اول در تالارهای دیگر این کاخ حضور می یافتند. کار ساختن تخت جمشید ۵۱ سال طول کشید. داریوش یکم تصمیم به ساختن آن، در محلی نه چندان دور از پاسارگاد گرفت، ولی پادشاه سوم بعد از او آن را گشود و به این ترتیب ایران دارای دو پایتخت شد: شوش، پایتخت اداری و تخت جمشید، پایتخت سیاسی. عنوان «تخت جمشید» را قرن ها بعد، مردم به آن دادند، حال آن که این کاخ با جمشید افسانه ای ارتباطی نداشته است. از این کاخ که گویای تمدن و پیشرفت ایرانیان باستان است بر قلمرویی میان سند، دانوب، مدیترانه و صحرای آفریقا فرمانروایی می شد. حسادت اسکندر مقدونی نسبت به این شکوه و عظمت، عامل عمده ویرانی این کاخ به دست او شد. افراد خاندان سلطنت و درباریان در هر کجای کشور که بودند پیش از فرا رسیدن نوروز خودرا به تخت جمشید می رسانیدند و بهار را در آن جا بسر می بردند.

رویدادهای تاریخی رخ داده در نوروز

رویدادهای تاریخی رخ داده در نوروز



اختراع یکی از زیبایی های زندگی است. هر کسی در کودکی رویای اختراع را دارد و به مرور با بزرگ تر شدن تخیل انسان ها تضعیف می شود تا زمانی که چیزی از آن باقی نمی ماند. تخیل یکی از جنبه های هیجان انگیز زندگی است و این زنان بزرگ هم تخیل قدرتمندی داشتند.

شاید کمتر کسی بتواند به واژه «زنان مخترع» فکر کند اما باید بدانید که زنان زیادی اختراعات چشمگیری داشته اند. در انتهای قرن بیستم تنها ۱۰ درصد از تمامی ثبت اختراعات به زنان مخترع تعلق داشت. وقتی که به فهرست مشهورترین و مهم ترین اختراعات چند قرن اخیر نگاه می کنیم خیلی زود متوجه می شویم که نسبت زنان مخترع به مردان بسیار کمتر از حد تصور است. البته این بدان معنا نیست که زنان قدرت نوآوری و خلاقیت ندارند و در بسیاری از موارد مشکل این است که زنان مخترع در ثبت اختراعاتشان با مشکل مواجه بوده و یا اجازه ثبت اختراع به نام خود را نداشته اند.

برای مثال یکی از اولین زنان مخترع شناخته شده با نام سیبیلیا مسترز، زنی بود که در یکی از مستعمرات ایالات متحده زندگی می کرد. وی بعد از تماشای یک زن سرخپوست بومی به فکر فرو رفته و راه جدیدی برای تبدیل کردن ذرت به آرد پیدا کرد. وی برای این که اختراع خود را ثبت کند به بریتانیا رفت اما در آن زمان قانون به زنان اجازه نمی داد که مالکیت خاصی داشته باشند که حقوق فکری مانند اختراعات را نیز شامل می شد. این مالکیت به همسر و یا پدر زنان مخترع داده می شد.

در سال ۱۷۱۵ گواهی ثبت اختراعی برای دستگاهی که سیبیلا ساخته بود صادر شد اما به جای نام خود او، نام شوهرش، توماس، روی آن نقش بسته بود. علاوه بر این زنان آموزش های عالی بسیار کمتری را نسبت به مردان دریافت می کردند که در نهایت باعث می شد شانس آن ها به همان اندازه برای نوآوری و خلاقیت کاهش یابد. برخی از زنان هنگام کمک خواستن از مردان برای به واقعیت بدل کردن ایده هایشان مورد تمسخر قرار می گرفتند. برخی از زنان مخترع نیز اختراعاتی داشتند که زندگی خانوادگی و کارهای درون خانه را تسهیل می بخشید.

اما این بار نیز مردان این اختراعات را با دیده تمسخر نگریسته و با ادعای این که چنین اختراعی تنها در درون خانه و نه بیرون از آن و در مقیاس وسیع به کار آمده و بدین ترتیب ارزش آن را نادیده می گرفتند. ماری کیز اولین زن آمریکایی بود که توانست گواهی ثبت اختراعی را به نام خودش دریافت کند و سردمدار زنان مخترع لقب بگیرد. در سال ۱۸۰۹ این زن مخترع توانست روش جدیدی را برای بافتن حصیر و تبدیل کردن آن به کلاه به ثبت برساند که در صنعت آن زمان نیوانگلند بسیار مهم بود. وی با دریافت یک تکه کاغذ توانست راه را برای دیگر زنان مخترع باز کند و آن ها نیز به خوبی استعدادهای خود را نشان دادند. در ادامه این مطلب شما را با ۱۰ اختراع مهمی که توسط زنان مخترع صورت گرفته آشنا خواهیم کرد.

۱۰- اره گرد

در اواخر قرن هجدهم میلادی، یک فرقه مذهبی جدید به نام «لرزانندگان» (Shakers) شکل گرفت. این فرقه زندگی اجتماعی، برابری زن و مرد و کار سخت را ارج می نهاد. تابیتا بابیت از آن زنان مخترع و باهوشی بود در یکی از این جوامع در ماساچوست بدنیا آمد و به عنوان دوزنده فعالیت داشت. اما در سال ۱۸۱۰ وی روشی یافت که زحمت کار برادران هم کیشش را به شدت کاهش می داد. او می دید که مردان گروه مذهبی مذکور از اره های دو سر برای بریدن چوب استفاده می کنند که در واقع اره ای دراز با دو دسته در دو انتها بود که باید دو نفر آن را عقب و جلو می کشیدند.

اگر چه این اره در دو جهت حرکت می کرد اما تنها هنگامی که به سمت جلو کشیده می شد می توانست چوب را قطع کند و در واقع عمل بازگشت اره کاملاً بیفایده بود. از نظر بابیت این کار تنها هدر دادن انرژی بود و برای رفع این مشکل نمونه اولیه یک اره گرد را اختراع کرد که در کارخانه های چوب بری به کار گرفته می شد. در واقع وی یک تیغه گرد را به چرخ گردان ریسندگی خود متصل کرد و بدین ترتیب تمامی حرکات اره نتیجه ی مثبتی در پی داشت. البته به دلیل قواعد و قوانین فرقه ای «لرزانندگان» بابیت نتوانست برای بدست آوردن گواهی ثبت اختراع خود اقدام کند.

۹- کلوچه شکلاتی

هیچ شکی در این نیست که بسیاری از دستور غذاهای مشهور تنها در اثر اختراعات تصادفی در آشپزخانه شکل گرفته اند. اما در این مورد می خواهیم درباره یکی از خوشمزه ترین این دستورالعمل ها صحبت کنیم. روث ویکفیلد یک متخصص تغذیه بود که بعدها یک راهدار خانه را همراه با همسرش در خارج از شهر بوستون خریداری کرد. راهدار خانه مکانی بود که در گذشته مسافران برای عبور از جاده ها به آن جا رفته و عوارضی را پرداخت کرده و همراه با اسب هایشان کمی استراحت کرده و پس از غذا خوردن به راه خود ادامه می دادند.

ویکفیلد و همسرش این راهدارخانه را به یک رستوران تبدیل کردند. در یکی از روزهای سال ۱۹۳۰، ویکفیلد در حال درست کردن کلوچه های کره ای برای مهمانانش بود که برای درست کردن آن می بایست شکلات را آب می کرد. در این زمان بود که ویکفیلد دریافت شکلات مخصوص او تمام شده و به همین دلیل چند شکلات نواری نستله برداشته و ان ها را خرد کرده و در خمیر خود انداخت زیرا انتظار داشت که این تکه های شکلات در هنگام پخته شدن ذوب شوند. اما در نهایت این تکه های شکلات شکل خود را حفظ کرده و کلوچه با تکه های شکلاتی شکل گرفت.

بزودی مسئولان شرکت نستله دریافتند که فروش شکلات های نواری در اطراف محل زندگی و کار خانم ویکفیلد به شدت افزایش یافته است از این رو در مورد کلوچه هایش با او صحبت کردند که در بین مسافران بسیار مشهور شده بود. در این جلسه، خانم ویکفیلد به آن ها پیشنهاد کرد که شیارهایی را در نوارهای شکلاتی خود ایجاد کنند تا تکه تکه کردن آن ها راحتتر باشد و سپس در سال ۱۹۳۹ شکلات های جدیدی توسط این شرکت ساخته شد که دستور پخت کیک های شکلاتی جدید نیز روی جلد آن نقش بسته بود و در ازای آن خانم ویکفیلد به صورت مادام العمر شکلات رایگان دریافت می کرد. بدین ترتیب نام روث ویکفیلد نیز در زمره زنان مخترع قرار گرفت.

۸- کاغذ مایع (لاک غلط گیر)

بتی نسمیث گراهام تایپیست بسیار خوبی نبود اما وی که در دوره دبیرستان مدرسه را رها کرده بود ابتدا به عنوان منشی مشغول به کار شد و سپس راه را برای خود به منظور نشستن بر روی صندلی ریاست تگزاس بانک هموار ساخت. دهه ۱۹۵۰ بود و دستگاه الکتریکی تایپ تازه اختراع شده بود. منشی ها و تایپیست ها در صورت کوچکترین اشتباهی باید تمام صفحه را از ابتدا تایپ می کردند زیرا مدل های جدید دارای ریبون کربنی، پاک کردن اشتباهات را بسیار دشوار کرده بود.

یک روز گراهام، کارگرانی را دید که در حال نقاشی روی شیشه یک بانک بودند. وی متوجه شد وقتی که آن ها در نوشتن کلمه ای دچار اشتباه می شوند خیلی ساده با اضافه کردن یک لایه رنگ دیگر این اشتباه خود را تصحیح می کنند. بدین ترتیب وی به این نتیجه رسید که می تواند از همین روش برای حل کردن مشکل خود در صورت اشتباه تایپی داشتن استفاده نماید. وی با استفاده از دستگاه مخلوط کن خود یک ترکیب بی رنگ جدید با پایه آب را ساخت که می توانست با استفاده از یک فرچه بی رنگ بسیار ریز اشتباهاتش را تصحیح کند.

خیلی زود دیگر منشی ها نیز از این روش او استفاده کردند و گراهام نیز به تولید ترکیب مایع جدید خود در آشپزخانه اش ادامه داد. اگر چه وی خیلی زود به دلیل این که بیشتر وقتش را به توزیع اختراعش می گذراند از کارش اخراج شد اما پس از بیکاری وی می توانست بیش از قبل روی بهتر کردن اختراعش کار کند و در سال ۱۹۵۸ اختراع خود را با نام «کاغذ مایع» به ثبت رساند.

۷- کامپایلر و زبان برنامه نویسی کوبول

وقتی که به پیشرفت ها در عرصه کامپیوتر فکر می کنیم معمولاض مردانی را می بینیم که بیشتری سهم را در این زمینه داشته اند، مردانی مانند چارلز ببیج، آلن تورینگ و بیل گیتس. اما دریاسالار گریس موری هوپر نیز نقش تعیین کننده و قابل ستایشی در توسعه صنعت کامپیوتر داشته است. او در سال ۱۹۴۳ به ارتش پیوست و در دانشگاه هاروارد به تحصیل پرداخت. هوپر یکی از کسانی بود که بر روی پروژه کامپیوتر مارک ۱ که توسط شرکت آی بی ام راه اندازی شده بود کار می کرد.

وی به صورت دستی دستورالعمل هایی را برای این کامپیوتر نوشت که بعدها راه را برای برنامه های کامپیوتری پیشرفته باز کرد. در دهه ۱۹۵۰ وی یک کامپایلر نیز اختراع کرد که دستورات انگلیسی را به کدهای کامپیوتری قابل درک برای رایانه تبدیل می کرد. این اختراع شگفت انگیز به برنامه نویسان این امکان را می داد که کدهای برنامه نویسی را با سرعت، دقت و سهولت بیشتر و اشتباهات کمتری بنویسند. دومین کامپایلر هوپر با نام « Flow-Matic» برای برنامه نویسی کامپیوترهای UNIVAC نسخه ۱ و ۲ مورد استفاده قرار گرفت که در واقع اولین کامپیوترهای تجاری در دسترس بودند.

علاوه بر این وی بر فرآیند توسعه زبان برنامه نویسی تجاری موسوم به کوبول (COBOL) نیز نظارت داشت که یکی از اولین زبان های برنامه نویسی به شمار می رود. وی برای خدماتش جوایز متعددی دریافت کرد و یکی از ناوشکن های ایالات متحده نیز به پاس این همه تلاش به نام وی نامگذاری شد.

۶- منورهای رنگی

وقتی مارتا کاستون در سال ۱۸۴۷ بیوه شد تنها ۲۱ سال داشت. وی باید از ۴ فرزندش مراقبت می کرد اما هیچ پول یا کاری برای تامین مخارج زندگی خود و فرزندانش نداشت. وقتی که در هنگام ورق زدن دفتر یادداشت های همسر متوفای خود بود، نوشته هایی در مورد سیستم شعله ای (منور) یافت که کشتی ها می توانستند در طول شب از آن برای ارتباط برقرار کردن استفاده نمایند. وی این سیستم را آزمایش کرد اما با شکست متوجه شد. با این وجود کاستون دست از تلاش برنداشت و ده سال آینده را به بهبود منورهای طراحی شده توسط همسرش اختصاص داد.

وی برای این کار با محققان و افسران نظامی مشورت می کرد اما همچنان نمی توانست راهی برای تولید منورهایی که هم خیلی نورانی بوده و هم دوام زیادی داشته باشند پیدا کند. یک شب او همراه بچه هایش برای دیدن یک آتش بازی به بیرون از خانه رفت و آنجا بود که به ذهنش رسید بهتر است از ترکیبات ساخت ترقه و آتش بازی برای بهبود سیستم منور خود استفاده کند. بدین ترتیب منور او با موفقیت تست شده و نیروی دریایی ایالات متحده حقوق ساخت آن را خریداری کرد. منورهای ساخته شده توسط کاستون به طور گسترده ای در طول جنگ های داخلی ایالات متحده مورد استفاده قرار گرفت.

متاسفانه منور راه خوبی برای حمایت مالی از خانواده کاستون نبود. بر اساس اسناد نظامی، کاستون در طول جنگ داخلی بیش از ۱٫۲۰۰٫۰۰۰ منور مخصوص را برای نیروی دریایی ایالات متحده تهیه کرد که قرار بود هزینه ساخت آن ها را دریافت نماید. در حالی که قرار بود به وی ۱۲۰٫۰۰۰ دلار بابت ساخت این منورها پرداخت شود اما در نهایت تنها ۱۵٫۰۰۰ دلار دریافت کرد. در کتاب خاطرات خود، کاستون گفته که دلیل امتناع مقامات نیروی دریایی کشور از پرداخت دستمزد مقرر به او این بوده که او به عنوان یک زن توانایی گرفتن حق خود را نداشته و مسئولان نیروی دریایی نیز از این امر سوء استفاده کرده اند.

۵- پاکت های کاغذی

مارگارت نایت پاکت های کاغذی را اختراع نکرد اما پاکت های کاغذی اولیه برای حمل اجناس مناسب نبودند. آن ها بیشتر شبیه پاکت نامه بودند و به همین دلیل اگر به همان شکل اولیه باقی می ماندند بدون شک محبوببت و کاربرد امروزی را نداشتند. نایت به این نتیجه رسید که پاکت های کاغذی باید دارای ته چهارگوشی باشند زیرا با این کار وزن اجناس خریداری شده در تمامی کف پاکت پخش شده و این پاکت می تواند اجناس بیشتری را در خود جای دهد. در سال ۱۸۷۰، وی یک ماشین چوبی ساخت که می توانست قسمت زیرین پاکت های کاغذی را برش داده، تا کرده و چسب بزند.

زمانی که وی تلاش داشت نمونه ای فلزی از دستگاه خود ساخته و آن را به ثبت برساند متوجه شد که مردی به نام چارلز آنان، که چند ماه قبل دستگاه او را دیده بود، ایده و طراحی دستگاه او را به سرقت برده است. وقتی نایت به این موضوع اعتراض کرد، آنان ادعا نمود که هیچ زنی نمی تواند چنین دستگاه پیچیده ای را بسازد و به همین دلیل او ایده ساخت این دستگاه را ندزدیده و متعلق به خود اوست. اما نایت از یادداشت ها و طراحی هایی که قبلاً کرده بود برای اثبات ادعای خود استفاده نمود و بدین ترتیب در سال ۱۸۷۱ امتیاز ثبت این اختراع را دریافت نمود.

البته این اولین اختراع نایت نبود زیرا وی در سن ۱۲ سالگی نیز یک دستگاه استاپ موشن ساخته بود که در صورت گیر افتادن چیزی در ماشین های صنعتی به صورت خودکار فعالیت آن ها را متوقف می کرد و بدین ترتیب می توانست از صدمات بسیاری که به کارگران هنگام کار با این دستگاه ها وارد می شود جلوگیری نماید. در نهایت نایت بیش از ۲۰ اختراع مهم را به ثبت رساند.

۴- ماشین ظرفشویی

شاید فکر کنید ماشین ظرفشویی توسط کسی اختراع شده که سال های زیادی را به شستن طرف مشغول بوده و همواره از کار زیاد و خسته کننده شکایت داشته است. اما واقعیت این است که ژوزفین کوچرین که گواهی ثبت اختراع اولین ماشین ظرفشویی را دریافت کرد وقت زیادی را در زندگی خود صرف ظرف شستن نکرده بود. انگیزه او برای ساخت این دستگاه این بود که از شکسته شدن چینی های باارزشی که به او ارث رسیده بود توسط خدمتکارانش خسته شده بود.

وی به عنوان یک شخصیت اجتماعی شناخته شده همواره سعی داشت از زندگی لذت ببرد اما وقتی شوهرش در سال ۱۸۸۳ از دنیا رفت بدهی های هنگفتی برای وی به جای ماند. وی به جای این که اشیاء قیمتی داخل خانه اش را بفروشد سعی کرد ماشین ظرفشویی بسازد که ظرف ها را به بهترین شکل ممکن تمیز نماید بدون این که به آن ها آسیبی وارد کند. دستگاه او بر اساس فشار شدید آب روی قفسه ای سیمی که ظرف ها روی آن قرار می گرفتند کار می کرد. در نهایت وی در سال ۱۸۸۶ گواهی ثبت اختراع خود را دریافت کرد. ژوزفین ادعا کرد که ساخت این دستگاه بسیار آسان تر از توسعه و تبلیغ آن بوده است.

اختراع کوچرین با استقبال مواجه نشد زیرا بسیاری از خانه ها به دستگاه های آب گرم کن دسترسی نداشتند که برای استفاده از این ماشین بسیار ضروری بود. خانواده هایی نیز که از دستگاه های آب گرم کن استفاده می کردند، با وجود خدمتکارانی که داشتند لازم نمی دیدند هزینه ی اضافی را برای خرید این وسیله متحمل شوند. بدین ترتیب وی دستگاه خود را در خدمت هتل ها و رستوران ها قرار داد و بدین ترتیب دستگاه ماشین ظرفشویی با هزینه ای کمتر کاری که چندین نفر نیاز داشت را به تنهایی به انجام می رساند. در ادامه با ورود زنان بیشتر به دنیای کار، خانه های زیادی نیز این دستگاه را خریداری کردند.

۳- برف پاک کن

در روزهای اول قرن بیستم، ماری اندرسون برای اولین بار به نیویورک سیتی رفت. در آن زمان نیویورک سیتی با امروز تفاوت بسیار زیادی داشت و اصلاً از ترافیک و تاکسی های فراوان امروزی خبری نبود. در آن زمان هنوز خودروها توجه آمریکایی های را جلب نکرده و خودروهای بسیار کمی در خیابان ها وجود داشت. اما در نهایت این زن آلابامایی ابزاری را اختراع کرد که برای هر ماشینی لازم بود. وی در مدت اقامتش در این شهر چندین بار با استفاده از تراموا در شهری که پوشیده از برف بود سفر کرد. در این حین وی متوجه شد که راننده ترن برقی هر چند دقیقه باید توقف کرده و شیشه های برف گرفته را پاک کند.

رانندگان خودروهای معمولی نیز چاره ای جز در پیش گرفتن همین رویه نداشتند. وقتی اندرسون به خانه بازگشت یک تَی متصل به محوری خاص را به دستگیره درون اتومبیل وصل کرد. وقتی که راننده می خواست شیشه را پاک کند، با کشیدن دسته مذکور، تی شیشه را تمیز می کرد. اندرسون گواهی ثبت اختراع خود را ده سال بعد در سال ۱۹۰۳ دریافت کرد، زمانی که هزاران آمریکایی دارای خودروهایی بودن که از اختراع او استفاده می کردند.

۲- داروی ضد قارچ نیستاتین

روابط عاشقانه از راه دور همواره دردسرساز هستند اما راشل فولر براون و الیزابت لی هیزن ثابت کردند که رابطه کاری از راه دور می تواند نتایج بسیار خوبی داشته باشد. براون و هیزن در دهه ۱۹۴۰ برای اداره بهداشت نیویورک سیتی کار می کردند اما در حالی که هیزن در نیویورک سیتی مستقر بود، براون به آلبانی فرستاده شد. علی رغم این فاصله طولانی، ایند دو اولین داروی موفق ضد قارچ را تولید کردند. در نیویورک سیتی، هیزن نمونه های خاک را بررسی می کرد تا واکنش آن ها نسبت به قارچ ها را مشاهده کند.

اگر در درون این خاک ها تحرکی دیده می شد وی این نمونه را برای براون می فرستاد تا وی عاملی که باعث این تحرک شده را استخراج نماید. وقتی که براون جزء ترکیبی فعال را پیدا می کرد آن را برای هیزن پس می فرستاد و او بار دیگر از آن روی قارچ ها استفاده می کرد. اگر آن ارگانیسم باعث از بین رفتن قارچ می شد برای تست سمی بودن مورد بررسی قرار می گرفت. بسیاری از این نمونه ها برای انسان بسیار سمی و کشنده بودند اما در نهایت این دو در سال ۱۹۶۰ به یک ترکیب دارویی که قارچ ها را از بین می برد اما به بدن انسان آسیبی وارد نمی کرد دست یافتند.

آن ها اسم این دارو را با الهام از شهر نیویورک سیتی، «نیستاتین» (Nystatin) نامیدند. این محصول اکنون تحت نام های زیادی به فروش می رسد و برای درمان قارچ های پوستی کاربرد بسیاری دارد. همچنین از این دارو بر روی درختانی که به قارچ مبتلا شده و یا آثار هنری که به دلیل حمله قارج های خاص در حال تخریب هستند استفاده می شود. بدین ترتیب هیزن و براون نام خود را به عنوان زنان مخترع در تاریخ جاودانه ساختند.

۱- فیبر ضد گلوله کِولار

قرار بود تنها یک کار موقتی باشد. استفانی کوولک، از مشهورترین زنان مخترع، در سال ۱۹۴۶ برای این که بتواند هزینه رفتن به کالج پزشکی را تامین کند در کمپانی بزرگ دوپونت مشغول به کار شد. اما سال ۱۹۶۴ فرا رسیده و او هنوز آنجا بود و روی روشی برای تبدیل کردن پلیمرها به یک فیبر مصنوعی بسیار محکم تحقیق می کرد. کوولک بر روی پلیمرهایی کار می کرد که دارای مولکول های میله ای بوده و در یک جهت آرایش پیدا می کردند. در مقایسه با مولکول های بی نظم، کوولک بر این باور بود که مولکول های خطی منظم می توانند ساختارهای ماده ای مستحکم تری را شکل دهند، هر چند شکستن پیوند این مولکول ها و تست کردن محصولی که بدنبال آن بود بسیار سخت به نظر می رسید.

در نهایت وی توانست ترکیبی با مولکول هایی دارای آرایش میله ای را تولید کند اما این ترکیب هیچ شباهتی به دیگر ترکیباتی که تا آن زمان ساخته بود نداشت. قدم بعدی او گذراندن و جاری ساختن این ترکیب مایع در دستگاه نخ ریسی بود، دستگاهی که در ادامه فیبرها را تولید می کرد.با این وجود مسئول این دستگاه درخواست کوولک را برای این آزمایش رد کرد زیرا با توجه به تفاوت های بنیادین محلول جدید با ساختارهای قبلی، بر این باور بود که این محلول باعث از بین رفتن دستگاه نخ ریسی خواهد شد. کوولک بر خواست خود اصرار داشت و زمانی که به خواسته خود دست یافت به فیبری رسیده بود که هر ذره از آن استحکامی برابر با فولاد داشت.

این ترکیب «کولار» (Kevlar) نامیده شده و از آن برای ساخت تخته های اسکی، لاستیک های رادیال و لنت های ترمز، کابل های نگهدارنده پل های معلق، کلاهخودها و ابزارهای هاکی و کمپ زنی استفاده شد. از همه مهم تر این که از کولار برای ساخت جلیقه های ضدگلوله استفاده شد. بدین ترتیب اگر چه کوولک نتوانست وارد کالج پزشکی شود اما به روشی دیگر هزاران نفر را از مرگ نجات داد.

زنان مخترع تاریخ

زنان مخترع تاریخ



قدیمی ترین زیردریایی جهان

بوشنل که تحت عنوان “لاک پشت” نیز از آن یاد می شود، نخستین زیردریایی با سابقه حضور در میدان جنگ است. این زیردریایی توسط دیوید بوشنل به سال ۱۷۷۵ در ایالت کنتیکت آمریکا طراحی و تولید شد. هدف اصلی از ساخت محصول نام برده، منهدم سازی نیروهای دشمن از طریق انفجار مین های دریایی بود که در نهایت منجر به غرق شدن کشتی های مهاجم می شد. لازم به ذکر است که فرماندار وقت کنتیکت Jonathan Trumbull، نقش موثری در تامین بودجه برای ساخت و آزمایش پروژه خلاقانه بوشنل ایفا کرد. البته تمامی هزینه های لازم برای موفقیت لاک پشت بوشنل، مستقیما توسط واشینگتن فراهم شد.

دیوید بوشنل فارغ التحصیل دانشگاه ییل در رشته مهندسی بود و علاقه شخصی زیادی نیز به طرح هی مفهومی در زمینه جنگ افزار های دریایی داشت. بدین ترتیب انگیزه قوی وی منتج به طراحی اولین زیردریایی عملیاتی جهان طی جنگ انقلابی شد. این پروژه نام بوشنل را به عنوان یکی از تاثیر گذار ترین چهره های دنیا در عرصه نظامی ماندگار ساخت.

منحصر به فرد ترین نکته در مورد لاک پشت بوشنل، عدم الگو برداری از هیچ گونه مدل مشابهی که پیش تر ساخته شده باشد است چرا که تا قبل از این طراحی نو ظهور، جهان با واژه “زیردریایی” کاملا غریبه بود.

عکس زیردریایی

نخستین زیردریایی جنگی تاریخ

اما همان طور که می دانید در روند توسعه هر طرحی و به ویژه مدل های نوین، مراحل مختلف تولید با چالش های زیادی همراه خواهد بود. لاک پشت بوشنل نیز از این اتفاق مبرا نبوده است. برای مثال مکانیسم تنفس تک خدمه زیردریایی، چگونگی فرو رفتن در آب و شناور سازی، تکنیک های تکاملی و همچنین تنظیم میدان دید اپراتور زمانی که زیردریایی در اعماق دریا به سر می برد از جمله مهم ترین مشکلات موجود بر سر راه تولید صنعتی پروژه بوشنل بود. بدین ترتیب طراح نابغه این پروژه مجبور بود به تنهایی تمام روند ساخت را برنامه ریزی کند و تنها با تکیه بر فرضیات خود پیش رود.

طراحی و توسعه

بوشنل روند تولید زیردریایی خود را با ساخت ۶ پنجره شیشه ای کوچک و ضخیم به منظور تامین نور طبیعی دستگاه برای زمانی که در وضعیت شناور قرار دارد، آغاز کرد. برای حفظ روشنایی در وضعیت زیر آب نیز از شمع استفاده شد. با این وجود تست های مختلف همگی حاکی از عدم کارایی مناسب شمع بودند چرا که تنها در فضایی محدود عملکرد داشت و شعله آن در نهایت تمام ذخیره اکسیژن اپراتور را مصرف می کرد. بوشنل این مشکل را با بنجامین فرانکلین در میان گذاشت و پیشنهاد وی بهره برداری از نوعی قارچ فلوئورسنت با نام foxfire بود (این قارچ که روی درختان فاسد رشد می کند، طی فرآیند تخریب طبیعی نوری به رنگ سبز-آبی تیره ساطع کرده و می تواند نور کافی به منظور استفاده از قطب نما و یا بررسی نقشه را در اختیار اپراتور قرار دهد)

در ادامه روند تولید بوشنل با مسئله ای بزرگ تر مواجه شده بود؛ “نیروی محرکه”. از این رو برای حرکت دستگاه از دو پروانه پیچشی استفاده شد. جالب است بدانید لاک پشت بوشنل اولین وسیله آبی بود که از سیستم پروانه برای حرکت در دو جهت افقی و عمودی بهره برداری کرد.

 نخستین زیردریایی

اما چرا لاک پشت؟

دلیل این نام گذاری به شباهت پوسته بزرگ زیردریایی با لاک یک لاک پشت آبی باز می گردد. پوسته مذکور حدود ۸ فوت طول، ۶ فوت ارتفاع و ۳ فوت پهنا داشت. ساختار بدنه متشکل از دو پوسته چوبی بلوط با پوششی از قیر و تقویت شده با نوار های فولادی بود. لازم به ذکر است که چنین فضایی می توانست هوای کافی برای تنفس یک نفر به مدت حداکثر ۳۰ دقیقه را فراهم کند. این مقدار معادل طی مسافتی با سرعت حدودا ۳ مایل در ساعت بود.

به عنوان یک سلاح دریایی، لاک پشت بوشنل مجهز به نوعی مین بود که نیاز به نصب توسط اپراتور داشت. عملکرد مین وابسته به جایگذاری آن در بدنه کشتی هدف و فعال سازی به دست خدمه زیردریایی بود. پس از اتصال مین، حفظ فاصله مناسب از کشتی دشمن برای تامین امنیت زیردریایی و خدمه اهمیت زیادی داشت. تست های مرتبط با سیستم تسلیحاتی لاک پشت بوشنل نیز نتایج نسبتا موفقیت آمیزی را نشان دادند. با این وجود بوشنل هیچ گاه به توانایی عملیاتی مورد انتظار دست نیافت، از اصلی ترین دلایل آن می توان به مقاومت ورقه مسی پوشش بدنه کشتی در برابر ایجاد سوراخ برای نصب مین و خارج شدن کشتی هدف از میدان دید اپراتور اشاره کرد.

سلاح های قدیمی

لاک پشت بوشنل حین انجام یکی از ماموریت های خود در نیوجرسی، به علت اصابت آتش توپ غرق شد. اگرچه بقایای این زیردریایی مورد بازسازی قرار گرفت اما هیچ گاه دوباره استفاده نشد. بوشنل نیز در سال ۱۷۹۵ به فرانسه نقل مکان کرد اما برای تغییر نام خود به بوش باری دیگر به آمریکا باز گشت. پس از آن بوش تا چندین سال به تحصیل در حرفه پزشکی روی آورد و در سال ۱۸۲۳ فوت کرد. طی جنگ ۱۸۱۲ یک کپی از طرح لاک پشت بوشنل ساخته شد اما دقیقا همانند نسخه مادر، مقاومت چندانی در برابر حملات دشمن نداشت.

همچنین بخوانید : تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان دیدگاه یونانی درباره آفرینش جهان

مشخصات لاک پشت بوشنل

– سال تولید: ۱۷۷۵

– نوع: زیردریایی

– آمریکای مستعمراتی

– کلاس کشتی: لاک پشت

– خدمه: یک نفر

– طول: ۲٫۴۴ متر

– قطر زیردریایی در عریض ترین بخش که کاملا زیر آب قرار می گیرد: ۰٫۹۱ متر

– ارتفاع: ۱٫۸۳ متر

– موتور: دو پروانه با قابلیت تولید حداکثر ۳ اسب بخار قدرت

– سرعت در حالت شناور: ۳ مایل در ساعت

 – سرعت در حالت فرو رفته در آب: ۳ مایل در ساعت

– برد عملیاتی: ۲ کیلومتر

منبع:gunsmonitor.com

منبع : beytoote.com

نخستین زیردریایی جنگی تاریخ

نخستین زیردریایی جنگی تاریخ



خاندان پهلوی قریب به ۶ دهه در ایران حکومت کردند. رضا خان میرپنج فرمانده ارتش احمد شاه، آخرین شاه قاجار بود. رضا خان از همان ابتدا به مزدوری و باجگیری شهره بود، این ویژگی در دوره سلطنتش نیز آشکار بود. طی سفری که احمد شاه به خارج از کشور داشت، او با حیله و نیرنگ و با حمایت و خط‌دهی سران آمریکایی و اروپایی تاج و تخت را از  او ربود و خود بر رأس حکومت نشست.

رضاشاه با چپاول و غارت اموال مردم به ثروت بسیاری دست یافت. فرزندانش نیز دست کمی از پدر نداشتند و در طول این ۶ دهه از هیچ ظلم و ستمی  دریغ نکردند. سست عنصری و تزلزل شخصیتی این خاندان از رضا شاه تا نوادگانش همه به طور مستند در تاریخ ایران ثبت شده و در دسترس است.

در زندگی اعضای این خانواده کمتر نقطه روشنی وجود دارد. همانقدر که زندگی‌ این خاندان پرحاشیه بود مرگ اغلب آنها نیز با خفت و خواری همراه شد. با این مقدمه در ادامه به بیان نحوه مرگ خفیفانه این خاندان پرداخته می‌شود؛ رضاخان پهلوی، به دست همان حامیان اروپایی و آمریکایی به آفریقا تبعید و پس از مرگ، جنازه‌اش در مصر به امانت گذاشته شد. جسد رضاخان برای انجام تشریفات به ایران آورده و مجددا به مصر منتقل و در همانجا دفن شد.

رضاشاه

تاج‌الملوک همسر اول رضاخان پس از انقلاب اسلامی  به آمریکا گریخت. او سال‌های آخر عمرش را در به دلیل امتناع رضا، ربع پهلوی در سرای بی‌خانمان‌های نیویورک گذراند و در نهایت به همران چند تن از ولگردها و بی‌خانمان‌های نیویورک در گورستانی مخصوص این افراد به دست مأموران شهرداری دفن شد.

تاج‌الملوک همسر اول رضاخان

شمس پهلوی خواهر تنی محمدرضا در سال ۱۳۷۴ در ۷۸ سالگی عمرش به پایان رسید و در گورستانی ناشناخته در کالیفرنیا مدفون شد.

شمس پهلوی

اشرف پهلوی، خواهر دوقلوی محمدرضا، پرحاشیه‌ترین عضو این خانواده بود که در تصمیم‌گیری‌ها و امور دربار نفوذ مستقیم داشت. فساد اخلاقی اشرف همچون دیگر اعضای خانواده شهره بود. او در سن ۹۲ سالگی در حالیکه مبتلا به آلزایمر بود در گورستان موناکو مدفون شد.

اشرف پهلوی

شهریار شفیق فرزند اشرف پهلوی پس از مشارکت در توطئه‌های متعدد علیه جمهوری اسلامی و نیز قاچاق مواد مخدر، هنگام خروج از اقامتگاه مادرش مورد اصابت گلوله قرار گرفت  و جان داد.

شهریار شفیق

آزاده دختر اشرف که در شبکه‌های سلطنت‌طلب با بهروز صوراسرافیل همکاری می‌کرد در پی اختلافات شدید با آنها، به طرز مشکوکی جان خود را از دست داد و در کالیفرنیا مدفون شد.

فاطمه پهلوی فرزند دهم  رضاخان نیز بر اثر بیماری صعب‌العلاجی در سال ۱۳۶۶ در لندن دفن شد.

فاطمه پهلوی

و اما محمودرضا فرزند دیگر رضا شاه نیز همچون دیگر خواهر و برادران خود ثبات اخلاقی نداشت. محمودرضا هم دوبار ازدواج کرد که هر دو به طلاق انجامید. او نیز مرگ افتضاحی داشت، محمود رضا به دلیل اعتیاد شدیدی که داشت نهایتا براثرمصرف بیش از حد مواد مخدر جان خود را از دست داد و مخفیانه در یکی از گورستان‌های نیویورک دفن شد.

حمیدرضا برادر هوسران و آلوده به مواد مخدر محمدرضا، عضو دیگر این خاندان بود. فسادهای اخلاقی او نیز مانند اشرف شهره بود. با توجه به اسناد ساواک، حمیدرضا هم پس از ترک ایران مرگ شومی داشت. او دو فرزند نامشروع از هما خامنه به نام‌های نازّک و بهزاد داشت که البته آنها هم سرنوشتی مشابه پدر داشتند.

نازَک بازیگر فیلم‌های مستهجن هالیوود بود که در  ۲۹ سالگی در پاریس با حواشی بسیار مرد. بهزاد هم به دلیل اعتیاد شدید به کوکائین در اسپانیا جان داد.

و اما از عبدالرضا پهلوی فرزند دیگر رضا خان  اطلاعات چندانی در دست نیست و مرگ او هنوز تایید نشده است. گفته می‌شود غلامرضا همچون اشرف نسبت به سایر فرزندان خانواده عمر طولانی‌تری داشت. او احتمالا در ۹۰ سالگی با مصرف مواد مخدر جان باخت.

عبدالرضا پهلوی

محمدرضا پهلوی یا همان ولیعهد، ماجراهای فراوانی داشت، شبهات و دلایل زیادی درباره مرگ وی وجود دارد. او به دلایل فساد اخلاقی و افراط در مسائل غریزی و جنسی، به مصرف داروهایی برای این امر مشغول بود که گفته می‌شود همین داروها سبب مرگ او شدند. محمدرضا در آمریکا جان داد و جسدش پس از مرگ به قاهره منتقل و در همانجا دفن شد.

محمدرضا پهلوی

لیلا و علیرضا پهلوی فرزندان دیگر محمدرضا بودند که هردو با خودکشی از بین رفتند. لیلا با مصرف ۱۷ قرص خواب و علیرضا با شلیک گلوله در دهان مردند.

علیرضا پهلوی

لیلا پهلوی

منبع:yjc.ir

منبع : beytoote.com

مرگ‌های خاندان پهلوی

مرگ‌های خاندان پهلوی



قدیمی ترین هفت تیر جهان

هفت تیر یکی از انواع سلاح های کمری است که به آن رولور نیز گفته می شود فشنگ های آن داخل استوانه مجهز به چندین خانه جای می گیرد. در این استوانه نیز معمولا ۵ الی ۷ فشنگ می توان قرار داد. تاریخی ترین هفت تیر جهان که قدمت آن به سال ۱۵۹۷ باز می گردد، در موزه Maihaugen واقع در شهر لیلهامر نروژ نگه داری می شود.

تفنگ سرپر چخماقی

اگرچه بیش از ۴۰۰ سال از عمر این سلاح می گذرد، همچنان در وضعیتی کاملا سالم به سر می برد و گنجینه ای بی نظیر به شمار می رود. بررسی ها نشان می دهند که این هفت تیر در سال ۱۵۹۷ ساخته شده و باتوجه به حکاکی های آن، متعلق به یکی از افسران حاضر در جنگ سی ساله بوده است. (این جنگ بین سال های ۱۶۱۸ الی ۱۶۴۸ در اروپای مرکزی و با هدف تعیین مزربندی های جدید رخ داد)

 بیش از ۴۰۰ سال از عمر این سلاح می گذرد

علاوه بر طراحی پیشرفته بر اساس استانداردهای دوران مربوط به خود، این سلاح تزئینات زیادی دارد که با مهارت بالایی طراحی شده اند. حکاکی های واضحی نیز روی آن دیده می شود و با استفاده از طلا منبت کاری شده است. ته قنداق هفت تیر ورقه ای از جنس نقره وجود دارد که نام صاحب سلاح را شامل می شود. “Georg Reichwein 1636” عنوانی است که روی صفحه نقره ای به چشم می خورد. Reichwein یک افسر آلمانی است که با هدف تقویت نیروهای دفاعی نروژ در شرایط بحرانی استخدام شد. جنگ سی ساله یکی از فاجعه بار ترین وقایع نظامی در تاریخ اروپا محسوب می شود.

قدیمی ترین هفت تیر دنیا

همانند سایر اسلحه های دوره مذکور، این هفت تیر نیز نوعی تفنگ سرپر چخماقی قدیمی محسوب می شود اما برخلاف آنها مجهز به یک استوانه چرخشی با هشت خان و لوله ای ثابت است. هر خان نیز یک پوشش کشویی به منظور جلوگیری از شلیک های زنجیره ای و بدون کنترل در اختیار دارد.

سازنده این سلاح؛ Hans Stopler به خوبی کار خود را انجام داده چرا که هفت تیر مورد نظر پس از گذشت بیش از ۴۰۰ سال هنوز هم مورد توجه طراحان مطرح تسلیحات نظامی از نظر عملکرد و طراحی قرار دارد. از طرفی بسیاری از متخصصین نظامی، این محصول را به عنوان قدیمی ترین هفت تیر جهان می شناسند، با وجود آن که توافق نظر قطعی در این زمینه وجود ندارد.

برای آن که هر خان در موقعیت مناسب برای شلیک قرار بگیرد، باید کاربر به صورت دستی استوانه متشکل از هشت خان مختلف را به چرخش درآورد. بدین ترتیب پس از هشت بار شلیک باید سلاح را بارگذاری مجدد کرد. با این وجود از هفت تیر مورد بحث همچنان به عنوان موفقیت بزرگ قرن شانزدهم یاد می شود.

هفت تیر یکی از انواع سلاح های کمری است که به آن رولور نیز گفته می شود

متاسفانه قدیمی ترین هفت تیر دنیا در موزه Maihaugen طی تمام سال برای بازدید عموم به نمایش گذاشته نمی شود و به جز زمانهایی مشخص، بیشتر عمر خود را در بخش ذخیره و نگه داری گذرانده است. به عنوان مثال در دویستمین سالگرد تصویب قانون اساسی نروژ از این سلاح رونمایی شد.

منبع:asriran.com

منبع : beytoote.com

قدیمی ترین هفت تیر جهان

قدیمی ترین هفت تیر جهان



تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان و اژی دهاک و آزتک و مایا،  بسیاری بدرستی از مردک و مردوکیان نمی دانند،  و عکس بت ها و الهه های مختلف بین النهرین را بجای مردوک می گویند.  همچنین از ضحاک و ضحاکیان بدرستی نمی دانند،  و درباره آنها داستان گویی های بر اساس داستان های تاریخی می کنند.

از مردوک در ادبیات و تاریخ ایران زیاد نوشته شده است،  در کتاب اسکندر تاریخ ایران الکساندر یونانی نیست:

 ــ  مظهر مردوک شبیه دو مار سیاه است.

بفرمود تا  دیو  چون  جفت  اوی <><> همی  بوسه  ای  داد  بر  کتف  اوی

دو مار سیاه از دو کتفش برست <><> غمی گشت و از هر سویی چاره جست

مردوک آزتک و مایا

بمنظور یافتن تعریف های واقعی تر از مردوک بهتر است سری به نقاط تمدن های آزتک و مایا و اینکا و بالی بزنیم، در مکان های تاریخی این تمدن ها،  بسیار نزدیکتر از تاریخ بابل می توانیم درباره مردوک تحقیق کنیم.

عکس دو ساختمان مردوک یا مار دوش در دوران مایا و بالی

این نوع ساختمان های هرمی شکل دو دوش دارد،  که بر هر دوش یک مار است،  هر مار به مفهوم یک فصل منطقه حاره است.در هزاره های اول خورشیدی ایرانی،حوزه خلیج فارس منطقه حاره ای بود. زمان مراسم، در دهان مارها آتش روشن می کردند. در دوران بابل بین النهرین این آتش با کمک نفت بود،  و در بسیاری جاها از الیاف و هیزم استفاده می شد.  این آتش و مار را آذر دهان یا آزی دهاک می گفتند،  که با تغییر آوا اژدها گردید.

این ساختمان های هرمی ۷ و ۱۲ تا ۳۶۵ پله داشته است،  در بالای آن تعدادی بت از خدایان یا الهه ها نگه می داشتند. در بابل با شکل گرفتن زبان عربی، آذی دهان،  کم کم به ضحاک تغییر نام داد. ضحاک به معنی سایه یا حاشیه خدا است،  در طول تاریخ بیشتر بزرگان دینی،  از این گونه لقبها برای خود بر می گزیدند.

ضحاک = زه = حاشیه + هاک = اک = هک = بزرگ، خدا،  ضحاک = حاشیه خدا.

بنا به نوشته های کتاب های تاریخی سنتی بابلی ها،  مدی و دارای کیان ایرانی بودند.  ضحاک نام فرمانروایان بود،  نام شخص نبود.  همانطور که قبلاً نوشتم،  این نام مترادف با ساختار آذی دهان شد.

در بالای این ساختمان های ماردوش آزتکی یا مایایی،  هر صبح دو جوان را از پله ها تا بالا می بردند،  و در تخت سنگی می خواباندند و قربانی می کردند.  در ابتدا با چاقو های سنگی قلب آنها  را در می آوردند،  و سپس سر آنها را می بریده،  و از بالای پله ها به پائین پرت می کردند،  و پائین در میان نیایشگران صبح می افتاد.  سپس قلب در آورده شده آن دو جوان را،  رو به آسمان می گرفتند،  و ضمن خواندن دعا در سینی گذاشته،  و به پائین می آوردند،  و در آتش دهانه دو ما یا اژدها می انداختند.  البته نوع ساختمانها و مراسم در مناطق و زمان های دور و نزدیک کمی متفاوت بود،  ولی همه مراسم مردوکی بازمانده از دوران کهن بود.

عکس طرحی از آثار آزتک

این دو جوان را از نقاط دور دست و از قبایل رقیب،  توسط دلال های جنگجو دزدیده می شدند،  دست بسته به پای ساختمان می آوردند،  و ضمن رنگ کردن آنها با رنگ آبی،  و دست مالی نیایشگران تا بالا می بردند.  در نهایت جسد های آنها را در گودال بزرگی دورتر از شهر می انداختند،  و بوی جسدها،  و حیوانات درنده که برای جسدها آمده بودند،  فضا و محیط را بشدت آلوده کرده بود.  همین دزیدن جوان باعث درگیری های زیاد بین قبایل و شهرها شده بود،  و شرایط را برای شکست آزتک و مایا از اسپانیائی های جوینده طلا فراهم کرد.  این نمونه تاریخ باستان آخری،  درست مانند تاریخ باستان دوران داستانهای ضحاک است.

عکس دو مار در تمدن کهن جی

عکس دو مار در تمدن کهن جی،که بسیار شبیه به آثار آزتک و مایا است،  و نشان کنترل طبیعت دو فصله و شب روز توسط انسان است.  این نشان دو مار تاکنون وجود دارد،  و در نشان دارو و درمان استفاده می شود

لازم به یاد آوری است،  در دوران تمدن کهن جی،  حوزه خلیج فارس منطقه حاره بود،  و مار نیز بفراوانی در خاک و آب وجود داشت.

مار = مهار = مر = سلامتی.

بیمار = بی = بدون + مار = سلامتی = بدون سلامتی.

اطلاعات و دانش تاریخ نویسان قرون گذشته خیلی محدود تر از قرن ۲۱ بود،   ما امروزه با داشتن اطلاعات وسیع و امکانات بسیار،  باید در راه رشد و تکامل دانش گام برداریم،  نه اینکه آنرا با احساس، تنفر، کینه، سیاسی، مسلکی و… ببینیم.

منبع:arq.ir

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان



غیر از به کیفر رسیدن پرومتئوس که اسکیلوس آنرا در قرن پنجم پیش از میلاد نوشته است, متن این صفحه را به طور عمده از هزیود گرفته ام که حداقل سیصد سال پیش از آن تاریخ می زیسته است.او منبع موثق داستانهای اساطیری راجع به آغاز پیدایش همه چیز به شمار می رود.خامی داستان کرونوس و سادگی و طبیعی بودن داستان “پاندورا”از صفات مشخصه وی می باشد….

نخست هرج و مرج بود,گودال پهناور غیر قابل اندازه گیری,

متلاطم چون دریا،تیره،بی کران،بیابان گونه و وحشی

این شعر را میلتون سروده است،اما دقیقا بیانگر آن چیزی است که یونانیها می پنداشتند بنیان سر آغاز یا پیدایش اشیا بوده است.دیربازی پیش از پدیدار شدن خدایان،یعنی در گذشته ای غبار آلوده و اعصار غیر قابل شمارش کهن،یک هرج و مرج ناشناخته و مبهم که با سیاهی ژرف و شکست ناپذیر در آمیخته شده بود،وجود داشت.سرانجام،و بی آنکه کسی بتواند توضیح دهد،دو کودک از بطن یک چنین نیستیِ بی شکل و چهره زاده شدند.شب فرزند هرج و مرج،و همچنین اربوس است که ژرفای بی انتهایی است که مرگ در آن زندگی می کند.در سراسر دنیای هستی هیچ چیز دیگری وجود نداشت:همه سیاهی،خلأ،سکوت و بینهایت بود.

و پس از آن شگفت ترین شگفتیها فرا رسید.از درون این آشفتگی این خلأ بی انتها و بیکران بهترین چیزها،به شیوه ای اسرار آمیز زاده شد و هستی یافت.نمایشنامه نویس بزرگیعنی شاعر طنز پردازی به نام آریستوفانس،آمدن یا هستی یافتنِ آن را این گونه به تصویر می کشد:

…شب سیه بال

در دامن اربوس تیره و ژرف

تخمی باد آورده بنهاد و چون فصلها گذشت

عشق بیرون جهید که مورد نظر بود،درخشان

با بالهای زرّین.

عشق از تاریکی و از مرگ زاده شد و با زاده شدن آن،نظم و زیبایی نابود کردن هرج و مرج و آشفتگی را کور را آغاز کرد.عشق روشنی و همپای آن یعنی روز روشن را آفرید

آفرینش زمین رویدادی بود که پس از آن به وقوع پیوست،اما این رویداد نیز به توصیف در نیامده است و فقط به وقوع پیوسته است و بس .طبیعی است که با آمدن عشق و روشنایی زمین هم باید پدیدار می شد.هزیود شاعر ،نخستین یونانی است که کوشیده است توضیح بدهد اوضاع چگونه بوده است،چنین نوشته است:

…زمین زیبا نمودار شد

پهناور سینه که بنیانی استوار است

برای تمامی اشیا و زمین خوب نخست

آسمان پرستاره را زاد براب ربا خود

تا جوانب خود را با آن بپوشاند و همیشه

خانه ای باشد برای خدایان خجسته بخت

در این تصورات و پندارهایی که درباره ادوار باستان ابراز شده است،هیچ تلاشی به عمل نیامده است تا بین مکانها و اشخاص تمایزی به وجود آید.زمین جایی سفت و سخت بود و در عین حال شخصیتی مبهم.آسمان طاقی بلند و آبی رنگ بود بالای سر اما گاهی مانند انسانها رفتار می کرد. این جها به نظر آدمیانی که این داستانها را می گفتند،صاحب همان جان و زندگی بود که در بشر وجود داشت. آدمها اشخاص منفردی بودند، بنابراین به سه چیزی که نشان آشکار در زندگی خود داشت و هرچیزی که حرکت می کرد و دگرگون می شد- مثل زمین در زمستان و تابستانیا آسمان با آن ستاره های سیّارش  یا دریای متلاطم و غیره- شخصیت می بخشیدند.البته این شخصیت مبهم بود:چیزی مبهم و گسترده و بزرگ که با حرکت خود دگرگونی می آفرید،و بر همین بنیان زنده بود.

اما هنگامی که دستان سرایان نخستین از آمدن عشق و روشنایی یا نور سخن به میان آورده اند،صحنه را برای پدیدار یا آفریده شدن نوع بشر آماده می کردند و می کوشیدند تجسّم و شخصیت دهی به اشیاءرا دقیقتر انجام بدهند.آنها شکل یا چهره کاملا آشکاری به نیروهای طبیعت می دادند.آنها نیروها را پیشرو یا مبشّر ظهور بشر می دانستند و در نتیجه به آنها شخصیتی بارز تر از زمین و آسمان می بخشیدند.به علاوهآنها را از هر لحاظ و جنبه مثل بشر نشان می دادند مثلاً راه رفتن ،خوردن که البتهآسمان و زمین چنین نمی کردند این دو یعنی زمین و آسمان،کاملا جدا بودند.زنده بودن آنها فقط ویژه خودشان بود.

فرزندان مادر زمین و پدر آسمان(گایا و اورانوس)نخستین موجوداتی بودندکه آثار زندگی در آنها پیدا بود.آنها هیولا بودند.همانگونه که ما معتقدیم زمین زمانی جایگاه موجودات غول پیکر عجیبی بوده است،یونانیها هم چنین عقیده ای داشته اند.البته آنها را موجوداتی مانند مارمولکها،سوسمار ها و ماموت ها نمی پنداشتند،بلکه به نظر آنها موجوداتی شبیه انسان ولی در عین حال غیر انسانی بودند.آنها از قدرتی مثل قدرت تکان دهنده و لرزاننده و ویران کننده زلزله،طوفان،و آتشفشان برخوردار بودند.در داستانهایی که درباره شان گفته اند واقعا زنده نیستند،بلکه به دنیایی تعلق داردند که هنوز هیچ اثری از زندگی در آن راه نیافته است،فقط نیروهایی عظیم و فوق العاده نیرومند و غیر قابل مهاری هستند که کوه را از جای می کنند و دریاها را از آب خالی می کنند.ظاهرا یونانیها نیز چنین احساس یا برداشتی در داستانهایشان ابراز داشته اند و هرچند که آنها آن موجودات را موجوداتی زنده نشان می دهندولی شکل و صورت ویژه ای که برای آدمیان آشنا باشد به آنها نمی دهند.

سه تن از آن موجودات که فوق العاده غول پیکر و نیرومند هم بوده اند،هر یک صد دست و پنجاه سر داشته اند.این سه را سیکلوپ می نامیدند،یعنی “چرخ چشم”،زیرا هر یک فقط یک چشم خیلی بزرگ،به بزرگی و گردی یک چرخ،داشت که در وسط پیشانی اش قرار گرفته بود.پس از آنها تیتان ها آمدند.شمارشان زیاد بود و از نظر قد و قواره و نیرو کمتر از سیکلوپ ها نبودند،امّا به اندازه سیکلوپ ها ویرانگر محض نبودند.شماری از آنها حتی نیکو کار و گشاده دست هم بودند.در واقع یکی از آنها پس از آفرینش انسان آدمیان را از نابودی نجات داد.

طبیعی است این موجودات هراس انگیز را می توان فرزنداند مادر زمین پنداشت،و زمین ،آنگاه که هنوز جوان بوده است آنها را از ژرفای تاریک خود بیرون داده بود.امّا شگفت انگیز اینکه آنها فرزندان آسمان نیز بوده اند.البته یونانیها چنین می گفتند و آسمان را پدری بینوا معرفی می کردند.آسمان از موجوداتی که یکصد دست و پپنجاه سر داشتند ،هرچند که پسران خودش بوده اند،متنفر بود و هرگاه که یکی از آنها زاده می شد او را در دل زمین در جایی اسرار آمیز در دل زمین پنهان می کرد.سیکلوپ ها و تیتان ها را یک جا رها کرد و چون زمین از رفتار ناهنجار و خشونت آمیز دیگر فرزندانش خشمگین می شد از آنها یاری می خواست.فقط یکی از آنها،که تیتانی به نام کرونوس بود به اندازه کافی گستاخ و دلیر بود.او به کمین نشست تا پدر بیاید و او را به شدت زخمی کرد.غولان یا ژیان ها که نژاد چهارم هیولاها بودند از خون همین کرونوس زاده شدند.اِرینی ها یا فوری ها هم از همین خون کرونوس زاده شدند.کار آنان تعقیب و به کیفر رساندن گنهکاران بود.آنان را “رهروان تاریکی” می نامیدند و شکل و شمایل هراس انگیزی داستند،مارهای غلتان و پیچان موی سرشان بود و از چشمهاتیشان قطره های خون می چکید.هیولاهای دیگر سر انجام از زمین رانده شدند البته به غیر از ارینی ها.مادام که بدی و گناه در جهان بود ارینی ها را نمی شد طرد کرد.

هکرونوس که رومیها او را ساتورن می نامیدند از آن هنگام تا ادوار و اعصار بیشمار همراه خواهر و ملکه اش رئا (اوپس)،فرمانروای جهان بود.یرانجام یکی از پسرانش یعنی فرمانروای آینده آسمانها و زمین،که یونانیها او را زئوس و اقوام لاتین او را ژوپیتر یا جوپیتر نامیده اند،بر ضد او شورید.البته او حق داشت تا چنین کند زیرا کرونوس شنیده بود که سرنوشت خواسته است یکی از فرزندانش او را از فرمانروایی به زیر آْورد،به همین دلیل تصمیم گرفته بود پس از به دنیا آمدن هرکدام برخلاف خواسته سرنوشت آنها را بخورد.امّا زمانی که رئا زئوس را،که ششمین فرزند بود زایید،موفق شد او را به جزیره کرت بفرستد و در این هنگام سنگ بزرگی را در قنداق پیچید و به شوهر داد.او نیز به تصور اینکه کودک نوزاد است او را همانگونه که عهد کرده بود بلعید.بعد ها،وقتی که زئوس به کمک مادر بزرگش زمین ،پدر را ناگزیر ساخت آن سنگ و پنج برادر که بلعیده بود را پس بدهد،و آن سنگ را در معبد دِفی گذاشت تا اینکه هزاران سال بعد مسافری یا رهروی به نام پاسیناس گزارش داد که آن را حدود ۱۸۰ پس از میلاد مسیح دیده است:”سنگی نه چندان بزرگ که کاهنان هر روز آن را با روغن چرب می کنند”

جنگ خونینی بین کرونوس که برادران تیتانی اش به او یاری می دادند،و زئوس و پنج برادر و خواهرش در گرفت،جنگی که دنیا را به ویرانی کشید:

صدایی مخوف دریای بیکران را به هم ریخت.

تمامی دنیا صدایی رسا از دل بر کشید.

آسمانپهناور لرزان،نالید.

اولمپ بلند زیر گامهای شتابان

خدایان فنا ناپذیر چرخید

و ارز بر گرده تارتاروس سیاه افتاد.

تیتان ها مغلوب شدند،از یک سو به این دلیل که زئوس دو صد هیولایی که در بند بودند را رهانید و آنها با سلاح های خوفناکشان برای او جنگیدند-با صاعقه،رعد و زلزله-و نیز بدان سبب که یکی از پسران یاپتوس تیتانی که پرومتئوس(پرومته) نام داشت و دانا و با تدبیر بود به یاری زئوس برخاست.

زئوس دشمنان شکست خورده را به شدید ترین و وحشت انگیز ترین شکل کیفر داد.او آنها را:

با زنجیر های گران در سرزمین پهناور

به ژرفایی به بلندی بین آسمان و زمین

به بند کشید،زیرا تارتاروس در همین ژرفاست.

نُه روز و نُه شب یک سندان برنزی باید فرو افتد

تا در دهمین روز از آسمان به زمین برسد

و بعد باز هم نُه روز و نُه شب بیاد فرو افتد

تا به تارتاروس بی آزرم برسد

اطلس برادر پرومتئوس سرنوشتی شوم تر از این داشت.او نیز محکوم شده بود:

تا ابد کشد بر پشت خویش

سنگینی کشنده دنیای کوبنده

و طاق بلند آسمان را

بر شانه هایش،آن ستون بزرگ

که آسمانها و زمین را جدا می کند

باری که بر دوش کشیدنش هیچ آسان نیست.

اطلس با حمل این بار گران در جایی می ایستد که در پرده ابرها و در تاریکی پوشیده شده است،یعنی جایی که شب و روز به هم نزدیک می شوند و به هم درود می فرستند.خانه درون آن هیچ وقت شب و روز را با هم در خود جای نمی دهد،بلکه همیشه فقط یکی راعکه چون از آنجا می رود به دیدار زمین می رود،و آن دیگری که در خانه می ماند انتظار می کشد تا نوبت رفتن او به آنجا هم فرا رسد،یکی با روشنایی فراگیرش به ساکنان زمین نور و روشنایی می بخشد و آن دیگری “خواب” را که برادر مرگ است در دستهای خود نگه می دارد.

حتی پس از آنکه تیتان ها شکست خوردند و منکوب شدند،زئوس هنوز به پیروزی کامل دست نیافته بود.زمین آخرین و وحشتناکترین فرزندش را که موجودی هراس انگیز تر از فرزندان دیگرش بود به دنیا آورد.اسم او تیفون بود:

هیولایی آتشین با یکصد سر

که بر ضد تمامی خدایان برخاست

مرگ نفیر کشان از دهانش بیرون می جهید

و آتشی شعله ور از درون چشمهایش

اما در این هنگام زئوس رعد و آذرخش را به زیر فرمان خویش آورده بود.آنها به سلاح های او تبدیل شده بودند و به غیر او هیچ کس نمی توانست از آنها استفاده کند.او تیفون را با:

آذرخش که هیچگاه نمی خوابد

با رعد آتشین نفس‌‌‌[زد]

آتش در ژرفای دلش شعله ور شد

نیرویش به خاکستر بدل شد

و اکنون بیهوده بر زمین افتاده است

در کنار آتنا که زمانی از درون آن

رودخانه های آتش بیرون می آیند و

دشتهای هموار سیسیل را که

میوه می دهند با دهان

آتشین خود ویران می کنند.

و این خشم تیفون است که تیرهای

آتشین او به هوا می جهند

‌‌باز هم اندکی بعد،یک بار دیگر تلاشهایی به عمل آمد تا زئوس را از تخت فرمانروایی به زیر آورند:غولان یا ژیان ها سر به شورش بر آوردند.امّا در این هنگام خدایان خیلی نیرومند شده بودند و حتی هرکول توانا که پسر زئوس بود،به یاری آنها آمد.غولان شکست خوردند و تارومار شدند و همه به تارتاروس پیوستند،و پیروزی سپاه نور و روشنی الهی و آسمانی بر نیروی پلید و اهریمنی زمینی تکمیل شد.از آن پس زئوس و برادران و خواهرانش به فرمانروایان بلامنازع جهان تبدیل شدند.

انسان هنوز هم به وجود نیامده بود امّا دنیا که اکنون از وجود هیولاها زدوده شده بود،برای زاده و آفریده شدن بشر کاملا آماده بود.جهان اکنون جایی شده بود که آدمیان می توانستند آسوده خاطر و ایمن،بدون ترس از پدیدار شدن ناگهانی یک تیتان یا غول در آن زندگی کنند.اعتقاد بر این بود که دنیا یک صفحه گرد یا مدوّر است که دریا البته به گفته یونانیان (که منظورشان دریای مدیترانه بود)یا به قول ما دریای سیاه آن را به دو نیم کرده است(یونانیها آن دریا را نخست آکسینه می خواندن که دریای متلاطم یا نامساعد معنی می دهد و پس از آن،شاید بعد ها که مردم با آن آشنا تر شدند آن را اوکسینه خواندند به معنی مساعد و آرام.گاهی اوفات اظهار عقیده می شود که این نام دوستانه و خوشایند را بدان جهت به آن دادند که آن دریا نیز برخوردی مشفقانه و دوستانه نسبت به آنها نشان بدهد)

یک رودخانه بزرگ به نام “اوسه آن” یا “اقیانوس” که هیچ باد و طوفانی آن را به تلاطم در نمی آورد، دور تا دور زمین را دور می زد.در ساحل خیلی دور آن رودخانه مردم مرموزی می زیستند که عده انگشت شماری از ساکنان جهان توانسته بودند راهی به سویشان بگشایند.سیمری ها در آنجا می زیستند،اما کسی نمی دانست که در بخش شرقی یا غربی یا در بخش شمالی یا جنوبی می زیستند. آنجا سرزمین ابری و مه گرفته ای بود که روشنی روز هیچ گاه در آن نمی تابید و خورشید نیز هیچ گاه نگاه شاد و دوستانه ای بر آن نمی انداخت،نه آنگاه که سپیده دم از فراز افق سر می کشید و از آسمان پر ستاره بالا می رفت و نه آن هنگام که پسینگاهان از آسمان به سوی زمین فرود می آمد.شب بی پایان بر فراز سر مردم مالیخویایی اس گسترده شده بود.

غیر از این سرزمین، تمام افرادی که در امتداد اوسه آن یا اقیانوس می زیستند فوق العاده خوشبخت بودند.در دور ترین نقطه شمال که مسافت زیادی با باد شمال فاصله داشت،سرزمین خوشبخت و پر برکتی قرار گرفته بود که مردمی به نام هیپربوره در آن می زیستند.فقط عده انگشت شماری بیگانه،پهلوانان بزرگ،توانسته بودند درون آن سرزمین راه یابند و از آن دیدار کنند.هیچ کس چه با کستی چه با پای پیاده بر خشکی نمی توانست راه ورود به سرزمین شگفت انگیز مردم هیپربوری را بیابد.امّا موزها در جایی نه چندان دور تر از آنها زندگی می کردندکه راه رسیده به آنجا نیز دشوار بود.زیرا در همه جا دوشیزگان می رقصیدند و صدای رسای چنگ و نی از هر گوشه و کنار آن به گوش می رسید.آنها برگ درخت غار را به موهایشان می بستند و جشن های شاد و سرگرم کننده برگزار می کردند.این نژاد یا قوم مقدس با بیماری بیگانه بود.در نقاط دور افتاده جنوب سرزمین حبشیان قرار گرفته بود که درباره شان همین بس که خدایان آنچنان لطف و نظری به آنها داشتند که به تالار های جشن و ضیافتشان می آمدند و در کنارشان می نشستند.

منزلگه مردگان نیکوسرشت و خجسته بخت در ساحل رودخانه اوسه آن قرار داشت.در آن سرزمین نه برف می بارید و نه زمستان سخت و سیاه می آمد و نه طوفانهای باران زا.امّا باد غربی که از اوسه آن می وزید،با صدای نرم و لطیف و گوش نوازش روح آدمیان را تازگی و طراوت می بخشید.تمام افرادی که از ارتکاب گناه و بدی دوری می جستند، پس از مرگ و ترک زندگی زمینی به این سرزمین می آمدند.

اکنون همه چیز برای پدیدار شدن نوع بشر آماده شده بود.حتی جاهایی که قرار بود آدمیان نیکوکار یا آدمیان گنهکار پس از مرگ بروند مشخص شده بود.اینک زمان آفرینش آدم فرا رسیده بود.درباره این رویداد داستانهای زیادی گفته شده است.شماری می گویند خدایان به پرومته یا پرومتئوس یعنی آن تیتانی که در جنگ با تیتانها زئوس را یاری داده بود،به برادرش اپی متئوس،وکالت انجام چنین کاری را داده بود.پرومته که اندیشه معنی می دهد،خیلی دانا بود،حتی داناتر از تمامی خدایان،امّا اپی متئوس،که “پس اندیشه” معنی می دهد،شخصی پریشان اندیش بود که از نخستین اندیشه ای که به ذهنش خطور می کرد بی چون و چرا پیروی می کرد.او در این ماجرا هم چنین کرد.او پیش از آفرینش انسانها بهترین ها را هر چه که بود به جانوران بخشید:زور،نیرو،سرعت،دلیری و شجاعت و سیاستهای زیرکانه و فریبکارانه،پوست خزدار و بال و پر و پوست و چیز هایی از این گونه تا اینکه هیچ مزیتی برای انسان باقی نماند:نه پوشش و نه ویژگی یا صفت اخلاقی ویژه ای برای رویارویی و درگیری و ستیز با جانوران وحشی.او مثل همیشه خیلی دیر از این کردار خویش پشیمان شد،اما چه سود،زیرا واقعا دیر شده بود.از این روی دست یاری به سوی برادر دراز کرد.آنگاه پرومتئوس خود کار آفرینش را بر عهده گرفت و به راهی اندیشید که بتواند انسان را برتری بخشد.او آنها را شکل و شمایلی بهتر از جانوران بخشید،آنان را راست قامت بیافرید،عین خدایان، و بعد به آسمان رفت ،به سوی خورشید و در آنجا مشعلی بر افروخت و با آن آتش را به زمین آورد،به عنوان وسیله محافظت آدمیان که از هرچیز بهتر بود.

به روایتی دیگر خدایان خود به آفرینش انسان پرداختند.آنها نخست نژادی طلایی آفریدند.گرچه اینان فناپذیر بودند،مثل خدایان فارغ از اندوه و رنج و نگرانی می زیستند و همچنین رها از تلاش و زحمت و درد.کشتزار های غلّا خود به خود بار می دادند.آنها گله ها و رمه های فراوان داشتند و مورد لطف و عنایت خدایان بودند.چون گور آنها را در بر می گرفت به روح محض تبدیل می شدند و به برکت دهندگان و نگهبانان و حامیان نوع بشر.

در این روایتی که از شیوه آفرینش انسان گفته شده است ظاهراً خدایان کمر همّت بسته بودند فلزات گوناگونی را بیازمایند و شگفت انگیز اینکه آنها از اوج برتری فرود آمدند و تدریجاً خوبی و بدی و دیگر صفاتی پیشه کردند.پس از آنکه طلا را آزمودند روی به نقره آوردند.نژاد دوم که از نقره آفرده شدند پست تر از نوع اول بودند.آنها از عقل و درایت کمتری بهره مند بودندبه طوری که نتوانستند از آزار و آسیب رساندن به دیگران باز ایستند.آنان نیز فناپذیر بودند اما بر خلاف خدایان پس از درگذشت روحشان ابدی نبود و پس از آنها نمی زیست.نژاد بعد از آنها نژاد برنز بود.آنها آدمیانی وحشت انگیز و مهیب بودند،فوق العاده نیرومند و جنگ و تجاوز را به حدی دوست داشتندکه همه شان به دست یکدیگر نابود شدند.اما این ماجرا نتیجه ای سودمند به بار آورد زیرا نژاد عالی و قهرمان و خداگونه ای در پی آنان به وجود آمد که به جنگهای افتخار آمیز دست می زد و در ماجراهای واقعاً بزرگ شرکت می جست،آنچنان که پس از گذشت اعصار بیشمار انسانها پیوسته از آنها یاد کرده اندو آواز ها و سرود های بسیار در باره شان سروده اند.آنها سرانجام به جزایر خجستگان و خوشبختان رفتند و تا ابد در خوشبختی و رفاه کامل زیستند.

پنجمین نژاد آن است که اکنون بر زمین زندگی می کند:نژاد آهنین.آنها در روزگاران پلیدی و اهریمنی زندگی می کنند و طبیعتشان هم به پلیدی و زشتی گرایش دارد آن سان که هیچ گاه از زحمت و تلاش و مرارت و اندوه باز نمی ایستند.اینان طی نسلهای متمادی بدتر می شوند و هر نسلی پلید تر و اهریمنی تر از نسل پیش از خویش است.زمانی خواهد رسید که پلیدی و اهریمن صفتی آنها رو به فزونی خواهد گذاشت و همه به پرستش قدرت خاهند پرداخت.آنها زور و قدرت را بر حق خواهند دانست و نیکی و نیک اندیشی از میان خواهد رفت.سرانجام آنگاه که انسانها از ارتکاب بدی پشیمان نخواهند شد و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نخواهند کرد،زئوس آنان را نیز از بین خواهد برد.حتی در آن هنگام هم باید کاری کرد البته به شرطی که مردم به پا خیزند و فرمانروایانی را که به آنها ستم روا می دارند از سریر قدرت به زیر آورند

.               .              .

این دو روایت آفرینش انسان(پنج عصر و پرومته)با وجود اختلافی که دارند در یک مورد اتفاق نظر دارند.تا دیرباز یقینا در خلال دوره شاد طلایی فقط مردان روی زمین بودند و هیچ زنی نبود.زئوس زنان را بعد ها آفرید و آن هم در پی خشمی که به پرومته آورده بود که علاقه فراوان و ویژه ای به مردان نشان می داد.پرومتئوس نه تنها آتش را برای مردان دزدیده بود،بلکه ترتیبی داده بود تا به هنگام قربانی کردن مردان بهترین قسمت و خدایان بدترین قسمت را دریافت کنند.وی ورزای بزرگی  را کشت و بهترین گوشت قابل خوردن آن را در پوست گذاشت و برای اینکه دیده نشود مقداری از روده و امعاء و احشاء بر آن ریخت.در کنار این گوشت مقداری استخوان گذاشت و آنها را فریبکارانه آراستو مقداری پیه و چربی نیز بر روی آن جا داد و به زئوس گفت هرکدام را که دوست داردبرگزیند و بردارد.زئوس چربی سفید رنگ را برگزید ولی چون دید که مقداری استخوان نیز فریبکارانه زیر آن چیده اند سخت خشمین شد،امّا چون خود آن را برگزیده بود ناگزیر تن در داد و آن را پذیرفت.از آن پس فقط چربی و استخوان را در محراب خدایان کباب می کردند.انسانها بهترین گوشتها را برای خود نگه می داشتند.

امّا پدر انسانها و خدایان کسی نبود که اینگونه رفتار ها را تحمل کند.او سوگند یاد کرد که کین ستانی کند،نخست از مردها و بعد از دوست و رفیق آنها.او دشمن خوبی برای مردها آفرید،موجودی زیبا شبیه به یک دوشیزه محجوب،که همه خدایان هدایایی به او دادند،جامه ای نقره ای با نقاب یا روبندی زری دوزی شده،که همگان از دیدنش به شگفتی افتادند،با حلقه ای درخشان ساخته شده از شکوفه ها و تاجی از طلاکه زیبایی از آن ساطع بود.آن زن را به خاطر تمامی هدایایی که به او داده بودند پاندورا نامیدند یعنی هدیه همگان.هنگامی که این بلای زیباروی ساخته و پرداخته و آفریده شد،زئوس او را بیرون آورد و چون خدایان و مردان او را دیدند شگفت زده شدند و انگشت حیرت به دندان گزیدند.از او که نخستین زن بود نژاد زنان به وجود آمد.

داستان دیگری که درباره پاندورا می گویند این است که حس کنجکاوی او،نه آن طبیعت شیطانی خاص که در نهاد داشت،منشأ و مسبب تمام بدبختیها و ناگواریها شد.خدایان جعبه ای به او دادند که هریک چیزی پلید در آن نهاده بود،و بعد از او خواستند که سر آن جعبه را هیچ گاه نگشاید.بعد او را به سو ی اپی متئوس فرستادند که او نیز،به رغم توصیه های پرومته که نباید چیزی را از زئوس بپذیرد،او را با آغوش باز پذیرفت.وی آن زن را نزد خویش نگاه داشت و بعد که آن موجود خطرناک،یعنی آن زن،به وی تعلّق گرفت تازه دریافت که برادرش چه پند خردمندانه ای به وی داده است،زیرا پاندورا مثل تمام زنها از یک حس کنجکاوی شدید برخوردار بود.او ناگزیر بود که بفهمد خدایان چه چیز را در آن جعبه جای داده اند.یک روز در جعبه را باز کرد و بیماری و اندوه و دردهای زیانبار بی شمار که همه دشمن انسانها بودند،از آن بیرون آمد.پاندورا که وحشت زده شده بود سر جعبه را بست اما خیلی دیر شده بود.با وجود این یک چیز خوب هم در آن بود:امید.این تنها چیز خوبی بود که در میان پلیدیها درون جعبه جای گرفته بود،و امید تا امروز نیز تنها وسیله آرماش خاطر انسان به هنگام سختی و پریشانی است.بدین سان بود که آدمیان دریافتند که نمی توانند زئوس را تحت تأثیر قرار بدهند یا بفریبند.پرومته دانا و مهربان نیز به این نکته پی برده بود.

چون زئوس مردان را با بخشیدن زن به آنها کیفر داد توجهش را به گناهکار اصلی معطوف داشت.این فرمانروای جدید خدایان به نام پرومته،به خاطر یاریهایی که در جنگ با تیتانها به او داده بود به او مدیون بود،اما این دِین را از یاد برده بود.زئوس به دو خدمتکار خاص خویش به نامهای “زور” و “تعدی” دستور داده بود او را دستگیر کنند و به قفقاز ببرند و ببندند به:

یک صخره تیز و برّنده معلّق

با زنجیر های الماس گونه ای که هیچ کس نتواند شکست

و آنها به او گفتند:

حالِ تحمّل نا پذیر تا ابد تو را می ساید

و آن کس که بتواند تو را برهاند زاده نشده است

چنین است نتیجه شیوه انسان دوستی ات.

تو خود خدایی و از خشم خدای بزرگ نهراسیدی

اما به فناپذیران حرمتی بخشیدی که سزاوار آن نبودند

بنابر این تو باید از این صخره اندوه بار پاسداری کنی

پیوسته،بدون خواب و بی یک لحظه استراحت

سخن تو آه و ناله باشد و عجز و لابه و سوگ کلام تو

دلیل این شکنجه ای که زئوس بر وی روا داشت این بود که وی نه تنها می خواست پرومته را کیفر دهد بلکه او را ناگزیر کند اسراری را بر ملا کند که برای فرمانروای کوه اولمپ اهمّیّت بسزایی داشت.زئوس خوب می دانست که سرنوشت که همه چیز ها را سپری می کند چنین رقم زده و مقرّر ساخته است که روزی پسری خواهد داشت که او را از سریر فرمانروایی به زیر خواهد آوردو تمامی خدایان را از آسمان و از خانه و کاشانه شان بیرون خواهد کردو فقط پرومته بود که می دانست چه زنی مادر چنین پسری خواهد بود.چون پرومتئوس دردمندانه به آن صخره به بند کشیده شد،زئوس به پیام رسانش،هرمس،فرمان داد نزد او(پرومته) برود و به او دستور بدهد تا آن راز را با وی در میان بگذارد.پرومته به وی گفت:

برو به امواج دریا بگو نشکنند

ولی تو به این آسانی مرا وادار نخواهی کرد

هرمس به او هشدار داد که اگر پایداری کند و به این سکوت سرسختانه ادامه دهد،بیش از این شکنجه و عذاب خواهد دید:

عقابی شده سرخ از خون

چون میهمانی ناخوانده به ضیافت تو می آید

تمام روز بدنت را کند پاره پاره

و از خشم ریزد همه را به رودخانه

‌‌امّا هیچ کدام از اینها اثر نداشت،نه تهدید می توانست اراده پرومتئوس را در هم بشکند و نه شکنجه.پیکر وی در بند شده بود امّا روحش آزاد بود.او در برابر ستمگری و خودکامگی سر تسلیم فرو نم آورد.او می دانست که صادقانه به زئوس خدمت کرده است و ضمناً واقعاً حق داشته است تا به انسانهای بینوا و نومید هم یاری برساند.اکنون او را به ناروا شکنجه می دهند،و او به رغم هر بهایی که خواهد پرداخت حاضر نیست در برابر قدرت ستمگر و خود کامه تسلیم شود.بنا بر این هرمس گفت:

‍‍‌هیچ قدرتی نمی تواند مرا به سخن درآورد

پس به زئوس بگو صاعقه‌اش را فرو آورد

و با بالهای سپید برف

با صاعقه و با زلزله

دنیای چرخان را در هم بکوبد

و این چیز ها نمی توانند اراده ام را در هم بشکنند

هرمس بانگ بر آورد:

وای بر تو این سخنان را می توان از دیوانگان شنید

و او را رها کرد تا همان کشد که سزاوار است.پس از گذشت چندین نسل باز می شنویم که آزاد شده بود،اما چگونه و چرا،در هیچ جا سخن به میان نرفته است. یک داستان شگفت انگیز هم هست که در آن می خوانیم که سنتور یا کیرون با آن که جاودانه بود حاضر شده بود خود را فدای وی کند،و حتی اجازه هم یافته بود چنین کند.هنگامی که هرمس اصرار می ورزید که پرومته در برابر خواست زئوس تسلیم شوداز این مورد هم با وی سخن گفت،اما با شیوه‌ای‌ که این فداکاری را باور نکردنی جلوه دهد:

گمان مبر که این درد پایان پذیرد

مگر آنگاه که خدایی بخواهد به جای تو شکنجه ببیند

و رنج تو را بر خود پذیرد و به جای تو

به جایی برود که روشنی به تاریکی بدل شده است

به ژرفای تیره مرگ

اما کیرون چنین کرد و گویا زئوس نیز پذیرفته بود که او را به جای پرومته در بند کشد.حتی این را هم گفته اند که هرکول عقاب زئوس را(که برای قطعه قطعه کردن بدن پرومته فرستاده شده بود) کشت و پرومته را از بند رهانید و نیز گفته اند که زئوس خود خواسته است تا چنین ماجرایی روی دهد.اما اینکه چرا زئوس تغییر عقیده داد ،و آیا پرومتئوس پس از آزادی این راز را بر ملا ساخت یا نه،چیز هایی است که ما از آن آگاهی نداریم.اما یک چیز روشن است:نحوه آشتی کردن آن دو به جای خود ،ولی تردیدی نیست که پرومته کسی نیست که سر تسلیم فرو آورده باشد.نام وی در طی قرنها،از زمان یونانیان باستان تا کنون،به عنوان شخصیتی بزرگ که در برابر زورگویی ها و بی عدالتیها و خودکامگی ها پایداره کرده است باقی مانده است.

.          .          .

درباره نحوه آفرینش بشر روایت دیگری هم وجود دارد.در روایت پنج دوره یا پنج عصر انسانها از نسل آهن به وجود ‌آمدند.در روایت پرومته ما به روشنی نمی دانیم که آدمیانی که وی از نابودی رهانید از نژاد یا نسل آهن بوده اند یا نسل برنز.البته برای هر دو نسل لازم بوده است.در داستان سوم آدمیان از نژاد یا از تباری سنگی آمده اند.این روایت با داستانی شبیه به طوفان نوح آغاز می شود.آدمیان در سراسر نقاط جهان چنان شریر و پلید و اهریمن صفت شده بودندکه سرانجام زئوس تصمیم گرفت آنها را نا بود کند.بنا بر این تصمیم گرفت:

طوفان و. گردباد را در سراسر گیتی بیکران به هم بیامیزد

و تبار آدمیان را کاملا از میان بردارد

او سیل را فرستاد.به دیدار برادرش که خدای دریاها بود رفت تا او را یاری دهد،و هر دو با هم،و نیز به یاری بارانهایسیل آسایی که از آسمان می بارید و با رودخانه هایی که افسار گسیخته بر زمین جاری شده بودند،زمینها را به زیر آب بردند و غرق کردند.قدرت و زور آب بر زمین چیره شد و حتی قلّه هایبلندترین کوهها را هم زیر خود مدفون کرد.فقط کوه بسیار بلند پارناسوس بود که به زیر آب نرفته بود و آن اندک زمین خشکِ آن که به زیر آب نرفته بود وسیله ای شد تا نوع بشر از نیستی و نابودی کامل رهایی یابد.پس از آنکه نُه روز و نُه شب باران بارید،چیزی شبیه یک صندوق چوبی بزرگ که بر آب شناور بود سالم به آن نقطه رسید،که درون آن دو انسان صحیح و سالم نشسته بودند:یک زن و یک مرد.آنها دوکالیون و پیرا نام داشتند که مرد پسر پرومته بود . زن برادر زاده اش،یعنی دختر اپی متئوس وپاندورا. پرومته که دانا ترین افراد گیتی بودواقعا توانسته بود خانواده اش را حفظ کند.او می دانست که سیلاب می آید،به همین دلیل به پسرش دستور داده بود صندوقی بزرگ بسازد و آن را از خوارو بار و آذوقه پر کند و خود و همسرش در آن بنشینند و بروند.

خوشبختانه زئوس از این کار وی نرنجید زیرا آن دو تن پارسا بودند و از پرستندگان مؤمن خدایان.چون صندوق به ساحل آن خشکی نشستو هر دو از آن بیرون آمدند و بر آن زمین خشک و بایر اثری از زندگی ندیدند مگر دشت بیکران آب،زئوس بر آن دو رحمت آورد و از سیلاب کاست.دریا و رودخانه ها،درست مانند هنگامی که جذر آغاز شود،تدریجا عقب نشستند و زمین یکبار دیگر خشک شد.پیرا و دوکالیون که تنها موجودات بازمانده در این دنیای مرده بودند،از کوه پاراناسوس فرود آمدند.آنها پرستشگاهی لجن آلوده و خزه گرفته یافتند که چندان ویران نشده بود.با دیدن پرستشگاه شکر رهایی را به جا آوردند و دعا کردند از این تنهایی رهایی یابند.آنها صدایی شنیدند:”سرتان را بپوشانید و استخوان مادرتان را به پشت سر بیندازید”این فرمان آنها را سخت به وحشت انداخت.پیرا گفت جرأت نمی کنیم چنین کاری انجام دهیم”دوکالیون ناگزیر پذیرفت که حق با همسرش است،امّا اندیشید که این سخن چه معنی می دهد و ناگاه به مفهوم آن پی برد. به همسرش گفت:”زمین مادر همگان است و استخوانهای او نیز همان سنگهاست.ما میتوانیم آنها را بی آنکه زیانی بر آن مترتب باشد به پشت سر بیندازیم” بنابراین چنین کردند و هر سنگی که به زمین می افتاد بی درنگ شکل و صورت آدمی می گرفت.آنها را آدمیان سنگی نام نهادند و آنها همانگونه که انتظار می رفت، نژادی سرسخت و مقاوم و استوار بودند و توان تحمّل و بردباریشان بسیار زیاد بود،و در واقع لازم بود چنین باشند تا زمین را از ویرانی ناشی از سیل برهانند.

 

دیدگاه یونانی درباره آفرینش جهان

دیدگاه یونانی درباره آفرینش جهان



هخامنشیان دودمانی پارسی بودند که در حدود سالیان ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از زایش مسیح بر سرزمین ایران، حکومت می کردند. دودمان هخامنشیان، تبار خود را به هخامنش که تبار او هم بر می گردد به جمشید جم، که به اصطلاح، جمشیدیان خوانده می شدند، می رساندند. هخامنش فرنشین( رئیس) تیره پاسارگادیان بود که… نجیب ترین قوم پارسی بودند.  دودمان هخامنشی در سرزمین انشان یا همان استان فارس امروزی، حکومت می کردند. دودمان های پارسی هخامنشیان به فرمانروایی کوروش بزرگ، نخست بار بر آزی دهاک یا آستیاگ و یا همان ضحاک چیره شدند و سراسر سرزمینی که متعلق به مادها بود، را تسخیر کردند. کوروش بزرگ، فرزند ماندانا و کبوجیه بود. ماندانا دختر آستیاگ و کبوجیه هم پس از پدرش، کوروش نخست، شاه انشان بود. شرح زایش کوروش بزرگ در هاله ای از افسانه قرار دارد.

در کل چهار قدرت آن روزگاران، تهدیدهای بالقوه ای برای هخامنشیان محسوب می شدند. حکومت های ماد، لیدی، بابل، و مصر. پس از تسخیر ماد، دو حکومت هم پیمان ماد یعنی لیدی و بابل، بر ضد هخامنشیان و فرمانروایی پارسی بر فلات ایران، قد علم کردند که کوروش بزرگ، با بهره گیری از شرایط استراتژیک جنگی، توانست بر حاکم لیدیه، یعنی کراسوس، پیروز شود و سپس کوروش بزرگ توانست به فتح بابل نائل آید که البته این نبرد هم بدور از دشواری نبود. زمانی که کوروش بزرگ، بر بابل چیره شد، در شهر بابل، و در پیشگاه خدای خورشید، که بابلیان به آن مردوک می گفتند تاجگذاری کند و بشود پارشاه سرزمین پارسیان و سرزمین های تابع.

کوروش بزرگ، در سر نقشه دفع آخرین تهدید، یعنی مصر را هم در سر داشت. ولی کوروش بزرگ نمی توانست از خاور امپراتوری غافل باشد. آنگونه که در شرق، تهدیدهای جدی از سوی اقوام نیمه متمدن ماساژت ها( تورانیان) متوجه امپراتوری بود و همچنین سکائیان چادر نشین در شمال فرارود. آنگونه که در تواریخ گفته اند و البته فابل اتکا نمی باشد، کوروش بزرگ در نبرد با سکائیان جراحت برداشت و جان سپرد.

کوروش بزرگ در هنگام درونشد به بابل، نخستین فرمان حقوق بشر را تدوین کرد که استوانه کوروش بزرگ، اکنون یکی از بزرگترین مفاخر ایران است. که در موزه بریتانیا نگه داری می شود.

فرازی از منشور کوروش بزرگ را در زیر می آورم:”. . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم…”

کوروش بزرگ، فرمانروایی پارسیان را که تنها در انشان بود به سراسر آسیای متمدن، سرایت داد و اقوام مختلف را با هم متحد کرد و به یک امپراتوری واقعی دست یافت. مقبره کوروش بزرگ در پاسارگاد واقع است.

با درود.

در گفتار گذشته به شرحی کوتاه از دوران کوروش بزرگ پرداختم و اکنون می خواهم به رویدادهای پس از کوروش بزرگ در دوره کبوجیه بپردازم.

کوروش بزرگ، دو پسر داشت. پسر بزرگتر، کبوجیه( کمبوجیه، کامبیز، کامبوزیا)، و پسر کوچکتر، بردیا( اسمردیس)، نام داشتند. کوروش بزرگ در سال ۵۳۹ پیش از زایش مسیح، کمابیش مدت کوتاهی از تسخیر بابل گذشته بود که پسر بزرگ خود را به عنوان شاه بابل نام نهاد و اگر با تقسیمات کشوری نظام یافته در دوره داریوش بزرگ بخواهیم بگوییم، در حقیقت، کبوجیه می شد ساتراپ بابل.

این اقدام بخاطر آن بود که کبوجیه بتواند راه و رسم پادشاهی را یاد بگیرد. اما بردیا هم والی کرمان شد. یعنی از زمان زندگانی کوروش بزرگ، خاور امپراتوری تحت اداره بردیا بود، ولی در تیول او نبود.. کوروش بزرگ در حال نزع روان، کبوجیه را بعنوان جانشین خود برگزید. ولی خاور امپراتوری را در تیول بردیا قرار داد. در دوران باستان، مرسوم نبود که به حتم، فرزند بزرگتر، ولیعهد شود. دست کم در ایران می توان اینگونه گفت. ولی کوروش بزرگ با مشاهده لیاقت ها، تشخیص داد که کبوجیه بهتر از بردیا می تواند امپراتنوری را به اهدافش برساند.

بدیهی است که کوروش بزرگ بر آن بود تا بر مصر دست یابد. لذا کبوجیه که فرمانده نظامی بهتری بود، می توانست این منظور را برآورد.

پس از درگذشت کوروش بزرگ، کبوجیه از مرگ فرعون آمازیس نهایت بهره را بر د و بر فرزند و جانشین او یعنی فرعون پسامتیک سوم، حمله برد و او را شکست داد. گفتنی است که کبوجیه به آسانی این پیروزی را بدست نیاورد. او طی یک رشته نبردهای گسترده و زمان بر که کامیابی ها و ناکامی هایی داشت، موفق شد پسامتیک سوم را به درون تبس براند و سپس بر او فائق آمد. البته در تاریخ به واپس نشینی پسامتیک به ممفیس هم ااره شده که از اینرو این تفاوت را آوردم تا به تلاش مورخان روایت کننده نبرد کبوجیه با مصریان، ارج نهاده باشم. کبوجیه در این نبرد، یک نوآوری بزرگ انجام داد و آن هم بنیاد نهادن نیروی دریایی ایران بود.

در تاریخ روایت نادرست زیاد وجود دارد. از جمله به کبوجیه بعنوان یک فاتح بی دین و مجنون، اشاره شده است. در حالی که اینگونه نیست و کبوجیه مانند پدرش به آیین های سرزمین های تسخیر شده احترام می گذاشت و با معابد رابطه خوبی داشت. در تاریهخ، در مورد کبوجیه بسیار دروغ گفته و بی انصافی به خرج داده شده است. کبوجیه در مصر، شورش های زیادی را مهار کرد و استیلای پارسیان را در آن سرزمین قوام بخشید.

اما بردیا که پسر کوچک کوروش بزرگ بود را چه پیش آمد؟

بردیا طبق تاریخی که روایت شده است، به دستور کبوجیه کشته شد تا در غیاب کبوجیه کودتا نکند و حکومت تنها از آن خود کبوجیه باشد. ولی فردی مادی که یک مغ بنام گئوماتا بود، به شوند شباهت ظاهری اش با بردیا، در پارس اعلام پادشاهی می کند و این سرآغازی می شود بر شورش های سال ۵۲۲ که در بخش بعدی به آنها خواهم پرداخت. کبوجیه از شنیدن این خبر به خشم آمده و عزم دیار پارس می کند تا غاصب را به سزای اعمالش برساند. در تاریخ فرد غاصب، گئوماتا معرفی شده. ولی شواهدی هم هست که می گوید، غاصب همان بردیا بوده است. که این به معنی کشته نشدن بردیا است. اما از دیگر سو، ما با کتیبه بیستون روبرو هستیم که غاصب را گئوماتا معرفی کرده است.

کبوجیه در راه بازگشت به ایران، در نزدیکی شامات، در می گذرد. عده ای روایت کرده اند که مرگ کبوجیه بعلت شرب خمر بوده است. عده ای هم می گویند که بردیا در لشکر کبوجیه دارای افرادی وفادار بود و آنان، کبوجیه را به قتل رساندند. مرگ کبوجیه هم به مانند مرگ پدرش، در هاله ای از افسانه قرار دارد.

در یک جمع بندی پایانی از این بخش باید بگویم که دوران حکومت کبوجیه اثرات پر بار زیادی به ارمغان آورد که تسخیر مصر و بنیاد نهادن نیروی دریایی از برجسته ترین آنها هستند. کبوجیه در سال ۵۲۲ یش از زایش مسیح درگذشت و مزار او هم در جایی است که آن را زندان سلیمان می خوانند که در پاسارگاد واقع شده است.

با درود.

در گفتارهای گذشته به دوران پادشاهی کوروش بزرگ و کبوجیه پرداخته شد. اکنون می خواهم آغاز کنم دوران پر شکوه امپراتوری داریوش بزرگ را.

داریوش بزرگ، در بحرانی ترین شرایط، مطرح شد. فردی غاصب، حکومت را غصب کرده بود و خاندان های پارسی نمی توانستند که قدرت را از او بگیرند. این فرد غاصب، سه سال مالیات ساتراپ ها را بجز معابد، بخشیده بود و تغییرات مورد نظرش را در ساختار اداری بوجود آورده بود. او حمایت تمام اریستوکرات های کشورهای محروسه را داشت و از سویی با بخشش مالیات ها بین مردم بسیار محبوب شده بود.

نخستین کسی که پی برد او بردیا نیست، اوتانا بود که بواسطه دخترش فایدیمه به این امر نائل شد. اوتانا سپس به دو نفر دیگر گفت و قرار شد هرکدام، یک نفر مورد وثوق خود را در جریان قرار دهند. جمعاً شش تن متحد شدند که غاصب را از حکومت برکنار کنند.

داریوش بزرگ هنگامی که از نزد کبوجیه برگشت و پیکر او را به خاک سپرد، به جمع شش نفره پیوست و روی هم شدند هفت تن.

یونانیان به اشتباه این هفت تن را گروه هفت نامیده اند که از دو جهت اشتباه است. یکی آنکه در اصل

گروه شش نفری بود. و دو اینکه در آینده اثبات شد که برتری هایی که به اعضای این گروه به گفته یونانیان، داده شده بود، واقعیت نداشت و اینها همه زائیده خیال نویسندگان یونانی بوده است

در میان این هفت نفر بر سر نوع حکومت اختلاف افتاد که با تدبیر داریوش بزرگ، اختلاف به اتحاد تبدیل شد. داریوش بزرگ با مونارشی موافق بود و اوتانا و هیدرنس با الیگارشی. یعنی اعضای این هفت خاندان، در آینده، یک حکومت با مشارکت همه هفت خاندان تشکیل دهند. ولی داریوش با مطرح نمودن برتری های خود و اعقابش، و اینکه فره ایزدی دارد، توانست در آن شورا به برتری برسد و بنا بر این شد که پس از گئوماتا، یک حکومت پادشاهی تشکیل شود. اما پادشاه بگونه ای جالب برگزیده شد. قرار شد هرکه در هنگام صبحدم اسبش زودتر شیهه بکشد، او بشود پادشاه

در این هنگام اسب داریوش زودتر از بقیه شیهه کشید و داریوش شاه، شد شاهنشاه ایران.

داریوش بزرگ در قلعه ای نزدیک به پاسارگاد توانست گئوماتا را مغلوب کند. ولی وقتی گئوماتا مغلوب شد، بناگاه امپراتوری با خطر بزرگی مواجه شد. انبوه شورش ها بود که در یکسال اول، تمام فکر داریوش بزرگ را به خودشان معطوف داشته بودند.

داریوش بزرگ در کتیبه بیستون که به افتخار ظفرمندی هایش و فرو نشاندن شورش ها آن را نوشته است به ۱۹ نبرد و ۹ پادشاه دروغگو.

تاریخ سلسله هخامنشیان

تاریخ سلسله هخامنشیان



 تلفن نخستین‌بار در دستگاه دولتی ایران و در عصر ناصری به راه افتاد

تلفن دومین فنّاوری مخابرات پس از تلگراف است که از نخستین سال‌های اختراع، در ایران از آن استفاده شد. سابقه اندیشه بهره‌گیری از ابزار تلگراف برای ارسال گفتار به کمک جریان برق به سال ۱۸۵۴ برمی‌گردد. شارل بورسول، تلگرافچی فرانسوی، ۶ سال قبل از پیشنهاد یوهان فیلیپ رایس و ۲۲ سال قبل از گراهام بل، برای نخستین‌بار در مجله لیلوستراسیون دوپاری اساس تلفن را مطرح کرد.

چند سال بعد رایس، فیزیکدان آلمانی، دستگاهی بر اساس ساختمان گوش انسان ساخت که به دلیل کمیاب بودن انباره مدار آن، در حد نمونه‌ای آزمایشگاهی باقی ماند. سرانجام، در ۱۴ فوریه ۱۸۷۶ گراهام بل تلفن اختراعی خود را به ثبت رساند. مخترع دیگری به نام الیشا گری نیز تلفن اختراعی خود را ۲ ساعت پس از بل به اداره ثبت عرضه کرد. در سال ۱۸۷۷ نیز ادیسون تلفن بل را تکمیل کرد که اساس تلفن امروزی محسوب می‌شود.

۱۱ یا ۱۲ سال پس از اختراع آن، تلفن به ایران وارد شد. ناصرالدین شاه در یادداشت‌های خود، در شرح وقایع جمادی الاخر سال ۱۳۰۲، به تلفنی اشاره می‌کند که ره‌آورد سفر فرنگ معین الملک(سفیر ایران در عثمانی) بوده و از آن برای برقراری تماس از شمس‌العماره تا باغ سپهسالار استفاده می‌شده و ظاهراً این نخستین تماس تلفنی در ایران بوده است.

از سوی دیگر کمپانی بلژیکی«شرکت خط آهن ایران» صاحب امتیاز راه آهن تهران ـ ری و واگن اسبی، برای برقراری تماس میان ۲ ایستگاه ماشین دودی تهران و ری و نیز بین گاری شهری با واگنخانه، از تلفن استفاده می‌کرد.

به این ترتیب ، تلفن نخستین‌بار در دستگاه دولتی ایران و در عصر ناصری به راه افتاد ولی اعطای نخستین امتیاز تلفن و رواج آن در عصر مظفری بود. در ذیحجّه ۱۳۱۹ نخستین امتیاز تلفن در تبریز به مدت ۵۰ سال به شرکتی واگذار شد تا برای راه‌اندازی تلفن به شعاع ۲۴ کیلومتر اقدام کند. ولی با انحلال شرکت، سیدمرتضی مرتضوی (یکی از شرکا) با ضبط اموال شرکت بابت مطالبات خود، اداره آن را شخصاً به عهده گرفت و پس از فوت او مؤسسه تلفن تبریز و حومه به شرکت سهامی بدل شد.

امتیاز بعدی در ۱۳۲۰ در مشهد، بدون تعیین مدت امتیاز، به منشورالملک(احمد منشور) واگذار گردید. سومین امتیاز در گیلان به دوست محمدخان معیّرالممالک(داماد ناصرالدین شاه) اعطا شد. حاج‌محمداسماعیل تهرانچی امتیاز را خریداری کرد ولی پس از مرگ او و تقسیم امتیاز به ۲۰ سهم، تمامی سهام را کوچصفهانی تا سال ۱۳۳۳ خریداری کرد و شرکت سهامی را به صورت اداره خصوصی درآورد.

در محرّم ۱۳۲۱، امتیاز تلفن تمام ایران را به مدت ۶۰ سال به دوست محمدخان معیرالممالک واگذار کردند و وی ملزم شد از تاریخ صدور فرمان تا ۳ سال تلفن تهران و تا ۱۰ سال بعد تلفن سایر شهرهای ایران را با هزینه خود راه اندازی کند.

در این میان شرکت نفت ایران و انگلیس و صنعت شیلات که امتیاز بهره‌برداری آن در اختیار شوروی بود، خطوط تلفن شخصی داشتند. دایرکردن خطوط غیرقانونی تلفن از سوی شرکت‌های خارجی، موجب درگیری آنان با صاحب امتیازان ایرانی می‌شد.

در سال ۱۳۰۷ کوچصفهانی به سیم‌کشی غیرقانونی اداره شیلات در سواحل خزر اعتراض کرد و مطابق امتیاز صادر شده از وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه حق خود دانست که سیم‌ها را قطع کند.

به نوشته ادوارد براون نیروهای خارجی، گاه از این موضوع برای ایجاد اغتشاش سود‌می‌جستند. از جمله پس از قبول اتمام حجت روس‌ها از سوی دولت ایران، گروهی از سربازان روس شبانه در تبریز به سیم‌کشی تلفن از طریق بام‌های منازل مردم و ایجاد مزاحمت برای آنان پرداختند تا بهانه‌ای برای فشار و سرکوب و ارعاب مردم به دست آورند.

این اقدامات در حالی صورت می‌گرفت که در سال ۱۳۰۶  هیئت وزرا، به دلیل اقدام کنسولگری شوروی و اشخاص متفرقه به نصب غیرمجاز تلفن و تلگراف، دایر کردن این خطوط را منوط به اجازه دولت کرده بود.

رسیدگی به امور تلفن تا ۱۳۰۸ به عهده وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه بود، ولی به سبب تخطیِ بعضی از مؤسسات تلفنی از آن سال با تصویبنامه‌ای، رسیدگی به امور تلفن و شکایات مشترکین به وزارت پست و تلگراف واگذار شد و نام وزارتخانه نیز به وزارت پست و تلگراف و تلفن تغییر یافت.

این وزارتخانه در سال ۱۳۱۰ برای تمرکز امور مخابرات با اخذ ۱ میلیون تومان وام از بانک ملی، سهام شرکت تلفن را خریداری کرد. تا قبل از به کار افتادن شبکه تلفنی خودکار، مکالمات واسطه‌ای، استراق سمع را ممکن می‌کرد و اداره تأمینات از طریق گوشی‌های فاقد دهنی به اسم گوشی سرّی، در موارد مشکوک، استراق سمع می‌کرد و به اطلاع مقامات می‌رساند.

 تاریخچه و سیرتحول مخابرات در ایران

برای تسهیل در مکالمات تلفنی، که به صورت مغناطیسی بود و با واسطه صورت می‌گرفت، در ۲۱ شهریور ۱۳۱۶ شبکه تلفنی خودکار با ۶ هزار شماره از شرکت زیمنس آلمان خریداری شد و در تهران(مرکز تلفن اکباتان) راه‌اندازی گردید. شرکت تلفن برای آشنایی مردم با چگونگی کار تلفن خودکار، ضمن درج آگهی در روزنامه، حتی پیش از افتتاح این شبکه، دستگاه مخصوصی نیز برای آموزش مردم در شرکت نصب کرد.

وضع تلفن تا مدتها نامطلوب بود و غالباً امکان واگذاری آن به درخواست‌کنندگان وجود نداشت، بنابراین، به پیشنهاد شهرداری مقرر گردید که حق تقدم به کسانی داده شود که احتیاج مبرم به تماس تلفنی دارند.

شبکه بین‌المللی تلفن ایران، در پی اظهار تمایل حکومت عراق در سال ۱۳۱۵ به ایجاد تماس تلفنی با آن کشور، پی‌ریزی شد. ارتباط تلفنی بی‌سیم نیز در ۳۱ تیر ۱۳۲۷ میان تهران و لندن برقرار شد.

در ۱۳۲۱ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم ، دولت ایران طبق قرارداد سیاسی ـ مالی میان ایران و انگلیس و شوروی متعهد شد تمامی امکانات مخابراتی و مواصلاتی، از جمله تأسیسات تلفنی را با اختیارات نامحدود در حوزه عمل متفقین قرار دهد.

وزارت پست و تلگراف و تلفن پس از خروج نیروهای متفقین از ایران، سیستم کاریر(مکالمات تلفنی بدون امکان استراق سمع) را از آنان خریداری کرد و با تغییر بعضی از مراکز، که به لحاظ نظامی تأسیس شده بود، آن را در سال ۱۳۲۶ رسماً افتتاح کرد.

مجلس شورای ملی در آذر ۱۳۳۱، لایحه ملی شدن شرکت تلفن را به تصویب رساند. این شرکت آمادگی خود را برای الحاق به وزارت پست و تلگراف و تلفن اعلام کرد و در اردیبهشت ۱۳۳۲ وجوه سهامداران شرکت سابق تلفن را پرداخت نمود.

برنامه خودکار کردن شبکه تلفنی شهرستان‌ها در ۱۳۳۴ با خرید ۱۸۰ هزار شماره تلفن خودکار از آلمان به مرحله اجرا درآمد. طرح تلفن خودکار بین شهری و بین‌المللی نیز در سال ۱۳۴۹ راه‌اندازی شد. در ۱۳۴۳ شبکه مخابرات خودکار(سیستم مایکروویو) که در ارائه خدمات مخابراتی، خصوصاً در تماس بین شهری و بین‌المللی، حائز اهمیت بود، در مخابرات ایران به کار گرفته شد.

برای تمرکز امور مخابراتی و ارتباطی در داخل کشور و برقراری تماس با سایر کشورهای جهان، در ۱۳۵۰ شرکت مخابرات ایران از ادغام شرکت سهامی تلفن و امور تلگراف، که شرکت دولتی است، تأسیس شد که تاکنون با این نام ، زیرنظر وزارت پست و تلگراف و تلفن، فعالیت می‌کند.

با توسعه فنّاوری مخابرات در دنیا، در سال ۱۳۶۸ استفاده از سیستم‌های دیجیتال، در ایران آغاز شد. صنعت تلفن در ایران پیشرفت چشمگیری دارد، چنان که در سال ۱۳۷۸ از لحاظ درصد رشد سالانه دایری تلفن ثابت، در میان کشورهای جهان، مقام پنجم را کسب کرد.

آخرین فنّاوری صنعت تلفن، تلفن سیار(موبایل / همراه) است که در سال ۱۳۷۳ شبکه آن در ایران دایر شد. استفاده از تلفن سیار در مقایسه با تلفن ثابت روندی کاملاً صعودی و جهش‌گونه دارد و در فاصله سال‌های ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۸ حدود ۶۵% بوده است و از  ۱۶هزار شماره در سال ۱۳۷۴ به ۴۹۰هزار شماره در ۱۳۷۸ رسیده است.

منبع:hamshahrionline.ir

 

تاریخچه تلفن در ایران

تاریخچه تلفن در ایران



چرا گمان نکنیم که کودکان در طول تاریخ بازی می‌کردند و برای بازی‌های خود درست مثل امروز ابزار و وسایلی داشته‌اند؟ تاکنون در ایران اشیای باستانی زیادی از دل خاک‌ بیرون آمده‌اند؛ اشیایی که نه درون مقبره‌‌ای پیدا شده‌اند تا هویت خاصی بگیرند و نه نوشته‌ای همراهشان بوده تا چرایی ساختشان را برای ما روشن کند. اشیایی که یا در ابعاد کوچک ساخته شده‌اند یا نقش و طرحی کودکانه دارند و یا حدس به ابزار بازی بودنشان است.

 حیوانی سعی در تجلی تفکرات کودکانه خود دارند.

تحقیقات درباره وسایل بازی کودکان در ایران باستان بسیار اندک است، درست مثل اطلاعاتی که از جایگاه اجتماعی و خانوادگی و وسایل بازی آنها داریم. اما در میان آثار مکشوفه، اشیایی وجود دارند که گواهی می‌دهند می‌توان با نگرشی نوین به آنها نگریست؛ مثل نقوش بسیار استریلیزه و تر و تمیزی روی سفالینه‌های نقاط مختلف ایران مانند تل باکون در فارس و شوش از هزاره پنجم پیش ‌از میلاد، پیکرک‌هایی از زنان با کودکانی در آغوش از شوش مربوط به هزاره دوم پیش ‌از میلاد یا پیکرک‌های سفالین، فلزی و شیشه‌ای که به‌صورت کاملا ابتدایی و ساده ساخته شده‌اند.

از طرفی وجود تشابهاتی که بین اسباب‌بازی‌های کودکان امروزی با پیکرک‌های حیوانات ساخته‌ شده از سفال و فلز با چهار چرخ جهت حرکت که از هزاره اول پیش ‌از میلاد بجا مانده، ما را وا می‌دارد تا آنها را در میان وسایل بازی قرار دهیم.

موضوع اما فقط به وسایل بازی محدود نمی‌شود؛ آموزش کودکان هم در روزگاران قدیم جایگاه قابل توجهی داشته. از جایگاه اجتماعی کودکانمان در گذشته، تنها می‌توان از نقوش و نگارکندهای صخره‌ای ایلامی کمک گرفت که نقش کودکان را در کنار خاندان سلطنتی حکاکی کرده‌اند. در دوره‌ای که با اختراع خط، کتیبه و نبشته‌های ابتدایی در دست است حدس و گمان ما تا حدودی به‌وسیله نوشتارها به یقین نزدیک‌تر می‌شود. وجود لوحه‌های ابتدایی آموزش کتابت در مراکزی که به EDUBBA یا خانه «گل‌نوشته‌ها» معروف هستند، نشان‌دهنده آموزش افرادی است که به حدس می‌توانند طبقه‌ای از کودکان و نوجوانان را هم دربرگیرند.

اسباب بازی های باستانی

چهارچرخه‌های دیروز

این گونه پیکرک‌ها یادآور اسباب بازی‌های امروزی مانند اتومبیل‌ها و چهارچرخه‌هایی هستند که کودکانمان با به حرکت درآوردنشان تحرک بیشتری را تجربه می‌کردند. ساخت این وسایل متحرک از سفال و فلز، مثل همین پیکرک مفرغی که در مارلیک کشف شده، در سه هزار سال پیش (هزاره اول پیش از میلاد) در مناطق شمالی ایران رواج داشته. نمونه‌هایی از این نوع پیکرک‌ در موزه‌های مصر و یونان در مجموعه وسایل مختص به کودکان به نمایش درآمده ‌است.

تاریخ اسباب بازی در ایران

جانوری از هزاره‌ها

پیکرک‌های حیوانی که به شکل‌های مختلفی ساخته می‌شود. دلیلش هم این است که این پیکرک‌ها گونه‌های مختلفی هستند که در زیست‌بوم منطقه وجود داشته‌اند. شاید به‌نوعی برای آشنایی و الفت بیشتر کودکان با محیط‌ طبیعی پیرامونشان ساخته می‌شده. مثل همین پیکرک مفرغی که در مارلیک گیلان کشف شده و قدمتش به  سه هزار سال پیش (هزاره اول پیش ‌از میلاد) برمی‌گردد.

اسباب‌بازی‌های کودکان

موش سفالی

این پیکرک سفالین که به شکل موش است، در نیشابور کشف شده و متعلق به ۹۰۰سال پیش (سده پنجم هجری) است. ابعاد کوچک این پیکرک که فقط ۵/۸ در ۷/۵ سانتی‌متر است، این احتمال را که بازیچه دست کودکان بوده بیشتر تقویت می‌کند. از آنجا که شناخت این حیوانات برای کودک و بازی با آنها، در شناخت کودک با موجودات محیط پیرامونش نقش اساسی بازی می‌کند، می‌توان پذیرفت که شیوه‌های مختلف آشنایی کودکان با این‌گونه جانوران از قدیم مورد توجه بوده ‌است.

اسباب بازی های قدیمی

پیکرک‌های کوچک

تعدادی از آنها نه در قبور پیدا شده‌اند، نه در معابد و نه در هیچ مکان دیگری که جنبه تقدسی داشته باشد، آن هم به تعداد زیاد. برای همین هم این نظر را که جنبه بازیچه‌ای و استفاده روزمره‌ای این پیکرک‌های مفرغی کوچک، بر جنبه آیینی و حتی تزیینی‌شان اولویت داشته، قوت می‌بخشد. این پیکرک‌های حیوانی که قدمتشان به  چهار هزار سال پیش (اوایل هزاره دوم پیش ‌از میلاد) برمی‌گردد در لرستان کشف شده‌اند.

اشیای باستانی

نقش کودکی

سفالینه‌های منقوش به نقوش کودکانه و استلیزه (خلاصه شده) این گمان را تقویت می‌کنند که این آثار برای جلب‌توجه کودکان بوده و یا با نگاه و توجهی ویژه به کودکان ساخته و نقاشی می‌شدند. پنداری ظروف منقوش، نقش کودکان امروزی را تداعی می‌کنند. این تکه سفال منقوش در تل باکون فارس کشف شده و مربوط به هفت هزار سال پیش (هزاره ‌پنجم پیش ‌از میلاد) است.

اسباب بازی های باستانی

مشق شب

از این لوحه‌ها به تعداد زیادی در شوش به‌دست آمده و احتمالا برای آموزش کودکان بوده است. لوحه‌ای گلین با خط میخی سومری به قطر ۳/۸ سانتی‌متر که متعلق به  چهار هزار سال پیش (هزاره دوم پیش‌ازمیلاد) است. امروزه برخی از مراکز آموزشی و فرهنگی جهان در آموزش خطوط باستان به ‌نوآموزان از این روش استفاده می‌کنند .

تاریخ اسباب بازی در ایران

نقش انسانی در ابعاد بسیار کوچک (۳/۴ سانتی‌متر) که در نهایت سادگی روی صفحه‌ای سیمین حکاکی شده. به حدس می‌توان گفت که این پلاک سیمین متعلق به کودکی باشد که جز سرگرم کردن او کاربری دیگری نداشته. از آنجایی که این اثر از قبور یا مکانی با کاربری آیینی به‌دست نیامده، می‌توان بازیچه بودن آن را قوی دانست. این پلاک سیمین که متعلق به ۲۶۰۰ تا ۲۷۰۰ سال پیش (۷۰۰ ـ ۶۰۰ پیش ‌از میلاد) است در لرستان کشف شده.

اسباب بازی کودک

جغجغه باستانی

این نمونه احتمالا می‌تواند یک سرگرمی کودکانه باشد. شی‌ای سفالین (احتمالا جغجغه)، که نمونه‌های سفالی و فلزی زیادی از آن در شوش به‌دست آمده و کاربری آن غیر از حدس بازیچه بودنش مشخص نیست. این شی با ۱۲ سانتی‌متر بلندی، متعلق  به چهار هزار تا سه هزار سال پیش (به اواخر هزاره دوم پیش‌ازمیلاد و اوایل هزاره اول پیش‌ازمیلاد) است.

اشیای باستانی

بازی ایلامی

این شی سفالین احتمالاً یک نمونه جغجغه است به‌صورت پیکرکی حیوانی. شی‌ای به‌بلندی ۳/۵سانتی‌متر که مربوط به دوره ایلامی (درحدودسه تا چهار ‌هزار سال پیش) است و در شوش کشف شده. این نمونه به همراه نمونه‌های زیاد دیگری که شکل‌های حیوانی دارند شاید جلب‌توجه بیشتری برای کودکان داشته‌اند. شاید هم نمایانگر رفاه بیشتر خانواده و طبقه اجتماعی بالاتر کودک بوده. چرا که نسبت به جغجغه‌های ساده‌تر، ارزش بیشتری از جهت تکنیک کار داشته است.

اسباب‌بازی‌های کودکان

اسباب‌بازی قیمتی

این نمونه بسیار زیبا پیکرکی شیشه‌ای است متعلق به دوره ساسانی که در شوش کشف شده و فقط ۱/۷ سانتی‌متر است. می‌شود این‌گونه حدس زد که  احتمالا بازیچه کودکی بوده که در خانواده‌ای با درجه اجتماعی بالا پرورش می‌یافته؛ همانگونه که امروزه بازیچه کودکان در طبقات اجتماعی مختلف متفاوت و از ارزش هنری و اجتماعی مختلفی برخوردار است.

قمقمه مورد استفاده کودکان

قمقمه‌کودک

قمقمه‌های سفالین در اندازه‌های مختلف و از مناطق بسیار زیادی در ایران به‌دست آمده‌اند؛ مثل همین قمقمه سفالین ۱۲سانتی‌متری که قدمتش به چهارهزار سال پیش (هزاره دوم پیش ‌از میلاد) برمی‌گردد و در کرمانشاه کشف‌شده. این قمقمه را از این جهت مورد استفاده کودکان دانسته‌اند که  اندازه‌اش بسیار کوچک‌تر از نمونه قمقمه‌های کشف‌‌شده بزرگ است.

منبع:arq.ir

منبع : beytoote.com

تاریخ اسباب بازی در ایران

تاریخ اسباب بازی در ایران



 تاریخ بازیهای فکری در ایران

دقیقاً مشخص نیست مبدا شطرنج چیست،  از کجا آمده و توسط چه کسی اختراع شده،  از کدامین شهر و دیار شروع شده،  آیا در یک برهه و زمان خاص پدید آمده،  و همراه گذر زمان پیشرفت کرد است؟.  این پرسشها و خیلی سوال های دیگر ذهن بسیاری افراد و مورخان برجسته شطرنج را مشغول کرده است.  بیشترین دست نوشته های قبول شده،  حاکی از آن است،  که شطرنج در ۶۰۰ م،  در هند ظاهر شده است،  و بسرعت در پارس شایع شد،  در حدود ۸۰۰ م،  در فرهنگ عرب جا گرفت.  اما اینجا موضوع مهم اینست،  که هند منظور استان هند ایران است،  نه کشور هندوستان،در کشور هندوستان و ادبیات آنجا زودتر از هزاره دوم میلادی هیچ اثر از شطرنج وجود ندارد.

شطرنج از هند ایران

عکس های مهره های شطرنج ۹۰۰ ساله ایرانی

عکس های مهره های شطرنج ۹۰۰ ساله ایرانی،  که در نیشابور کشف شده است،  یکی از قدیمی ترین و کامل ترین مجموعه شطرنج جهان می باشد،  که در موزه متروپولیتن نیویورک نگهداری می شود.

   عکس وسایل بازی تخته ۵هزار ساله، که در جیرفت ایران کشف شده است 

ایرانیان مانند بسیاری از موضوعات تاریخی دیگر،  تاریخ بازی شطرنج را به خارجی واگذار کرده اند،  و براحتی اغفال ترفند های دروغ های تاریخ شده اند،  و می گویند که از هندوستان بوده است،درصورتیکه آنچه که از هند یا اند در تاریخ ایران باستان نوشته اند،  بخشی از خوزستان ایران بوده است،  که امروزه به نام های اندیمشک و هندیجان گفته می شود.  بازی شطرنج و تخته نرد در ادامه بازی های تمدن کهن جی است.

تخته نرد و تاس و مهره که از جیرفت کشف شده است،  می رساند که بازیهای فکری این دست،  چند هزار سال قدیمی تر از آنچه که گفته اند سابقه تاریخی دارد.  کشور هندوستان و پاکستان که چند دهه بعد از حمله پیکانی نادر شاه یکپارچه شد،  و در دست انگلستان قرار گرفت،  چندین سرزمین با نام های گوناگون بود،  که امروز در نام استان های آن کشورها وجود دارند،  و هند گفت نمی شد،  آنچه که از هند در گذشته های تاریخی گفته اند،  فقط منظور بخشی از استان خوزستان ایران بوده است نه کشور هندوستان کنونی.

 ــ  جوانان عزیز ایران،  اغفال ترفند های تاریخ نویسی دشمنان تاریخی ایران نشوید،  آنها با زرنگی دارند همه تاریخ ایران را می ربایند،  از تاریخ خود و اجداد و کشور تان دفاع نمایید.

ــ  شطرنج = شط = شت = چوب، تخته + رنج = رنگ = تخته رنگ شده.

ــ  شط = شت = چوب، درخت.

ــ  رشت = ر + شت = دارای درخت.

ــ  شطرنج = شترنگ = تخته رنگ شده.

ــ  شته = آفت درخت.  مشروح در:   کلیک کنید:  حروف هیروکلیف جی

گویای اولیه شطرنج

هیچ شواهد قابل تاییدی از روز های اولیه شکل گیری شطرنج وجود ندارد،  هیچ تخته شطرنج یا ست کامل شطرنج پیدا نشده است.  ممکن است بتوان از بعضی اشیا پیدا شده توسط باستان شناسان مهره های ابتدایی شطرنج را یافت کرد،  اما آن ها به راحتی هدفی را برای انجام بازی پیدا نمی کردند.  شواهدی هم که به دست آمده از ادبیات می باشد و حتی گاهی موضوع دارای تفسیر است …

شترنگ فارسی ــ  اصل شطرنج در ایران به زمان شاهنشاهی ساسانیان بر می گردد،  یکی از فصل های شاهنامه فردوسی توضیح می دهد،  که چطور فرستاده پادشاه هند این بازی را به انوشیروان معرفی می کند.  در همان فصل افسانه ای می گوید،  از یک جنگ مدنی (غیر نظامی) که بین دو پسر پادشاه هند در گرفته است.  همانگونه که گفتم این هند استان هند ایران است نه کشور هندوستان به استان های تاریخی ایران مراجعه شود.

ابوالحسن علی مسعودی،  استفاده از شطرنج به عنوان ابزاری برای استراتژی های نظامی، ریاضیات، قمار بازی و حتی وابستگی مهم آن با طالع بینی هندی و جاهای دیگر را شرح داده است.  مسعودی متذکر می شود که عاج فیل در هند به طور عمده ای برای ساخت مهره های شطرنج و تخته نرد استفاده می شد،  و در کتاب کلیله و دمنه چنین یاد کرد،  که این بازی در دوران حکمرانی انوشیروان از هند به فارس رفته است،و رفته رفته بازی chaturanga به shatranj تغییر یافت و شکل یک بازی دو نفره که شبیه به chaturanga بود و می توانست یک برنده داشته باشد.

اینجا یاد آوری نمایم،  در زمان ساسانیان نصف النهار مبدأ از هند ایران می گذشت،  به تاریخ نجوم در ایران مراجعه شود.  در ضمن صف آرایی نظامی در بازی شطرنج،  درست مانند نظام جمع ایرانی بوده است،  که نمونه این نظام جمع در هیچ کجا وجود نداشته،  به تاریخ نظام جمع در ایران مراجعه شود.

شطرنج در ایران باستان

با وجود پژوهش های بسیار تاکنون هیچ یک در پژوهشگران خارجی و ایرانی به نتیجه قطعی و روشنی درباره پیدایش شطرنج و مخترع آن نیافته اند.  سرانجام برخی به یافتن بعضی روایت ها و افسانه ها و برخی به بررسی سابقه تاریخی شطرنج بر اساس مدارک مستند پرداختند.  مدارک مستند گواه آن است که ایرانیان قبل از دوران ساسانیان یعنی نزدیک به ۲۰۰۰ سال با شطرنج آشنا بودند.  از لحاظ تاریخی کهن ترین سندی که در آن از واژه شطرنج سخن رفته،  دست نوشته کار نامه اردشیر بابکان است.

این دست نوشته در حدود سال ۶۰۰ م،  به زبان پهلوی با ۵۶۰۰ کلمه نوشته شده است،  که در آن از واژه‌ شطرنج سخن رفته است،  در آن‌ جا می‌خوانیم که در زمان اردوان پنجم،  واپسین پادشاه اشکانی (٢١۶- ٢٢۶ میلادی)،  درباریان ایران شطرنج بازی می‌کردند.  اردوان از دانایان دربار خواسته بود که آیین شکار و چوگان و چترنگ (شطرنج) و دیگر هنرها را به اردشیر بیاموزند.

آنچه امروز در دست همگان است تنها پهلوی است،  که مربوط به نخستین دوره شاهنشاهی ساسانیان است.  در زمان اردوان پنجم،  آخرین پادشاه حکومت اشکانیان (۲۱۷ – ۲۲۶ م) شطرنج مورد توجه درباریان آن زمان بوده است.  یعنی حدود ۱۷ قرن قبل طبقات ممتاز ایران باستان با این هنر آشنا بوده اند.

دکتر محمد مقدم در یادداشتی چنین راهنمایی نمودند:

دو نوشته پهلوی درباره شطرنج داریم، یکی ماتیکان شترنگ که یک جزوه شش صفحه ای درباره بازی شطرنج و نرد است،  و طبق روایت درباره اختراع این بازی مطلب مختصری دارد.  دیگری زیر عنوان چارشن (گزارش) شترنگ است،  که آن هم درباره شطرنج و نرد است.

گمان نمی رود این دو نوشته،  که در مورد اختراع شطرنج و نرد،  ماتیکان شترنگ و چارشن (گزارش) می باشد،  از اختراعات فرد واحدی باشد.  گفته شده که شطرنج در ایران و نرد در هندوستان اختراع شده  البته این همان هند استان ایران است،  اما در کارنامه اردشیر بابکان (متن پهلوی) می بینیم،  که این آلات از زمانی قدیمی تر در ایران وجود داشته،  چنان که نوشته شده:  …و اردشیر به یاری یزدان به چوگان و سواری، چترنگ و دیگر فرهنگ، از همگی آنان برتر و چیره تر بود.  ولی باز تمامی نویسندگان قدیم و جدید (فارسی و عربی) بدون هیچ گونه تردیدی شطرنج را هدیه هندوستان (هند استان ایران) به ایران (منظور درباره شاهنشاهی ساسانیان) می دانند،  در واقع واژه ها و اصطلاح های شطرنج،  ریشه ایرانی دارند.

ریشه یابی واژگان شطرنج بر پایه اصول و قواعد زبان شناسی می گوید،  که شطرنج کاملاً ایرانی است،  مانند این واژه ها:

۱ ــ  شاه:  که اصلی ترین مهره شطرنج است،  واژه فارسی با ریشه قدیمی خشایثیا است،  این واژه به خط میخی در سنگ نوشته های میخی کوه بیستون کنده شده است.  در زبان کشور هندوستان آن را راجا می گویند،  در شطرنج ایران،  مهره شاه همان معنی واژه فارسی شاه را می دهد.

۲ ــ  وزیر:  در ایام قدیم نزد ایرانیان برای واژه وزیر،  فرزین را به کار برده اند،  ولی در کشور هندوستان واژه وزیر را منتری گویند.

۳ــ  فیل:  در فارسی قدیم پیل گفته می شده،  ولی اصلاً در زبان سانسکریت نمی باشد.  ۴ــ  پیاده:  که در زبان فارسی قدیم به پای معروف بوده،  اما در زبان کشور هندوستان ماتیکا گفته شده.  …و خیلی واژه های دیگر وجود دارد،  که نشانه از آن دارند،  که مهره های شطرنج و خود شطرنج اصلیتی ایرانی دارند.

شطرنج در فرهنگ ایران

خصوصیات شطرنج با نظام اجتماعی ایرانیان دوران ساسانی و پیش از آن هماهنگی جالبی دارد،  به این معنی که روح سلحشوری و به ویژه ترتیب آرایش سپاهیان به دو رده پیاده نظام در جلو و سواران مرکب از اسب، فیل و ارابه در عقب آن، به تاریخ نظام جمع در ایران مراجعه شود.   مهم تر از آن اهمیتی خاص قائل شدن برای شاه بود،  که در واقع شاه همه چیز در فر و شکوه او خلاصه می شده است.

بنابر این با توجه به آنچه گفته شد و با جمع بندی عواملی که شرح آن ها گذشت یعنی با در نظر گرفتن قدمت بیشتر اسناد تاریخی ایران،  تحلیل اصطلاح های علم شطرنج بر پایه اصول دانش زبان شناسی و هماهنگی شطرنج با فرهنگ اجتماعی ایران،  می توان پذیرفت که این هنر،  چنانکه امروز متداول و مطلوب جهانیان می باشد،  فن تکامل یافته ای با سابقه ای دو هزار ساله است،  که بدون تردید از ایران سر برآورده است،  به شهادت اسناد تاریخی ایرانیان در دوران پیش از اسلام برای پایه گذاری شطرنج گام های اساسی بر داشته اند.

بعد از اسلام تا قرن ۱۶ م،  ایرانیان در گسترش شطرنج تلاشی پر ارج داشته اند،  و بعد از آن نیز همانند سایر علوم و فنون به عنوان هدیه ای نفیس و پر بها،  تقدیم جهان غرب شده است.

واژگان اجزای شطرنج

با بررسی واژگان شطرنج می توان دریافت که بسیاری از واژگان اجزای شطرنج تحت تأثیر واژگان پارسی هستند.  برای روشن تر شدن این موضوع به بررسی چند مورد می پردازیم.

   شطرنج ــ  این واژه معرب شترنگ یا چترنگ پارسی است. ترکیبی از دو بخش چتر یا چتور (ستور) به معنای چهار تایی و انگ یا هنگ که به معنی ردیف یا دسته آمده است.  چتور اشاره به چهار نوع حرکت اختصاصی مهره های شطرنج هم دارد.

شاه ــ  شاه اساسی ترین مهره های شطرنج است و واژه ای است پارسی که ریشه قدیم آن خشایثیه می باشد.  این واژه که به خط میخی در سنگ نبشته های میخی کوه بیستون کنده شده،  از روزگار دیرین به یادگار مانده است.  باید توجه داشت که شاه در زبان سانسکریت نرپاتی و به هندی و سایر زبان های نزدیک به آن، «راجا» گفته می شود،  و شاهنشاه را «مهاراجا» می گویند.  در صورتی برای شاه شطرنج همان واژه پارسی شاه را به کار می برند.  جالب تر آنکه در تمامی زبان های شبه قاره هند، مانند اردو، گجراتی و… نیز به این مهره شطرنج «شاه» و حتی گاهی «پادشاه» هم می گویند.

شاه در فرانسه اشه است،  کتاب لغت نامه فرانسه با صراحت در مقابل این لغت اظهار می کند،  که از شاه پارسی گرفته شده است.  به آلمانی شاخ،  در چک و اسلواکی شاخی،  به روسی شاخمات،  که چنین می نماید که همان شاه مات پارسی است،  به انگلیسی چس می گویند.

وزیر ــ  در ایام قدیم، ایرانیان برای وزیر واژه فرزین را به کار می بردند.  هنوز هم در برخی از گویش های محلی ایران واژه فرزین استفاده می شود.  برهان قاطع این مهره شطرنج را فِرز می گوید،  که در پارسی باستان هم گویا فرژ، فرز و فرزان گفته اند.  بنابر این به سادگی می توان پذیرفت که وزیر اقتباسی است از همین واژه.  در زبان های دیگر مثلا عربی به آن الفرز و در روسی فیرز (Fierz) می گویند.

کشور های غربی در اوایل آشنایی با شطرنج به آن فرز می گفتند،  اما بعد ها در جریان ایجاد تغییرات در حرکات شطرنج ، واژگان آن نیز دستخوش تغییراتی شد.  جالب آنکه در زبان های هندی، گجراتی، اردو، کشمیری و… از واژه وزیر در شطرنج استفاده می کنند،  در صورتی که این واژه را در سانسکریت «مُنتری» می گویند.

توجه و مهم:  تمام واژه های فوق ریشه در زبان تمدن جی دارند.

 عکس یک شطرنج تاریخی و عکس های تاریخی

بازی شطرنج از دید دیوان شمس

تاریخ و فلسفه تخته نرد

آیا میدانید تخته نرد،  چگونه و توسط چه کسی ابداع شد؟  و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟  آنچه که من می دانم تخته نرد،  در هزاره اول خورشیدی ایرانی در تمدن کهن جیرفت اختراع شد،  و  توسط بزرگمهر تکامل یافت،  یا به نوعی ابداع مجدد گردید،  و داستان زیر در پیدایش آن آمده است.  یاد آوری نمایم،  در واقع شطرنج و تخته نرد،  مانند تمام موضوعات و مسائل دیگر،  طی روندی برابر تاریخ و فرهنگ یادگیری تکامل پیدا کرده اند.

گویند،  در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد،  پادشاه هند استان که خوزستان کنونی ایران است،  دیورسام بزرگ،  برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود،  به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران در خورآسان فرستاد،  و تخت ریتوس دانا را مأمور انجام این کار کرد.  او در نامه ‌ای به پادشاه ایران نوشت:  از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید،  دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند.

  پس یا روش و شیوه آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ ایم (شطرنج) باز گویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید.  شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست،  و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت،  تا اینکه روز چهلم بزرگمهر که جوانترین وزیر انوشیروان بود،  به پا خاست و گفت:  این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌ اند،  که دو طرف با مهره های خود با هم می ‌جنگند و هر کدام خرد و دور اندیشی بیشتری داشته باشد،  پیروز می‌شود.  او راز های کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را یافت و گفت،  شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد،  و دوازده هزار سکه به او پاداش داد.  پس از آن تخت ریتوس با بزرگمهر به بازی پرداخت،  بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد.

روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیله بازی دیگری را نشان داد و گفت:  اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.  دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند وین اردشیر را چاره گشایی کنند،  و به این ترتیب شاه هنداستان پذیرفت که باجگزار ایران باشد.

  *  تخته نرد:  کره زمین

  * ۳۰ مهره:  نشان گر ۳۰ شبانه روز یک ماه

  *  ۲۴ خانه:  نشانگر ۲۴ساعت شبانه روز

  *  ۴ قسمت زمین:  ۴ فصل سال

  *  ۵ دست بازی:  ۵ وقت یک شبانه روز

  *  ۲ رنگ سیاه و سپید:  شب و روز

  *  هر طرف زمین ۱۲ خانه دارد:  ۱۲ ماه سال

  *  زمین بازی:  آسمان

  *  تاس:  ستاره بخت و اقبال

  *  گردش تاس ها:  گردش ایام

  *  مهره ها:  انسان ها

  *  گردش مهره در زمین:  گردش زندگی انسانها

  *  برداشتن مهره در پایان هر بازی:  مرگ انسان ها

  *  اعداد تاس:  ۱ =  یکتایی و خداپرستی،  ۲ =  آسمان و زمین،  ۳ =  پندار نیک؛ گفتار نیک، کردار نیک،  ۴ =  شمال، جنوب، شرق، غرب،  ۵ =  خورشید؛ ماه، ستاره، آتش، رعد،  ۶ =  شش روز آفرینش.

جالب:  تاس واژه ای ایرانی است،  و به معنی مکعب سر شده است.

 ــ  تاس = تا = تا شده،  چند ضلعی، مکعب + س = سر،  جهت اطلاع بیشتر به معنی نامها مراجعه نمایید.

عکس یک تخته نرد با نقش جهان

منبع:arq.ir

منبع : beytoote.com

تاریخ بازیهای فکری در ایران

تاریخ بازیهای فکری در ایران



۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

اکثر مردم می دانند که آلبرت انیشتین دانشمند مشهوری است که معادله E=MC2 را به جهانیان معرفی کرد. اما آیا شما این ده مورد را درباره این نابغه می دانید؟ با ما همراه باشید و این ده مورد را مطالعه کنید.

۱۰- او عاشق دریانوردی بود

زمانی که انیشتین در کالج پلی تکنیک زوریخ در سوئیس مشغول به کار بود، به شدت به قایقرانی علاقمند شد. او اغلب یک دفترچه یادداشت باخودش به قایق  می برد و به دریاچه می رفت و در آنجا به استراحت و تفکر می پرداخت. انیشتین اگرچه هرگز شنا کردن را یاد نگرفت، اما قایقرانی سرگرمی مهمی در زندگی او بود.

انیشتین هرگز شنا کردن را یاد نگرفت، اما قایقرانی سرگرمی مهمی در زندگی او بود

۹- مغز انیشتین

هنگامی که انیشتین در سال ۱۹۵۵ فوت کرد، به درخواست خودش جسدش سوزانده شد و خاکسترش در اطراف محوطه انستیتوی مطالعات پیشرفته در پرینستون، پخش شد. با این حال قبل از اینکه جسدش سوزانده شود، آسیب شناس، توماس هاروی در بیمارستان پرینستون، طی یک کالبد شکافی مغز انیشتین را از جسدش جدا کرد. هاروی به جای اینکه مغز او را به جسدش برگرداند تصمیم گرفت تا آن را برای مطالعۀ بیشتر نگه دارد. او اجازه نداشت که مغز انیشتین را نگه دارد اما یک روز بعد او پسر انیشتین را متقاعد کرد که این کار به پیشبرد علم کمک بسیاری می کند.

در سال ۱۹۹۸ هاروی مغز انیشتین را به بیمارستان آسیب شناسی پرینستون بازگرداند

اندکی بعد هاروی به دلیل اینکه حاضر نشد مغز انیشتین را تحویل دهد از سمت خود در دانشگاه پرینستون اخراج شد. طی چهار دهه بعد هاری تکه های مغز انیشتین (او آن را به ۲۴۰ قطعه برش داده بود) که در محفظه ای نگهدای می شدند به سراسر کشور منتقل کرد. هر تکه از آن را برای یکی از محققان می فرستاد. سرانجام در سال ۱۹۹۸ هاروی مغز انیشتین را به بیمارستان آسیب شناسی پرینستون بازگرداند.

۸- انیشتین و ویولن

مادر انیشتین، پائولین، نوازنده پیانو بود، او میخواست که پسرش عاشق موسیقی شود، زمانی که انیشتین شش ساله بود آموختن ویولن را به او آغاز کرد. متاسفانه انیشتین در ابتدا از نواختن ویولون متنفر بود او ترجیح می داد که با کارت های بازی، خانه بسازد، کارش هم در این زمینه خوب بود. (او حتی یک بار یک خانه ۱۴ طبقه با کارت ها ساخته بود!)

انیشتین در ۱۳ سالگی عاشق موسیقی شد و تا آخر عمر به نواختن ویولون ادامه داد

وقتی انیشتین ۱۳ ساله شد، ناگهان عقیده اش نسبت به ویولون را تغییر داد، او از شنیدن موسیقی موتزارت با شور و شوق بسیار لذت می برد و تا آخر عمر به نواختن ویولون علاقه مند شد. نزدیک به هفت دهه، انیشتین نه تنها هنگام استراحت، که زمانی که میخواست به تفکر بپردازد نیز به نواختن ویولن روی می آورد.

۷- ریاست جمهوری اسرائیل

یک روز بعد از فوت اولین رئیس جمهور اسرائیل خایم وایزمن در ۹ نوامبر ۱۹۵۲، از انیشتین پرسیده شد که آیا علاقه ای به اینکه دومین رئیس جمهور اسرائیل باشد دارد؟ انیشتین که آن موقع ۷۳ سال داشت، این پیشنهاد را رد کرد. او در نامه ای رسمی امتناع خود از ریاست جمهوری اسرائیل با این عنوان که «استعداد و تجربه لازم برای برخورد درست با مردم را ندارد» رااعلام کرد.

۶- بدون جوراب

بخشی از جذابیت انیشتین نگاه ژولیدۀ او به زندگی بود. او علاوه بر اینکه موهایش را شانه نمی کرد، عادت های عجیب و غریبی همچون نپوشیدن جوراب داشت. او چه زمانی که در حال قایقرانی بود چه در یک شام رسمی در کاخ سفید، همیشه و همه جا بدون جوراب می رفت. از نظر انیشتین، جوراب یک مشکل بود چرا که آنها اغلب سوراخ می شدند. به علاوه چرا باید هم جوراب پوشید هم کفش، در حالی که یکی از آنها کار آن یکی را هم انجام می دهد؟

انیشتین عادت های عجیب و غریبی همچون نپوشیدن جوراب داشت

۵- قطب نمای ساده

هنگامی که انیشتین در پنج سالگی در بستر بیماری بود، پدرش به او یک قطب نمای جیبی ساده داد. او در آن سن به شدت درگیر این شده بود که چه نیرویی بر روی سوزن اعمال می شود که همیشه به سمت یک جهت می گردد؟ این سوال که انیشتین را به خود درگیر کرده بود، آغاز شیفتگی انیشتین به علم بود.

۴- طراحی نوعی یخچال

بیست و یک سال بعد از نوشتن نظریه نسبیت خاص، آلبرت انیشتین یک یخچال ابداع کرد که با الکل کار می کرد. این یخچال در سال ۱۹۲۶ طراحی شد اما هرگز به تولید انبوه نرسید زیرا تکنولوژی جدیدی به دست آمد که از یخچال انیشتین کاربردی تر بود. انیشتین در واقع به این دلیل به اختراع این یخچال مبادرت ورزید که در جایی خوانده بود خانواده ای در اثر گاز دی اکسی گوگرد (که آن زمان یخچال ها با این گاز کار می کردند) دچار مسمومیت شده بودند.

۳- سیگاری وسواس

انیشتین عاشق سیگار کشیدن بود. او وقتی بین خانه خود و دفترش در پرینستون راه می رفت دنباله ای از دود پشت سرش راه می افتاد. ظاهر او همیشه با موهای به هم ریخته، لباس گشاد در حالی که پیپ خود را محکم به دهان گرفته بود.

انیشتین عاشق سیگار کشیدن بود

در سال ۱۹۵۰، انیشتین در یادداشتی گفت: «معتقدم که دود پیپ، به من کمک می کند تا درباره تمام امور بشر به تفکر بپردازم.» اگر چه او به شدت به پیپ خود علاقه مند بود اما گاهی هم سیگار برگ یا سیگار معمولی می کشید.

۲- ازدواج با دخترخاله

انیشتین بعد از اینکه از همسر اول خود، میلوا ماریچ در سال ۱۹۱۹ جدا شد، با دختر خالۀ خودش، السا لوونتال (که بیشتر با نام السا انیشتین شناخته می شود) ازدواج کرد. السا در واقع از هر دو طرف با انیشتین رابطه خانوادگی داشت. مادر آلبرت و مادر السا خواهر بودند، به علاوه، پدر آلبرت و پدر السا پسر عمو بودند. با این حال عشق آنها زمانی شروع شد که السا با مکس لوونتال ازدواج کرد و سپس از او جدا شد.

عکسی از آلبرت انیشتین و میلوا ماریچ(همسر اولش)

۱- یک دختر نامشروع

در سال ۱۹۰۱ قبل از اینکه آلبرت انیشتین با میلوا ماریچ ازدواج کند، با او که عشق دوران کالجش بود به دریاچه کومو در ایتالیا رفتند. پس از تعطیلات، میلوا فهمید که باردار شده است. در آن زمان  کودکان نامشروع نامعمول نبود ولی در عین حال از طرف جامعه پذیرفتنی نبود. از آنجا که انیشتین پول کافی برای ازدواج با ماریچ و سرپرستی یک بچه را نداشت، آن دو تا زمانی که انیشتین در اداره ثبت اختراع مشغول به کار شد نتوانستند با هم ازدواج کنند. و ماریچ مجبور بود از بچه نامشروع خود که لیسرل نام داشت در کنار خانواده اش نگهداری کند. اگرچه می دانیم که انیشتین درباره وضعیت دختر خود اطلاع داشت اما از سرنوشت این دختر اطلاعی نداریم. اعتقاد بر این است که او در سنین کودکی بر اثر بیماری مخملک فوت کرده است، و یا اگر هم زنده مانده است سرپرستی او را به خانواده دیگری سپرده اند. هم انیشتین و هم میلوا وجود لیسرل را مخفی کرده بودند و محققان به تازگی به وجود این دختر پی برده اند.

منبع : bigbangpage.com

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید



بابا طاهر روزها را در كوه و بيابان می گذرانده و شب ها را به عبادت مشغول بوده است

زندگی نامه باباطاهر عریان

باباطاهر همدانی معروف به بابا طاهر عریان، عارف، شاعر و دوبیتی‌ سرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری (سده ۱۱م) بوده است.  باباطاهر زاده روستای ایرانه ملایر بوده و نام وی در اصل باباطاهر ایرانه بوده در یکی از دوبیتی های مشهورش سال تولدش را به حروف ابجد گنجانیده که پس از محاسبه توسط میرزا مهدی خان کوکب به سال ۳۲۶ هجری رسیده است.

بابا لقبی بوده که به پیروان وارسته می داده اند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بوده ‌است. گفته شده كه او معاصر با پادشاهي طغرل بيك سلجوقی بوده است.

درباره زندگانی اين شاعر عارف اطلاعات دقيقی در دست نيست. با دقت كردن در رباعيات او می توان به برخی از احوال او پی برد.

به عنوان مثال او در اين رباعي فرموده است: “نصيحت بشنو از پور فريدون كه شعله از تنور سرد نايو”، متوجه مي شويم كه نام پدر او فريدون بوده است و همچنين گفته شده كه بابا طاهر فرزندی به نام فريدون داشته كه در زمان حيات او فوت شده است.

نكته ديگر از زندگانی بابا طاهر اين است كه او روزها را بيشتر در كوه و بيابان می گذرانده و شب ها را به عبادت و رياضت مشغول بوده است.

ويژگي سخن بابا طاهر عریان

اشعاری که از بابا طاهر باقی است رباعیاتی است که به لهجه لری (برخی معتقدند ترانه ‌ها یا دو بیتی های باباطاهر در بحر هزج مسدس محذوف و به لری سروده شده است و برخی از محققان زبان وی را راژی و یا راجی و رازی دانسته اند که از گویش های قدیمی اهالی ری هستند) سروده شده است.

با خواندن  اشعار بابا طاهر متوجه می شویم که او با سخن بسیار روان و ساده و بی پیرایه خود نیکوکاری، خیر خواهی و احسان و ترک ظلم و ستم به خلق را به خوبی بیان کرده، او عشق و ایمان و دلباختگی خود به مذهب شیعه و توسل به ائمه اطهار و تضرع به درگاه خدا را چنان با جاذبه بیان می کند که خواننده از خواندن رباعیات خسته نمی شود و ناله جانسوز طاهر یکی از انوار عشق الهی است که در کلمه به کلمه اشعار او این انوار را می بینیم و سوزش و آتش آن را حس نمی کنیم.

معرفي آثار بابا طاهر

از بابا طاهر مجموعه اي از سخنان او به زبان عربي باقي مانده است كه در آن عقايد عرفانی را در علم و معرفت و عبادت بيان كرده است و همچنين مجموعه ای كه شامل سروده های او به زبان لری است از او به يادگار مانده است.

آرامگاه بابا طاهر عریان

در مورد سال وفات اين شاعر عارف نظريه های مختلفی بيان شده و به طور يقين نمی توان سال وفات او را مشخص كرد. آرامگاه وی در شمال شهر همدان در میدان بزرگی به نام وی قرار دارد. مقبره بابا طاهر نزديک بقعه امامزاده حارث بن علی واقع است. این بنای تاریخی با شمار ۱۷۸۰ در سال ۱۳۶۷ به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است.

آرامگاه بابا طاهر عریان

دوبیتی های باباطاهر عریان

خدایا دل ز مو بستان بزاری نمی‌آید ز مو بیمار داری نمیدونم لب لعلش به خونم چرا تشنه است با این آبداری

دلم از دست تو دایم غمینه ببالین خشتی و بستر زمینه همین جرمم که مو ته دوست دیرم که هر کت دوست دیره حالش اینه

بروی ماهت ای ماه ده و چار به سرو قدت ای زیبنده رخسار که جز عشقت خیالی در دلم نی بدیاری ندارم مو سر و کار

عزیزا ما گرفتار دو دردیم یکی عشق و دگر در دهر فردیم نصیب کس مباد این غم که ما راست جمالت یک نظر نادیده مردیم

شب تاریک و سنگستان و مو مست قدح از دست مو افتاد و نشکست نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

اگر شیری اگر ببری اگر کور سرانجامت بود جا در ته گور تنت در خاک باشد سفره گستر بگردش موش و مار و عقرب و مور

دیم یک عندلیب خوشنوایی که می‌نالید وقت صبحگاهی بشاخ گلبنی با گل همی گفت که یارا بی وفایی بی وفایی

مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند

به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت که این دنیا نمی‌ آرزد بکاهی

پریشان سنبلان پرتاب مکه خمارین نرگسان پرخواب مکه براینی ته که دل از مابرینی برنیه روزگار اشتاب مکه

 

منابع: irib.ir

namakstan.ir

منبع : beytoote.com

زندگی نامه باباطاهر عریان

زندگی نامه باباطاهر عریان



کازوئو ایشی‌گورو، برنده‌ی نوبل ادبیات چگونه نویسنده شد؟ آكادمي سوئد سال گذشته با انتخاب باب ديلن، آهنگساز و ترانه سرای امريكايی از روال هميشگی خود فاصله گرفت اما امسال با معرفي كازوئو ايشي‌گورو، رمان‌نويس انگليسي ژاپني‌تبار، دست از سنت‌شكني برداشت. اما با اين حال ايشي‌گورو، نويسنده‌اي است كه در فهرست نامزدهاي انتخابي اغلب منتقدان، نامي از او برده نشده بود.

آشنایی با کازوئو ایشی‌گورو نویسنده ای که برنده نوبل ادبیات شد

«اگر آثار جين آستن و فرانس كافكا را با يكديگر تركيب كنيد، نثر كازوئو ايشي‌گورو به دست مي‌آيد اما بايد كمي هم مارسل پروست به اين تركيب بيفزاييد.» اين گفته سارا دانيوس، دبير دايمي آكادمي سوئد است. «او از كسي پيروي نمي‌كند، او جهان زيبايي‌شناختي متعلق به خود را مي‌آفريند.» در كنفرانس خبري كه روز پنجشنبه در دفتر ناشر او در لندن برگزار شد، درباره دريافت اين جايزه معتبر ادبي گفت: «وقتي به همه نويسنده‌هاي بزرگ كه در حال حاضر زنده هستند و اين جايزه نصيب‌شان نشده، فكر مي‌كنم، احساس مي‌كنم فريبكارم. » ايشي‌گورو گفته است: «اين جايزه اتفاقي نبود كه انتظارش را داشته باشم وگرنه امروز صبح موهايم را مي‌شستم. آشفتگي محض است. نماينده ادبي‌ام تماس گرفت تا خبر برنده شدنم را بگويد اما اين روزها آنقدر خبر كذب هست كه آدم نمي‌داند كدام را يا چه كسي را باور كند، در نتيجه اين خبر را باور نكردم تا اينكه تماس‌هاي روزنامه‌نگارها شروع شد و بعضي از آنها پشت در خانه‌ام جمع شدند.»

او كه دريافت اين جايزه را افتخاري بزرگ مي‌داند، گفته است: «اميدوارم برخي از مضامين تاريخی و شيوه و رسوم حكومتداري و رفتار و منش مردم كه در آثارم آورده‌ام، بتواند كمكي به حال و هواي اين روزهاي بشريت كند. چرا كه ما وارد دوره‌اي نامشخص از تاريخ جهان شده‌ايم.»

اين آكادمي داستان‌ها و رمان‌هاي ايشي‌گورو را به خاطر پرده‌برداري از دنياي پر رمز و رازي كه احساسات وهم‌آميز ما بر پايه ارتباط با جهان بنا شده، ستوده است.

برنده جايزه نوبل ادبيات ٢٠١٧، سال گذشته در داستاني كوتاه به شرح فضايي كه در سال‌هاي دهه ١٩٨٠ و خلق رمان «هنرمندي از جهان شناور» تاثير داشته، پرداخت. ايشي‌گورو در اين داستان كوتاه كه در روزنامه گاردين منتشر شد، تلاش‌هاي كشورش براي تغيير را بر رويكرد او در رمان نويسی به خاطر می آورد.

نوشتن «هنرمندي از جهان شناور» را سپتامبر ١٩٨١ در زيرزمين آپارتماني در شپردز بوش لندن آغاز كردم. ٢٦ سال داشتم. رمان اولم «منظره پريده‌رنگ تپه‌ها» آماده انتشار بود اما در آن برهه دليل معقولي براي باور اينكه زندگي يك رمان‌نويس تمام‌وقت پيش‌ رويم است، نداشتم.

من و لورنا تابستان آن سال به لندن بازگشته بوديم (قبل از آن در كارديف زندگي مي‌كرديم) در پايتخت مشغول به كار شده بوديم اما سرپناهي نداشتيم. چند سال قبل‌تر، هر دوي ما عضو گروه جوانان بي‌بندوبار، متمايل به چپ و نامتعارفي بوديم كه در مسكن‌هاي موقتي حول‌وحوش لادبروك گرو و همراسميت زندگي مي‌كرديم و براي پروژه‌هاي خيريه يا گروه‌هاي تبليغاتي كار مي‌كرديم. حالا كه بي‌خيالي آن زمان به هنگام آمدن به شهر را به خاطر مي‌آورم به نظرم عجيب مي‌آيد كه حتم داشتيم، مي‌توانيم در خانه‌اي مشترك يا خانه ديگري بمانيم تا جايي مناسب براي خودمان پيدا كنيم. همان‌طور كه معلوم شد، اتفاقي پيش نيامد تا اعتماد به نفس ما به چالش كشيده شود و خيلي زود زيرزميني نقلي در خيابان پررفت‌وآمد گولدهاوك اجاره كرديم.

ساختمان ما كنار استوديوي پيشتاز ضبط موسيقي «ويرجين ركوردز» بود و اغلب چشم‌مان به مردهاي موبلندي مي‌افتاد كه تجهيزات ضبط موسيقي را به داخل يا خارج از ساختمان بي‌پنجره و ديوارهاي رنگين مي‌بردند و مي‌آوردند. اما عايق صداي اين ساختمان محشر بود و وقتي پشت ميز ناهارخوري‌مان مي‌نشستم و پشتم به باغچه پشتي خانه‌مان بود، فضاي قابل قبولي براي نوشتن داشتم.

لورنا هر روز سفري طولاني به محل كارش داشت. او كارگزار اجتماعي سازماني منطقه‌اي در لويشام، آن سوي شهر بود. محل كار من هم يك قدم با خانه‌مان فاصله داشت- من «مامور اسكان مجدد»در سرينينز غرب لندن شده بودم؛ سازماني شناخته‌شده كه براي بي‌خانمان‌ها كار مي‌كرد. براي اينكه من و لورنا جانب انصاف را رعايت كنيم، با يكديگر توافقي كرديم: هر روز همزمان از خواب بيدار شويم و زماني كه لورنا پا از در خانه بيرون مي‌گذارد من پيش از عزيمت به محل كارم، پشت ميزم بنشينم و آماده ٩٠ دقيقه نوشتن صبحگاهي‌ام شوم.

بسياري از شاهكارها را نويسندگاني خلق كرده‌اند كه سراغ شغل‌هاي پرمسووليت نرفتند. اما من هميشه به طرزي رقت‌انگيز و اغلب روحي، نمي‌توانم ذهنم را به چند مساله معطوف كنم و تلاش‌هاي آن چند هفته پشت ميز ناهارخوري همزمان با بالا آمدن آرام‌آرام خورشيد براي پر كردن زيرزمين‌مان از نورش، تا به امروز تنها تلاشم در نويسندگي «پاره وقت» محسوب مي‌شود. خبر از موفقيتي بي‌حدوحصر نبود. يك روز متوجه شدم به برگه‌هاي سفيد خيره شده‌ام و با ميل بازگشت به رختخواب مبارزه مي‌كنم. (طولي نكشيد كه شغل روزانه‌ام كم‌كم سنگين‌تر شد و مجبور بودم تا شب سر كار بمانم.) چيزي هم مثل مقاومت لورنا در مقابل اينكه من روزم را با صبحانه‌اي افتضاح كه از فيبر سنگين با خمير و دانه گندم، شروع مي‌كنم، كمكي نمي‌كرد؛ دقيقا دستور غذايي كه گاهي باعث مي‌شد وقتي پشت ميز نشسته‌ام، روي شكمم دولا شوم.

آشنایی با کازوئو ایشی‌گورو

با اين وجود، طي همين دوران بود كه كم و بيش شالوده- داستان و فرضيه اصلي- داستان «هنرمندي از…» در ذهنم شكل گرفت. آن را به شكل داستاني ١٥ صفحه‌اي درآوردم (بعدها در نشريه Granta با عنوان «تابستان پس از جنگ» منتشر شد)، اما با وجودي كه اين داستان را نوشتم، مي‌دانستم لازم است داستاني بلندتر بنويسم، داستاني با معماري پيچيده‌تر براي بنا كردن اين ايده در ساختمان رماني كه آن را با شوق و اشتياق تمام در تخيلاتم پرورده بودم. در همين دوره بود كه مطالبات كاري‌ام نقطه پاياني بر نوشتن‌هاي صبحگاهي‌ام گذاشت.

تا زمستان ١٩٨٢ مشتاقانه پاي نوشتن «هنرمندي از… » ننشستم. در آن زمان، «منظره پريده‌رنگ تپه‌ها» منتشر شده بود و براي نويسنده‌اي نوقلم سروصداي قابل توجهي به پا كرد. اين كتاب ناشراني در امريكا و چندين زبان ديگر پيدا كرده بود و من را در فهرست ٢٠ رمان‌نويس برتر جوان بريتانيايي گرانتا كه بهار آينده منتشر شد، گنجاند. حرفه نويسندگي‌ام هنوز هم ظاهري متلاطم داشت، اما ديگر دلايلي براي شهامت به خرج دادن داشتم بنابراين از شغلم استعفا دادم تا نويسنده ای تمام وقت شوم.

به جنوب شرقي لندن نقل‌مكان كرديم تا در طبقه آخر ساختمان بلند سبك ويكتوريايي در محله‌ ساكت آپرسيدنهام ساكن شويم. آشپزخانه‌مان ظرفشويي نداشت و مجبور بوديم ظرف‌هاي كثيف را در چرخ‌دستي قديمي سرو چاي بگذاريم و براي شستن آنها را به سوي حمام هدايت كنيم. اما حالا به محل كار لورنا نزديك‌تر بوديم و مي‌توانستيم زنگ ساعت را خيلي جلوتر تنظيم كنيم. خبري از آن صبحانه‌هاي افتضاح هم نبود.

مالك خانه مايكل و لنور مارشال بودند؛ زوج فوق‌العاده‌اي كه تازه پا به دهه هفتم زندگي‌شان گذاشته بودند و طبقه پايين خانه ما زندگي مي‌كردند و طولي نكشيد كه در پايان روز كاري در آشپزخانه آنها (كه ظرفشويي داشت) براي نوشيدن چاي، خوردن كيك مستر كيپلينگ و حرافي كه اغلب درباره كتاب، سياست، كريكت، صنعت تبليغات، بي‌قاعدگي‌هاي انگليسي بود، جمع مي‌شديم. (چند سال بعد، پس از مرگ ناگهاني لنور، كتاب «بازمانده روز» را به او تقديم كردم.) در همين حال و احوال بود كه پيشنهاد كاري از شبكه‌ ٤ Channel كه قرار بود راه بيفتد، گرفتم و اين تجربه نويسندگي در تلويزيون (در نهايت دو درام تلويزيوني نوشته من از اين شبكه پخش شد) بود كه تاثيري شگرف اما خلاف واقع بر نوشتن «هنرمندي از… » داشت.

با وسواس فيلمنامه‌هايم –به خصوص ديالوگ‌ و كارگرداني‌ها- را با رمان‌هاي منتشر شده‌ام، مقايسه مي‌كردم و مي‌پرسيدم: «ادبيات داستاني‌ام به اندازه كافي با فيلمنامه‌ام فرق دارد؟»

بريده‌هايي از داستان «منظره پريده‌رنگ…» به نظرم به‌شدت شبيه فيلمنامه بود- پس از ديالوگ، «كارگرداني» و بعد از آن ديالوگ بيشتري آورده بودم. دلسرد شدم. اگر قرار است رمانم كم‌وبيش همان تجربه‌اي‌ را منتقل كند كه مخاطب با روشن كردن تلويزيون به دست مي‌آورد، پس چرا خودم را به زحمت ‌بيندازم؟ اگر رمان به عنوان يك قالب نمي‌تواند تجربه‌اي خاص، تجربه‌اي كه باقي قالب‌ها نمي‌توانند به درستي آن را انجام دهند عرضه كند، بنابراين چطور رمان مي‌تواند اميد آن داشته باشد كه در برابر توانايي سينما و تلويزيون بقا داشته باشد؟

(بايد بگويم كه اوايل دهه ١٩٨٠ رمان معاصر اوضاع وخيم‌تري نسبت به امروز داشت) از تلاش‌هاي آن صبح‌هاي شپردز بوش، ايده‌اي واضح از داستاني كه مي‌خواستم بنويسم، داشتم. اما حالا در سيدنهام وارد دوره‌اي طولاني از آزمايش روش‌هاي متفاوت داستانسرايي شده بودم. مصمم بودم رمان جديدم نبايد «فيلمنامه اي منثور» باشد. اما پس چه چيزي از آب درمي‌آمد؟

در همين دوران بود كه ويروسي من را از پا انداخت و چند روزي را در رختخوابم گذراندم. وقتي بدترين حال ممكن را پشت سر گذاشتم و ديگر احساس نمي‌كردم بي‌وقفه بايد بخوابم، متوجه شدم كتابي كه به رختخواب برده‌ام، چيزي كه در لحافم غلت مي‌خورد، جلد نخست ترجمه كيلمارتين و اسكات‌‌مونكريف از «در جست‌وجوي زمان از دست رفته» مارسل پروست است كه تازه منتشر شده است. ممكن است شرايط بيماری ام و گذران روزها در رختخواب زمينه‌اي مبسوط براي اين خواندن اثر فراهم كرده باشد (در آن زمان و حتي حالا طرفدار پروپاقرص پروست نبوده‌ و نيستم: ردپاهاي نويسندگي او خيلي برايم كسل‌كننده است)، اما كاملا شيفته بخش‌هاي «پيش‌درآمد» و «كومبره» شدم.

نحوه نویسنده شدن کازوئو ایشی گورو برنده جایزه نوبل ادبیات

بارها و بارها سراغ اين بخش ها رفتم. جدا از زيبايي والاي اين متون، از ديدن آنچه بعدها در ذهنم (و بعدها در نت‌هاي موسيقي‌ام) آن را «شيوه‌هاي حركت» پروست ناميدم، حيرت كردم؛ شيوه‌هاي حركت ابزارهايي هستند كه او با توسل به آنها يك بخش را به بخش ديگر هدايت مي‌كند. نظم رويدادها و صحنه‌ها از نياز شرح ترتيب وقايع يا نيازهاي افشاي تدريجي روايت خطي پيروي نمي‌كند. در عوض، تداعي‌ افكار وابسته به محيط، تغيير [تخيلات] حافظه به نظر رمان را از بخشي به بخش ديگر رهنمون می شود.

گاهي تصور اينكه بخشي را كه در حال خواندنش هستي، بخش قبلي‌اش شكل داده، اين سوال را ايجاد مي‌كند كه «چرا؟» به چه دليل اين دو لحظه غيرمرتبط در ذهن راوي كنار يكديگر قرار گرفته‌اند؟ حالا مي‌توانم راهي مهيج و آزادانه‌تر براي نوشتن رمان‌هايم متصور شوم؛ راهي كه مي‌تواند غنا را روي كاغذ خلق كند و حركات دروني ارايه مي‌كند كه غيرممكن مي‌توان آنها را روي پرده نقره‌اي‌ آورد. اگر مي‌توانم طبق تداعي‌هاي افكار و خاطره‌هاي شناور راوي از بخشي به بخش ديگر بروم، مي‌توانم تقريبا به شيوه هنرمند نقاشي انتزاعي كه جاي اشكال و رنگ‌ها را روي بوم انتخاب مي‌كند، بنويسم.

مي‌توانستم صحنه‌اي از دو روز قبل را درست كنار صحنه‌اي از ٢٠ سال پيش بگذارم و از خواننده بخواهم درباره ارتباط اين دو تامل كنند. اغلب لازم نيست راوي خودش دلايل عميق اين مجاورت مشخص را بداند. روش نوشتني را ياد گرفته بودم كه مي‌تواند به درستي لايه‌هاي در هم‌تنيده خودفريبي و انكار كه ديدگاه هر آدمي از خودش و گذشته‌اش را پوشانده است، عرضه كند. براي يك رمان‌نويس نقاط عطف همان اتفاق‌هاي كوچك شلخته خصوصي است.

حالا كه به گذشته نگاه مي‌كنم، مي‌بينم آن سه روزي كه براي بهبودي در تختخوابم در خانه‌ام در سيندهام به سر بردم، خواندن همان ٢٠ صفحه از پروست نقطه‌ عطفي در زندگي نويسندگي‌ام محسوب مي‌شود؛ بايد بگويم خيلي پررنگ‌تر از گرفتن جايزه‌اي معتبر يا قدم زدن روي فرش قرمز افتتاحيه يك فيلم است. هر آنچه پس از آن نوشتم با آشكارسازي‌هايي كه طي اين روزها بر من روشن شده بود، تعيين می شد.

بايد در اينجا چيزي را در مورد جنبه ژاپني داستان «هنرمندي از…» بگويم. از لحاظ ادبي، اين داستان، ژاپني‌ترين رمانم محسوب مي‌شود كه تمامي داستان در ژاپن و با شخصيت‌هاي ژاپني روي مي‌دهد. اگرچه خود رمان را به زبان انگليسي نوشته‌ام اما زباني كه در اين رمان به كار بردم- منظورم رواي شخص اول و ديالوگ‌ها است- بياني ژاپني دارند. به عبارت ديگر، قرار بر اين است كه تصور كنيد اين كتاب نوعي ترجمه است؛ يعني پشت جملات انگليسي، جملات ژاپني قرار دارند.

اين شيوه براي هر واژه‌اي كه روي كاغذ آورده‌ام، دلالت‌هايي دارد. مي‌خواستم زبان جاري باشد و طبيعي جلوه كند و با اين حال خيلي محاوره يا خيلي «انگليسي» نباشد. گه‌گاه مي‌ديدم در حال ترجمه عبارات ژاپني و بذله‌گويي‌هاي عيني بودم. اما اغلب اوقات تركيبي از اكتشاف ‍[زباني] پرظرافت و در عين حال كمي قلمبه‌سلمبگي كه نشاني از ريتم‌ها و سبك خاص رسمي زبان ژاپني دارد مدام پشت زبان انگليسي در جريان است.

در آخر، اجازه مي‌خواهم صحبتي درباره زمينه اجتماعي گسترده‌اي كه رمانم را در آن خلق كردم، داشته باشم. داستان «هنرمندي از… » را بين سال‌هاي ١٩٨١ تا ١٩٨٥ نوشتم، سال‌هاي تغيير و انتقال اساسي، اغلب متمرد و تلخ در بريتانيا. دولت‌ مارگارت تاچر بر اجماع سياسي پساجنگ در مورد دولت رفاه و شرايط مطلوب اقتصاد «مختلط» نقطه پايان گذاشته بود.

طرحي شفاف و بحث‌برانگيز براي انتقال كشور از اقتصادي توليدي و صنايع سنگين با نيروي كار سازماندهي شده بزرگ به اقتصادي كه عمدتا بر پايه خدمات بنا نهاده شده با نيروي كار بدون اتحاديه در دست بود.

دوره اعتصاب كارگران معدن، نزاع وپينگ، راهپيمايي‌هاي كمپين خلع سلاح هسته‌اي، جنگ فالكلند، تروريسم ارتش موقت جمهوريخواه ايرلند و نظريه اقتصادي «پول‌گرايي» كه كانال‌هايي عميق به خدمات عمومي به عنوان درمان ضروري براي شفاي اقتصادي بيمار، زده بود. يادم مي‌آيد سر ميز شام با يكي از قديمي‌ترين و نزديك‌ترين دوستانم وقتي ديدگاه‌هاي مخالف يكديگر را در مورد اعتصاب كارگران معدن شنيديم، بدجوري بحث كرديم.

رمان «هنرمندي از…» در ژاپن پيش و پس از جنگ جهاني دوم روي مي‌دهد اما بريتانيا، كشوري كه در آن زمان در آنجا زندگي‌ مي‌كردم، در شكل‌گيري آن نقش به‌سزايي داشت: فشاري بر مردم بود كه ‌بايد در هر حركتي از زندگي‌شان موضع‌گيري سياسي مي‌كردند؛ يقين‌هاي بي‌چون و چرا، حق به جانبي و خشم‌هاي منحوس حزب‌هاي جوان پرتب و تاب؛ دلنگراني‌هايي درباره «نقش هنرمند» در زمانه تغييرات سياسي وجود داشت.

و براي شخص من اين طور است كه چقدر دشوار مي‌توان حس درماندگي واضح و روشن تعصب‌هاي كوته‌فكرانه زمانه‌ات را ببيني و ترس اينكه زمان و تاريخ نشان مي‌دهد فردي با وجودي كه نيت‌هاي خوب داشته اما از هدفي اشتباه، شرم‌آور و حتي اهريمني حمايت كرده و بهترين سال‌ها و استعدادهاي خود را حرام آن كرده است.

منبع : ghanoondaily.ir

کازوئو ایشی‌گورو، برنده‌ی نوبل ادبیات

کازوئو ایشی‌گورو، برنده‌ی نوبل ادبیات



آشنایی با زندگی مولانا

مولای روم، مولانا، مولوی، رومی یا به هر نام دیگری او را بخوانیم، یکی از چهار رکن اساسی زبان و ادبیات پارسی است که نام او نه در ایران، که در پهنه گیتی می‌درخشد. هشتم مهر ماه، روز ملی این شاعر گرانقدر است که بی شک می‌توان او را در عرصه عرفان و اشعار عارفانه عاشقانه، شاخصترین دانست.

مولانا جلال الدین بلخی در لفظ افغان ها، مولانا جلال الدین رومی در زبان ترک ها و رومیِ اروپاییان و فرهنگ غرب، همان کسی است که ما او را به نام «مولانا» می‌شناسیم و نقش بسزایی در شکل گیری مفاهیم عرفانی در ادبیات ما دارد.

نام کامل او «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» است و در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری در شهر بلخ خراسان دیده به جهان گشود. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقه او به احمد غزالی می‌رسید، اما اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست. سخنوری و علاقه مردم بلخ به وی تا حدی بود که حتی سلطان محمد خوارزمشاه را نیز علیه او برانگیخت. سلطان العلما در سال ۶۱۰ و مصادف با حمله چنگیزخان به بلخ از آن شهر کوچ کرد و به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت. در این سفر، فرزندش نیز او را همراهی می‌کرد و گفته می‌شود که در مسیر این سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستوده و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. پس از مدتی اقامت در شام، به دعوت علاءالدین کیقبادی به قونیه رفت و تا زمان مرگ خود، حدود سال ۶۲۸ هجری قمری در همان شهر ماند و سپس در همان شهر نیز به خاک سپرده شد.

پس از فوت بهاءالدین ولد، شاگردان وی از جمله سید برهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پاکدل او بود، به مولانا روی آورده و آنچه را از پدرش آموخته بودند به وی آموختند تا خلف صدق پدر باشد و راه او را در هدایت و ارشاد مردم پیش گیرد. مولانا به دستور سید برهان الدین به ریاضت پرداخت و به تشویق او برای تکمیل معلوماتش رنج سفر به حلب را بر خود هموار نمود تا در این شهر علم فقه را از کمال الدین فرا گیرد. پس از مدتی عازم دشمق شد تا از خلال دیدار با محی الدین عربی، از عرفان و اندیشه های او نیز بهره مند گردد. پس از بازگشت به قونیه و بعد از مرگ محقق، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت که ماحصل آن تربیت ۴۰۰ شاگرد بود.

دیدار شمس و مولانا؛ تولدی دوباره

در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری، جلال الدین محمد ۳۷ ساله بود که روزی در بازگشت از درس مدرسه پنبه فروشان، عابری ناشناس در مسیرش قرار گرفت و راه او را برای همیشه تغییر داد. شمس در لباس تاجری ناشناس از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از سر خشم و غرور پاسخ گفت: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» و پاسخ شنید: «بایزید تنگ حوصله بود و لذا به یک جرعه لسان گشود ؛ محمد(ص) دریانوش بود و جام عقل و سکون خود را از دست نداد.» مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست؛ پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد و خورشید وجود مولانا از پس این دیدار تابیدن گرفت. این ملاقات، یکی از نادرترین و با ارزش ترین اوقات این دو عالم و عارف بزرگ جویای حق بوده که منجر به خلوت نشینی این دو قطب بزرگ عالم تصوف و عرفان با هم شده است. جلال الدین که یک مفتی و مدرس علوم دینی و یک پیشوا ، فقیه و اهل مدرسه و منبر بود، به یکباره از همه به یک باره فارغ شد .چنان شیفته شمس شد که درس و بحث و وعظ را رها کرده و راه شعر و شاعری و سماع عرفانی در پیش گرفت:

زاهد بودم، ترانه گویم کردی      سر حلقه بزم و باده جویم کردی سجاده نشین با وقاری بودم      بازیچه کودکان کویم کردی

تغییر رویه مولانا و دست کشیدن از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی و دادن دست ارادت به شمس تبریزی، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامد و نسبت به شمس حسد و دشمنی می‌ورزیدند. شمس اما که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و از جان خود نیز در هراس بود، بی خبر از قونیه رهسپار دمشق شد.

پس از این واقعه، مولانا نامه های بسیار به او نوشت تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق فرستاد تا سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه بازگشت. اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه کرد؛ سفری بی بازگشت که سالها مولانا را در آتش هجر سوزاند و بن مایه سرایش غزل های سوزان شد.

مولانا دو سال به دنبال او بود و خود دو بار به جستجوی شمس به دمشق رفت، اما آن گاه که از یافتن شمس در جهان بیرون نا امید شد، لاجرم به جستجوی او در خویش پرداخت و همین احساس به او آرامش می داد.

مولانا پس از بازگشت به قونیه و بعد از مرگ محقق، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت

شمس همچون قدمای صوفیه، تربیت سالکان مستعد را وسیله‌ای برای تزکیه و تکمیل خود می‌دانست. لذا او خود را در این جهان از آن عوام‌الناس نمی‌دانست، بلکه آمده بود که انگشت بر رگ بندگان خاص خدا بگذارد و آن را بیدار و فعال کند. بنابراین رابطه شمس و مولانا بر خلاف پندار عامه رابطه‌ای یک جانبه نبود، بلکه هر دو بر یکدیگر اثر گذاشتند و اثر گرفتند. آنچه شمس به مولوی آموخت ورای تمام آنچه بود که مولوی تا آن زمان دریافته و عمل کرده بود. او بار دیگر مولوی را به عالم روحانی که مولوی در کودکی و در خانه پدر تجربه کرده بود بازگرداند و به او تسلیم محض در برابر خدا و دوری از وابستگی های دنیوی را یادآور شد. چرا که معتقد بود این تعلقات در رسیدن به معبود و سیر الی الله مانع و حجاب است و تا این حجاب از بین نرود فناء فی الله مقدور نیست. در حقیقت بزرگت رین، گرانبها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید،”عشق” بود؛ همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود.

شمس نیز با دیدن مولانا آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد. او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها نمی یافت. به قول خودش: «من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش». و درباره وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس می‌گوید: «…چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر … یکی را هم او خواندی هم غیر او … یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من.»

پس از غیبت شمس، مولانا با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید که باز هم الفت او با این عارف ساده دل، سبب حسادت عده‌ای گردید. پس از مرگ صلاح الدین، حسام الدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید که نتیجه همنشینی مولوی با او و حاصل لحظه های همنشینی شان، «مثنوی معنوی» است.

بالاخره روح نا آرام جلاالدین محمد مولوی در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ هـجری قمری بر اثر بیماری ناگهانی که طبیبان از درمان آن عاجز ماندند، به دیار باقی شتافت و مقبره او در قونیه را تا ابد به میعادگاه عاشقان او تبدیل کرد تا هر ساله در این روز، از گرداگرد جهان در این نقطه در کنار هم جمع شده و برای بزرگداشت او، سماع عاشقانش را به نظاره بنشینند.

مقبره مولانا در قونیه را تا ابد به میعادگاه عاشقان او تبدیل شد

آثار مکتوب و زبان مولانا

من نمی‌گویم که آن عالیجناب      هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی معنوی مولوی      هست قرآنی به لفظ پهلوی

شیخ بهایی در توصیف «مثنوی معنوی» اینگونه می‌گوید. در مقدمه عربی «مثنوی معنوی» نیز که توسط خود مولانا نوشته شده است، از این کتاب به تاکید به عنوان «اصول دین» یاد می‌کند که به حق، حاصل پربارترین دوران عمر اوست. چرا که پس از ۵۰ سالگی و در اوج پختگی به سرایش آن پرداخته است؛ مجموعه ای عظیم و بیست و شش هزار بیتی که سرآغاز دفتر اول آن، مشهور به «نی نامه»، در نزد ایرانیان اهل شعر و ادب و حتی مردم عامه نیز شناخته شده و روح نیایش و توجه به حق، در تار و پود آن نهفته‌ است. در حقیقت، مثنوی فقط عرفان نظری نیست، بلکه کتابی است جامع از عرفان نظری و عملی که می‌تواند قرن ها برافروزاننده چراغ راه هدایت برای بشر باشد.

مولانا روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ هـجری قمری به دیار باقی شتافت

«غزلیات» یا «دیوان شمس تبریزی»، شامل غزلیات پرشور مولاناست به همراه قصائد و رباعیات وی که به سبب زبان روان و عاشقانه های بی نظیرش، محبوبیتی بسیار در بین اهالی زبان پارسی دارد. این مجموعه متشکل از سی و پنج هزار بیت به زبان فارسی، هزار بیت به زبان عربی و کمتر از دویست بیت به زبان های ترکی و یونانی است.

سرایش اشعار مولانا معاصر اوج شکوفایی سبک عراقی بوده است، اما زبان مولانا متمایل به سبک خراسانی است چرا که زبان مادری او خراسانی بوده و همان را که در خانه می‌شنیده، در اشعار خود به کار برده و مطالعات او نیز عمدتا در آثار فضلای خراسانی (سنایی، عطار و پدرش) بوده است. زبان او، زبان فصیح و بلیغ قبل از مغول، اما ساده و محاوره ای است و از لغات و تعبیرات ادبی کمتر استفاده می کند. غزلیات او از نظر موسیقایی، غنای فوق العاده و قافیه ای بسیار قوی دارد، به ویژه که قافیه درونی نیز یکی از مختصات سبکی اوست.

از مولای بلخ، ۳ اثر منثور نیز برجای مانده است که بیشتر شرح مجالس درس و بحث اوست که توسط فرزند یا شاگردانش گردآوری و تالیف شده است:

«فیه مافیه» مجموعه سخنان خاص مولاناست که توسط شاگردان وی جمع‌آوری شده‌ و به زبان عارفانه با اشارات آشکار و نهان، با ارائه دلایل گوناگون، با استفاده از آیات و روایات و احادیث و سخن بزرگان، طالبان راه عشق را هدایت می کند.

«مجالس سبعه» شامل گزارش کامل و در واقع مشروح هفت مجلس وعظ مولاناست که به خواهش شاگردان خاص‌اش برای عموم ایراد شده‌ و به دلیل سادگی در زبان، از آن به عنوان کلید فهم مثنوی یاد می‌شود. «مکاتیب» یا «مکتوبات» مولانا، مجموعه ۱۴۵ نامه ای است که برای امیران، مأموران، بازرگانان، نویسندگان، اشراف، اولاد، محبان، عاشقان و دیگران نوشته شده است و مضمون بیشترشان انواع سفارش‌ها و توصیه‌های گوناگون دینی و معنوی است در راه تعالی مخاطبانش.

سرایش اشعار مولانا معاصر اوج شکوفایی سبک عراقی بوده است

مولانا؛ دیروز تا امروز، شرق تا غرب

شخصیت برجسته و اندیشه های والای مولانا در زمان حیات او، نه تنها ایرانیان و مسلمانان، بلکه در میان یهودیان و مسیحیان نیز محبوب بود. او با روحانیون یونانی مقیم آناتولی مرکزی نیز در ارتباط بوده و حتی از زبان رایج آن زمان یعنی ترکی قرون وسطایی نیز در اشعار خود استفاده کرده است. اما بد نیست بدانید این تاثیر تنها محدود به زمان حیات این عارف و اندیشمند نیست. مولانا طی قرون متمادی مورد توجه مستشرقین غربی قرار داشته است و اشعار و اندیشه های او نه تنها به زبان های گوناگون ترجمه شده، بلکه به گواه اندیمشندان غربی، پایه و اساس شکل گیری بسیاری از اندیشه های عرفانی و اخلاقی در بین این جوامع نیز بوده است.

مولانای بزرگ نخستین بار در کشورهای آلمانی زبان مورد توجه قرار گرفت

مولانای بزرگ نخستین بار در کشورهای آلمانی زبان مورد توجه قرار گرفت و مجموعه هفتاد قطعه شعر از مثنوی معنوی و دیوان غزلیات او به این زبان ترجمه و ارائه شد. پس از آن، کم کم بحث تفاوت میان صوفیگری حافظ و سعدی و نیز عرفان مولانا مطرح شد و مولوی بر بال معنویت و اندیشه روحانی اش، از بعد مکان و زمان فراتر رفته و مرزها را درنوردید، چنان که تاثیر او بر اندیشه مردان بلند آوازه ای همچون «هگل»، بدیهی است.

به همین سبب است که مولانای مقدس نه در قالب عارفی مسلمان، بلکه در هیئت عارف و حکیمی غیر وابسته به هیچ شیوه ای خاص، توانسته به فراسوی زبان و فرهنگ گام بر دارد.

تاسیس انجمن های مولاناشناسی و مطالعه در اندیشه رومی در امریکا و اروپا و نیز برگزاری سمینارها و بزرگداشت های گوناگون برای او، گواهی بر تاثیر عمیق وی بر غرب و اندیشه و اخلاق آنهاست. شگفت اینست که برخی از این انجمن های دوستداران مولانا مثل گروه «عشاق مولانا» از آمریکایی های غیرمسلمان اند که هر چند هفته یکبار برای قرائت اشعار مولانا و سماع درویشی با موسیقی ترکی در محل انجمن حاضر می شوند و انگار در جایی به عبادت آمده باشند، با خضوع خاص در محفل شرکت کرده و به تقدیس اندیشه و معنویاتی می‌پردازند که از او آموخته اند.

منبع : blog.bamilo.com

آشنایی با زندگی مولانا

آشنایی با زندگی مولانا