تاریخ ایران و جهان
شاه طهماسب یکم
عکسهای جشن نوروز در زمان قاجار
روزی که امیرکبیر گریه کرد
حملات عثمانیان برای تسخیر ایران در زمان شاه طهماسب
واژه فرعون
ماست و خیار ناصرالدین شاهی
ایران چگونه می تواند جهان عرب را تحت نفوذ خود در بیاورد؟
سردار ایرانی سورنا
حجاب زنان در ایران باستان
آمریکا پناهگاه امن سفیدپوستان
مرزهای ایران باستان
آریوبرزن
عکس آرامگاه فردوسی سال ۱۳۱۰
ایران پایگاه دانش در روزگاران کهن
چرا کشور ایران کوچک شد؟
آثاری که ازدوران هخامنشیان به جای مانده
ضرب سکه دردوران ایران باستان
آشنایی با زندگی مولانا
زندگی نامه باباطاهر عریان
۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید
آریوبرزن
زندگینامه لطف الله لطفی زاده بنیانگذار منطق فازی
ضرب سکه دردوران ایران باستان
http://www.onhistory.ir
http://www.onhistory.ir/?p=5
http://www.onhistory.ir/?p=29
http://www.onhistory.ir/?p=42
http://www.onhistory.ir/?p=13
http://www.onhistory.ir/?p=17
http://www.onhistory.ir/?p=21
http://www.onhistory.ir/?p=24
http://www.onhistory.ir/?p=91
http://www.onhistory.ir/?p=64
http://www.onhistory.ir/?p=48
http://www.onhistory.ir/?p=46
http://www.onhistory.ir/?p=68
http://www.onhistory.ir/?p=53
http://www.onhistory.ir/?p=61
http://www.onhistory.ir/?p=76
http://www.onhistory.ir/?p=71
http://www.onhistory.ir/?p=85
http://www.onhistory.ir/?p=104
http://www.onhistory.ir/?p=102
http://www.onhistory.ir/?p=108
http://www.onhistory.ir/?p=100
http://www.onhistory.ir/?p=122
http://www.onhistory.ir/?p=91


تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان و اژی دهاک و آزتک و مایا،  بسیاری بدرستی از مردک و مردوکیان نمی دانند،  و عکس بت ها و الهه های مختلف بین النهرین را بجای مردوک می گویند.  همچنین از ضحاک و ضحاکیان بدرستی نمی دانند،  و درباره آنها داستان گویی های بر اساس داستان های تاریخی می کنند.

از مردوک در ادبیات و تاریخ ایران زیاد نوشته شده است،  در کتاب اسکندر تاریخ ایران الکساندر یونانی نیست:

 ــ  مظهر مردوک شبیه دو مار سیاه است.

بفرمود تا  دیو  چون  جفت  اوی <><> همی  بوسه  ای  داد  بر  کتف  اوی

دو مار سیاه از دو کتفش برست <><> غمی گشت و از هر سویی چاره جست

مردوک آزتک و مایا

بمنظور یافتن تعریف های واقعی تر از مردوک بهتر است سری به نقاط تمدن های آزتک و مایا و اینکا و بالی بزنیم، در مکان های تاریخی این تمدن ها،  بسیار نزدیکتر از تاریخ بابل می توانیم درباره مردوک تحقیق کنیم.

عکس دو ساختمان مردوک یا مار دوش در دوران مایا و بالی

این نوع ساختمان های هرمی شکل دو دوش دارد،  که بر هر دوش یک مار است،  هر مار به مفهوم یک فصل منطقه حاره است.در هزاره های اول خورشیدی ایرانی،حوزه خلیج فارس منطقه حاره ای بود. زمان مراسم، در دهان مارها آتش روشن می کردند. در دوران بابل بین النهرین این آتش با کمک نفت بود،  و در بسیاری جاها از الیاف و هیزم استفاده می شد.  این آتش و مار را آذر دهان یا آزی دهاک می گفتند،  که با تغییر آوا اژدها گردید.

این ساختمان های هرمی ۷ و ۱۲ تا ۳۶۵ پله داشته است،  در بالای آن تعدادی بت از خدایان یا الهه ها نگه می داشتند. در بابل با شکل گرفتن زبان عربی، آذی دهان،  کم کم به ضحاک تغییر نام داد. ضحاک به معنی سایه یا حاشیه خدا است،  در طول تاریخ بیشتر بزرگان دینی،  از این گونه لقبها برای خود بر می گزیدند.

ضحاک = زه = حاشیه + هاک = اک = هک = بزرگ، خدا،  ضحاک = حاشیه خدا.

بنا به نوشته های کتاب های تاریخی سنتی بابلی ها،  مدی و دارای کیان ایرانی بودند.  ضحاک نام فرمانروایان بود،  نام شخص نبود.  همانطور که قبلاً نوشتم،  این نام مترادف با ساختار آذی دهان شد.

در بالای این ساختمان های ماردوش آزتکی یا مایایی،  هر صبح دو جوان را از پله ها تا بالا می بردند،  و در تخت سنگی می خواباندند و قربانی می کردند.  در ابتدا با چاقو های سنگی قلب آنها  را در می آوردند،  و سپس سر آنها را می بریده،  و از بالای پله ها به پائین پرت می کردند،  و پائین در میان نیایشگران صبح می افتاد.  سپس قلب در آورده شده آن دو جوان را،  رو به آسمان می گرفتند،  و ضمن خواندن دعا در سینی گذاشته،  و به پائین می آوردند،  و در آتش دهانه دو ما یا اژدها می انداختند.  البته نوع ساختمانها و مراسم در مناطق و زمان های دور و نزدیک کمی متفاوت بود،  ولی همه مراسم مردوکی بازمانده از دوران کهن بود.

عکس طرحی از آثار آزتک

این دو جوان را از نقاط دور دست و از قبایل رقیب،  توسط دلال های جنگجو دزدیده می شدند،  دست بسته به پای ساختمان می آوردند،  و ضمن رنگ کردن آنها با رنگ آبی،  و دست مالی نیایشگران تا بالا می بردند.  در نهایت جسد های آنها را در گودال بزرگی دورتر از شهر می انداختند،  و بوی جسدها،  و حیوانات درنده که برای جسدها آمده بودند،  فضا و محیط را بشدت آلوده کرده بود.  همین دزیدن جوان باعث درگیری های زیاد بین قبایل و شهرها شده بود،  و شرایط را برای شکست آزتک و مایا از اسپانیائی های جوینده طلا فراهم کرد.  این نمونه تاریخ باستان آخری،  درست مانند تاریخ باستان دوران داستانهای ضحاک است.

عکس دو مار در تمدن کهن جی

عکس دو مار در تمدن کهن جی،که بسیار شبیه به آثار آزتک و مایا است،  و نشان کنترل طبیعت دو فصله و شب روز توسط انسان است.  این نشان دو مار تاکنون وجود دارد،  و در نشان دارو و درمان استفاده می شود

لازم به یاد آوری است،  در دوران تمدن کهن جی،  حوزه خلیج فارس منطقه حاره بود،  و مار نیز بفراوانی در خاک و آب وجود داشت.

مار = مهار = مر = سلامتی.

بیمار = بی = بدون + مار = سلامتی = بدون سلامتی.

اطلاعات و دانش تاریخ نویسان قرون گذشته خیلی محدود تر از قرن ۲۱ بود،   ما امروزه با داشتن اطلاعات وسیع و امکانات بسیار،  باید در راه رشد و تکامل دانش گام برداریم،  نه اینکه آنرا با احساس، تنفر، کینه، سیاسی، مسلکی و… ببینیم.

منبع:arq.ir

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان



غیر از به کیفر رسیدن پرومتئوس که اسکیلوس آنرا در قرن پنجم پیش از میلاد نوشته است, متن این صفحه را به طور عمده از هزیود گرفته ام که حداقل سیصد سال پیش از آن تاریخ می زیسته است.او منبع موثق داستانهای اساطیری راجع به آغاز پیدایش همه چیز به شمار می رود.خامی داستان کرونوس و سادگی و طبیعی بودن داستان “پاندورا”از صفات مشخصه وی می باشد….

نخست هرج و مرج بود,گودال پهناور غیر قابل اندازه گیری,

متلاطم چون دریا،تیره،بی کران،بیابان گونه و وحشی

این شعر را میلتون سروده است،اما دقیقا بیانگر آن چیزی است که یونانیها می پنداشتند بنیان سر آغاز یا پیدایش اشیا بوده است.دیربازی پیش از پدیدار شدن خدایان،یعنی در گذشته ای غبار آلوده و اعصار غیر قابل شمارش کهن،یک هرج و مرج ناشناخته و مبهم که با سیاهی ژرف و شکست ناپذیر در آمیخته شده بود،وجود داشت.سرانجام،و بی آنکه کسی بتواند توضیح دهد،دو کودک از بطن یک چنین نیستیِ بی شکل و چهره زاده شدند.شب فرزند هرج و مرج،و همچنین اربوس است که ژرفای بی انتهایی است که مرگ در آن زندگی می کند.در سراسر دنیای هستی هیچ چیز دیگری وجود نداشت:همه سیاهی،خلأ،سکوت و بینهایت بود.

و پس از آن شگفت ترین شگفتیها فرا رسید.از درون این آشفتگی این خلأ بی انتها و بیکران بهترین چیزها،به شیوه ای اسرار آمیز زاده شد و هستی یافت.نمایشنامه نویس بزرگیعنی شاعر طنز پردازی به نام آریستوفانس،آمدن یا هستی یافتنِ آن را این گونه به تصویر می کشد:

…شب سیه بال

در دامن اربوس تیره و ژرف

تخمی باد آورده بنهاد و چون فصلها گذشت

عشق بیرون جهید که مورد نظر بود،درخشان

با بالهای زرّین.

عشق از تاریکی و از مرگ زاده شد و با زاده شدن آن،نظم و زیبایی نابود کردن هرج و مرج و آشفتگی را کور را آغاز کرد.عشق روشنی و همپای آن یعنی روز روشن را آفرید

آفرینش زمین رویدادی بود که پس از آن به وقوع پیوست،اما این رویداد نیز به توصیف در نیامده است و فقط به وقوع پیوسته است و بس .طبیعی است که با آمدن عشق و روشنایی زمین هم باید پدیدار می شد.هزیود شاعر ،نخستین یونانی است که کوشیده است توضیح بدهد اوضاع چگونه بوده است،چنین نوشته است:

…زمین زیبا نمودار شد

پهناور سینه که بنیانی استوار است

برای تمامی اشیا و زمین خوب نخست

آسمان پرستاره را زاد براب ربا خود

تا جوانب خود را با آن بپوشاند و همیشه

خانه ای باشد برای خدایان خجسته بخت

در این تصورات و پندارهایی که درباره ادوار باستان ابراز شده است،هیچ تلاشی به عمل نیامده است تا بین مکانها و اشخاص تمایزی به وجود آید.زمین جایی سفت و سخت بود و در عین حال شخصیتی مبهم.آسمان طاقی بلند و آبی رنگ بود بالای سر اما گاهی مانند انسانها رفتار می کرد. این جها به نظر آدمیانی که این داستانها را می گفتند،صاحب همان جان و زندگی بود که در بشر وجود داشت. آدمها اشخاص منفردی بودند، بنابراین به سه چیزی که نشان آشکار در زندگی خود داشت و هرچیزی که حرکت می کرد و دگرگون می شد- مثل زمین در زمستان و تابستانیا آسمان با آن ستاره های سیّارش  یا دریای متلاطم و غیره- شخصیت می بخشیدند.البته این شخصیت مبهم بود:چیزی مبهم و گسترده و بزرگ که با حرکت خود دگرگونی می آفرید،و بر همین بنیان زنده بود.

اما هنگامی که دستان سرایان نخستین از آمدن عشق و روشنایی یا نور سخن به میان آورده اند،صحنه را برای پدیدار یا آفریده شدن نوع بشر آماده می کردند و می کوشیدند تجسّم و شخصیت دهی به اشیاءرا دقیقتر انجام بدهند.آنها شکل یا چهره کاملا آشکاری به نیروهای طبیعت می دادند.آنها نیروها را پیشرو یا مبشّر ظهور بشر می دانستند و در نتیجه به آنها شخصیتی بارز تر از زمین و آسمان می بخشیدند.به علاوهآنها را از هر لحاظ و جنبه مثل بشر نشان می دادند مثلاً راه رفتن ،خوردن که البتهآسمان و زمین چنین نمی کردند این دو یعنی زمین و آسمان،کاملا جدا بودند.زنده بودن آنها فقط ویژه خودشان بود.

فرزندان مادر زمین و پدر آسمان(گایا و اورانوس)نخستین موجوداتی بودندکه آثار زندگی در آنها پیدا بود.آنها هیولا بودند.همانگونه که ما معتقدیم زمین زمانی جایگاه موجودات غول پیکر عجیبی بوده است،یونانیها هم چنین عقیده ای داشته اند.البته آنها را موجوداتی مانند مارمولکها،سوسمار ها و ماموت ها نمی پنداشتند،بلکه به نظر آنها موجوداتی شبیه انسان ولی در عین حال غیر انسانی بودند.آنها از قدرتی مثل قدرت تکان دهنده و لرزاننده و ویران کننده زلزله،طوفان،و آتشفشان برخوردار بودند.در داستانهایی که درباره شان گفته اند واقعا زنده نیستند،بلکه به دنیایی تعلق داردند که هنوز هیچ اثری از زندگی در آن راه نیافته است،فقط نیروهایی عظیم و فوق العاده نیرومند و غیر قابل مهاری هستند که کوه را از جای می کنند و دریاها را از آب خالی می کنند.ظاهرا یونانیها نیز چنین احساس یا برداشتی در داستانهایشان ابراز داشته اند و هرچند که آنها آن موجودات را موجوداتی زنده نشان می دهندولی شکل و صورت ویژه ای که برای آدمیان آشنا باشد به آنها نمی دهند.

سه تن از آن موجودات که فوق العاده غول پیکر و نیرومند هم بوده اند،هر یک صد دست و پنجاه سر داشته اند.این سه را سیکلوپ می نامیدند،یعنی “چرخ چشم”،زیرا هر یک فقط یک چشم خیلی بزرگ،به بزرگی و گردی یک چرخ،داشت که در وسط پیشانی اش قرار گرفته بود.پس از آنها تیتان ها آمدند.شمارشان زیاد بود و از نظر قد و قواره و نیرو کمتر از سیکلوپ ها نبودند،امّا به اندازه سیکلوپ ها ویرانگر محض نبودند.شماری از آنها حتی نیکو کار و گشاده دست هم بودند.در واقع یکی از آنها پس از آفرینش انسان آدمیان را از نابودی نجات داد.

طبیعی است این موجودات هراس انگیز را می توان فرزنداند مادر زمین پنداشت،و زمین ،آنگاه که هنوز جوان بوده است آنها را از ژرفای تاریک خود بیرون داده بود.امّا شگفت انگیز اینکه آنها فرزندان آسمان نیز بوده اند.البته یونانیها چنین می گفتند و آسمان را پدری بینوا معرفی می کردند.آسمان از موجوداتی که یکصد دست و پپنجاه سر داشتند ،هرچند که پسران خودش بوده اند،متنفر بود و هرگاه که یکی از آنها زاده می شد او را در دل زمین در جایی اسرار آمیز در دل زمین پنهان می کرد.سیکلوپ ها و تیتان ها را یک جا رها کرد و چون زمین از رفتار ناهنجار و خشونت آمیز دیگر فرزندانش خشمگین می شد از آنها یاری می خواست.فقط یکی از آنها،که تیتانی به نام کرونوس بود به اندازه کافی گستاخ و دلیر بود.او به کمین نشست تا پدر بیاید و او را به شدت زخمی کرد.غولان یا ژیان ها که نژاد چهارم هیولاها بودند از خون همین کرونوس زاده شدند.اِرینی ها یا فوری ها هم از همین خون کرونوس زاده شدند.کار آنان تعقیب و به کیفر رساندن گنهکاران بود.آنان را “رهروان تاریکی” می نامیدند و شکل و شمایل هراس انگیزی داستند،مارهای غلتان و پیچان موی سرشان بود و از چشمهاتیشان قطره های خون می چکید.هیولاهای دیگر سر انجام از زمین رانده شدند البته به غیر از ارینی ها.مادام که بدی و گناه در جهان بود ارینی ها را نمی شد طرد کرد.

هکرونوس که رومیها او را ساتورن می نامیدند از آن هنگام تا ادوار و اعصار بیشمار همراه خواهر و ملکه اش رئا (اوپس)،فرمانروای جهان بود.یرانجام یکی از پسرانش یعنی فرمانروای آینده آسمانها و زمین،که یونانیها او را زئوس و اقوام لاتین او را ژوپیتر یا جوپیتر نامیده اند،بر ضد او شورید.البته او حق داشت تا چنین کند زیرا کرونوس شنیده بود که سرنوشت خواسته است یکی از فرزندانش او را از فرمانروایی به زیر آْورد،به همین دلیل تصمیم گرفته بود پس از به دنیا آمدن هرکدام برخلاف خواسته سرنوشت آنها را بخورد.امّا زمانی که رئا زئوس را،که ششمین فرزند بود زایید،موفق شد او را به جزیره کرت بفرستد و در این هنگام سنگ بزرگی را در قنداق پیچید و به شوهر داد.او نیز به تصور اینکه کودک نوزاد است او را همانگونه که عهد کرده بود بلعید.بعد ها،وقتی که زئوس به کمک مادر بزرگش زمین ،پدر را ناگزیر ساخت آن سنگ و پنج برادر که بلعیده بود را پس بدهد،و آن سنگ را در معبد دِفی گذاشت تا اینکه هزاران سال بعد مسافری یا رهروی به نام پاسیناس گزارش داد که آن را حدود ۱۸۰ پس از میلاد مسیح دیده است:”سنگی نه چندان بزرگ که کاهنان هر روز آن را با روغن چرب می کنند”

جنگ خونینی بین کرونوس که برادران تیتانی اش به او یاری می دادند،و زئوس و پنج برادر و خواهرش در گرفت،جنگی که دنیا را به ویرانی کشید:

صدایی مخوف دریای بیکران را به هم ریخت.

تمامی دنیا صدایی رسا از دل بر کشید.

آسمانپهناور لرزان،نالید.

اولمپ بلند زیر گامهای شتابان

خدایان فنا ناپذیر چرخید

و ارز بر گرده تارتاروس سیاه افتاد.

تیتان ها مغلوب شدند،از یک سو به این دلیل که زئوس دو صد هیولایی که در بند بودند را رهانید و آنها با سلاح های خوفناکشان برای او جنگیدند-با صاعقه،رعد و زلزله-و نیز بدان سبب که یکی از پسران یاپتوس تیتانی که پرومتئوس(پرومته) نام داشت و دانا و با تدبیر بود به یاری زئوس برخاست.

زئوس دشمنان شکست خورده را به شدید ترین و وحشت انگیز ترین شکل کیفر داد.او آنها را:

با زنجیر های گران در سرزمین پهناور

به ژرفایی به بلندی بین آسمان و زمین

به بند کشید،زیرا تارتاروس در همین ژرفاست.

نُه روز و نُه شب یک سندان برنزی باید فرو افتد

تا در دهمین روز از آسمان به زمین برسد

و بعد باز هم نُه روز و نُه شب بیاد فرو افتد

تا به تارتاروس بی آزرم برسد

اطلس برادر پرومتئوس سرنوشتی شوم تر از این داشت.او نیز محکوم شده بود:

تا ابد کشد بر پشت خویش

سنگینی کشنده دنیای کوبنده

و طاق بلند آسمان را

بر شانه هایش،آن ستون بزرگ

که آسمانها و زمین را جدا می کند

باری که بر دوش کشیدنش هیچ آسان نیست.

اطلس با حمل این بار گران در جایی می ایستد که در پرده ابرها و در تاریکی پوشیده شده است،یعنی جایی که شب و روز به هم نزدیک می شوند و به هم درود می فرستند.خانه درون آن هیچ وقت شب و روز را با هم در خود جای نمی دهد،بلکه همیشه فقط یکی راعکه چون از آنجا می رود به دیدار زمین می رود،و آن دیگری که در خانه می ماند انتظار می کشد تا نوبت رفتن او به آنجا هم فرا رسد،یکی با روشنایی فراگیرش به ساکنان زمین نور و روشنایی می بخشد و آن دیگری “خواب” را که برادر مرگ است در دستهای خود نگه می دارد.

حتی پس از آنکه تیتان ها شکست خوردند و منکوب شدند،زئوس هنوز به پیروزی کامل دست نیافته بود.زمین آخرین و وحشتناکترین فرزندش را که موجودی هراس انگیز تر از فرزندان دیگرش بود به دنیا آورد.اسم او تیفون بود:

هیولایی آتشین با یکصد سر

که بر ضد تمامی خدایان برخاست

مرگ نفیر کشان از دهانش بیرون می جهید

و آتشی شعله ور از درون چشمهایش

اما در این هنگام زئوس رعد و آذرخش را به زیر فرمان خویش آورده بود.آنها به سلاح های او تبدیل شده بودند و به غیر او هیچ کس نمی توانست از آنها استفاده کند.او تیفون را با:

آذرخش که هیچگاه نمی خوابد

با رعد آتشین نفس‌‌‌[زد]

آتش در ژرفای دلش شعله ور شد

نیرویش به خاکستر بدل شد

و اکنون بیهوده بر زمین افتاده است

در کنار آتنا که زمانی از درون آن

رودخانه های آتش بیرون می آیند و

دشتهای هموار سیسیل را که

میوه می دهند با دهان

آتشین خود ویران می کنند.

و این خشم تیفون است که تیرهای

آتشین او به هوا می جهند

‌‌باز هم اندکی بعد،یک بار دیگر تلاشهایی به عمل آمد تا زئوس را از تخت فرمانروایی به زیر آورند:غولان یا ژیان ها سر به شورش بر آوردند.امّا در این هنگام خدایان خیلی نیرومند شده بودند و حتی هرکول توانا که پسر زئوس بود،به یاری آنها آمد.غولان شکست خوردند و تارومار شدند و همه به تارتاروس پیوستند،و پیروزی سپاه نور و روشنی الهی و آسمانی بر نیروی پلید و اهریمنی زمینی تکمیل شد.از آن پس زئوس و برادران و خواهرانش به فرمانروایان بلامنازع جهان تبدیل شدند.

انسان هنوز هم به وجود نیامده بود امّا دنیا که اکنون از وجود هیولاها زدوده شده بود،برای زاده و آفریده شدن بشر کاملا آماده بود.جهان اکنون جایی شده بود که آدمیان می توانستند آسوده خاطر و ایمن،بدون ترس از پدیدار شدن ناگهانی یک تیتان یا غول در آن زندگی کنند.اعتقاد بر این بود که دنیا یک صفحه گرد یا مدوّر است که دریا البته به گفته یونانیان (که منظورشان دریای مدیترانه بود)یا به قول ما دریای سیاه آن را به دو نیم کرده است(یونانیها آن دریا را نخست آکسینه می خواندن که دریای متلاطم یا نامساعد معنی می دهد و پس از آن،شاید بعد ها که مردم با آن آشنا تر شدند آن را اوکسینه خواندند به معنی مساعد و آرام.گاهی اوفات اظهار عقیده می شود که این نام دوستانه و خوشایند را بدان جهت به آن دادند که آن دریا نیز برخوردی مشفقانه و دوستانه نسبت به آنها نشان بدهد)

یک رودخانه بزرگ به نام “اوسه آن” یا “اقیانوس” که هیچ باد و طوفانی آن را به تلاطم در نمی آورد، دور تا دور زمین را دور می زد.در ساحل خیلی دور آن رودخانه مردم مرموزی می زیستند که عده انگشت شماری از ساکنان جهان توانسته بودند راهی به سویشان بگشایند.سیمری ها در آنجا می زیستند،اما کسی نمی دانست که در بخش شرقی یا غربی یا در بخش شمالی یا جنوبی می زیستند. آنجا سرزمین ابری و مه گرفته ای بود که روشنی روز هیچ گاه در آن نمی تابید و خورشید نیز هیچ گاه نگاه شاد و دوستانه ای بر آن نمی انداخت،نه آنگاه که سپیده دم از فراز افق سر می کشید و از آسمان پر ستاره بالا می رفت و نه آن هنگام که پسینگاهان از آسمان به سوی زمین فرود می آمد.شب بی پایان بر فراز سر مردم مالیخویایی اس گسترده شده بود.

غیر از این سرزمین، تمام افرادی که در امتداد اوسه آن یا اقیانوس می زیستند فوق العاده خوشبخت بودند.در دور ترین نقطه شمال که مسافت زیادی با باد شمال فاصله داشت،سرزمین خوشبخت و پر برکتی قرار گرفته بود که مردمی به نام هیپربوره در آن می زیستند.فقط عده انگشت شماری بیگانه،پهلوانان بزرگ،توانسته بودند درون آن سرزمین راه یابند و از آن دیدار کنند.هیچ کس چه با کستی چه با پای پیاده بر خشکی نمی توانست راه ورود به سرزمین شگفت انگیز مردم هیپربوری را بیابد.امّا موزها در جایی نه چندان دور تر از آنها زندگی می کردندکه راه رسیده به آنجا نیز دشوار بود.زیرا در همه جا دوشیزگان می رقصیدند و صدای رسای چنگ و نی از هر گوشه و کنار آن به گوش می رسید.آنها برگ درخت غار را به موهایشان می بستند و جشن های شاد و سرگرم کننده برگزار می کردند.این نژاد یا قوم مقدس با بیماری بیگانه بود.در نقاط دور افتاده جنوب سرزمین حبشیان قرار گرفته بود که درباره شان همین بس که خدایان آنچنان لطف و نظری به آنها داشتند که به تالار های جشن و ضیافتشان می آمدند و در کنارشان می نشستند.

منزلگه مردگان نیکوسرشت و خجسته بخت در ساحل رودخانه اوسه آن قرار داشت.در آن سرزمین نه برف می بارید و نه زمستان سخت و سیاه می آمد و نه طوفانهای باران زا.امّا باد غربی که از اوسه آن می وزید،با صدای نرم و لطیف و گوش نوازش روح آدمیان را تازگی و طراوت می بخشید.تمام افرادی که از ارتکاب گناه و بدی دوری می جستند، پس از مرگ و ترک زندگی زمینی به این سرزمین می آمدند.

اکنون همه چیز برای پدیدار شدن نوع بشر آماده شده بود.حتی جاهایی که قرار بود آدمیان نیکوکار یا آدمیان گنهکار پس از مرگ بروند مشخص شده بود.اینک زمان آفرینش آدم فرا رسیده بود.درباره این رویداد داستانهای زیادی گفته شده است.شماری می گویند خدایان به پرومته یا پرومتئوس یعنی آن تیتانی که در جنگ با تیتانها زئوس را یاری داده بود،به برادرش اپی متئوس،وکالت انجام چنین کاری را داده بود.پرومته که اندیشه معنی می دهد،خیلی دانا بود،حتی داناتر از تمامی خدایان،امّا اپی متئوس،که “پس اندیشه” معنی می دهد،شخصی پریشان اندیش بود که از نخستین اندیشه ای که به ذهنش خطور می کرد بی چون و چرا پیروی می کرد.او در این ماجرا هم چنین کرد.او پیش از آفرینش انسانها بهترین ها را هر چه که بود به جانوران بخشید:زور،نیرو،سرعت،دلیری و شجاعت و سیاستهای زیرکانه و فریبکارانه،پوست خزدار و بال و پر و پوست و چیز هایی از این گونه تا اینکه هیچ مزیتی برای انسان باقی نماند:نه پوشش و نه ویژگی یا صفت اخلاقی ویژه ای برای رویارویی و درگیری و ستیز با جانوران وحشی.او مثل همیشه خیلی دیر از این کردار خویش پشیمان شد،اما چه سود،زیرا واقعا دیر شده بود.از این روی دست یاری به سوی برادر دراز کرد.آنگاه پرومتئوس خود کار آفرینش را بر عهده گرفت و به راهی اندیشید که بتواند انسان را برتری بخشد.او آنها را شکل و شمایلی بهتر از جانوران بخشید،آنان را راست قامت بیافرید،عین خدایان، و بعد به آسمان رفت ،به سوی خورشید و در آنجا مشعلی بر افروخت و با آن آتش را به زمین آورد،به عنوان وسیله محافظت آدمیان که از هرچیز بهتر بود.

به روایتی دیگر خدایان خود به آفرینش انسان پرداختند.آنها نخست نژادی طلایی آفریدند.گرچه اینان فناپذیر بودند،مثل خدایان فارغ از اندوه و رنج و نگرانی می زیستند و همچنین رها از تلاش و زحمت و درد.کشتزار های غلّا خود به خود بار می دادند.آنها گله ها و رمه های فراوان داشتند و مورد لطف و عنایت خدایان بودند.چون گور آنها را در بر می گرفت به روح محض تبدیل می شدند و به برکت دهندگان و نگهبانان و حامیان نوع بشر.

در این روایتی که از شیوه آفرینش انسان گفته شده است ظاهراً خدایان کمر همّت بسته بودند فلزات گوناگونی را بیازمایند و شگفت انگیز اینکه آنها از اوج برتری فرود آمدند و تدریجاً خوبی و بدی و دیگر صفاتی پیشه کردند.پس از آنکه طلا را آزمودند روی به نقره آوردند.نژاد دوم که از نقره آفرده شدند پست تر از نوع اول بودند.آنها از عقل و درایت کمتری بهره مند بودندبه طوری که نتوانستند از آزار و آسیب رساندن به دیگران باز ایستند.آنان نیز فناپذیر بودند اما بر خلاف خدایان پس از درگذشت روحشان ابدی نبود و پس از آنها نمی زیست.نژاد بعد از آنها نژاد برنز بود.آنها آدمیانی وحشت انگیز و مهیب بودند،فوق العاده نیرومند و جنگ و تجاوز را به حدی دوست داشتندکه همه شان به دست یکدیگر نابود شدند.اما این ماجرا نتیجه ای سودمند به بار آورد زیرا نژاد عالی و قهرمان و خداگونه ای در پی آنان به وجود آمد که به جنگهای افتخار آمیز دست می زد و در ماجراهای واقعاً بزرگ شرکت می جست،آنچنان که پس از گذشت اعصار بیشمار انسانها پیوسته از آنها یاد کرده اندو آواز ها و سرود های بسیار در باره شان سروده اند.آنها سرانجام به جزایر خجستگان و خوشبختان رفتند و تا ابد در خوشبختی و رفاه کامل زیستند.

پنجمین نژاد آن است که اکنون بر زمین زندگی می کند:نژاد آهنین.آنها در روزگاران پلیدی و اهریمنی زندگی می کنند و طبیعتشان هم به پلیدی و زشتی گرایش دارد آن سان که هیچ گاه از زحمت و تلاش و مرارت و اندوه باز نمی ایستند.اینان طی نسلهای متمادی بدتر می شوند و هر نسلی پلید تر و اهریمنی تر از نسل پیش از خویش است.زمانی خواهد رسید که پلیدی و اهریمن صفتی آنها رو به فزونی خواهد گذاشت و همه به پرستش قدرت خاهند پرداخت.آنها زور و قدرت را بر حق خواهند دانست و نیکی و نیک اندیشی از میان خواهد رفت.سرانجام آنگاه که انسانها از ارتکاب بدی پشیمان نخواهند شد و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نخواهند کرد،زئوس آنان را نیز از بین خواهد برد.حتی در آن هنگام هم باید کاری کرد البته به شرطی که مردم به پا خیزند و فرمانروایانی را که به آنها ستم روا می دارند از سریر قدرت به زیر آورند

.               .              .

این دو روایت آفرینش انسان(پنج عصر و پرومته)با وجود اختلافی که دارند در یک مورد اتفاق نظر دارند.تا دیرباز یقینا در خلال دوره شاد طلایی فقط مردان روی زمین بودند و هیچ زنی نبود.زئوس زنان را بعد ها آفرید و آن هم در پی خشمی که به پرومته آورده بود که علاقه فراوان و ویژه ای به مردان نشان می داد.پرومتئوس نه تنها آتش را برای مردان دزدیده بود،بلکه ترتیبی داده بود تا به هنگام قربانی کردن مردان بهترین قسمت و خدایان بدترین قسمت را دریافت کنند.وی ورزای بزرگی  را کشت و بهترین گوشت قابل خوردن آن را در پوست گذاشت و برای اینکه دیده نشود مقداری از روده و امعاء و احشاء بر آن ریخت.در کنار این گوشت مقداری استخوان گذاشت و آنها را فریبکارانه آراستو مقداری پیه و چربی نیز بر روی آن جا داد و به زئوس گفت هرکدام را که دوست داردبرگزیند و بردارد.زئوس چربی سفید رنگ را برگزید ولی چون دید که مقداری استخوان نیز فریبکارانه زیر آن چیده اند سخت خشمین شد،امّا چون خود آن را برگزیده بود ناگزیر تن در داد و آن را پذیرفت.از آن پس فقط چربی و استخوان را در محراب خدایان کباب می کردند.انسانها بهترین گوشتها را برای خود نگه می داشتند.

امّا پدر انسانها و خدایان کسی نبود که اینگونه رفتار ها را تحمل کند.او سوگند یاد کرد که کین ستانی کند،نخست از مردها و بعد از دوست و رفیق آنها.او دشمن خوبی برای مردها آفرید،موجودی زیبا شبیه به یک دوشیزه محجوب،که همه خدایان هدایایی به او دادند،جامه ای نقره ای با نقاب یا روبندی زری دوزی شده،که همگان از دیدنش به شگفتی افتادند،با حلقه ای درخشان ساخته شده از شکوفه ها و تاجی از طلاکه زیبایی از آن ساطع بود.آن زن را به خاطر تمامی هدایایی که به او داده بودند پاندورا نامیدند یعنی هدیه همگان.هنگامی که این بلای زیباروی ساخته و پرداخته و آفریده شد،زئوس او را بیرون آورد و چون خدایان و مردان او را دیدند شگفت زده شدند و انگشت حیرت به دندان گزیدند.از او که نخستین زن بود نژاد زنان به وجود آمد.

داستان دیگری که درباره پاندورا می گویند این است که حس کنجکاوی او،نه آن طبیعت شیطانی خاص که در نهاد داشت،منشأ و مسبب تمام بدبختیها و ناگواریها شد.خدایان جعبه ای به او دادند که هریک چیزی پلید در آن نهاده بود،و بعد از او خواستند که سر آن جعبه را هیچ گاه نگشاید.بعد او را به سو ی اپی متئوس فرستادند که او نیز،به رغم توصیه های پرومته که نباید چیزی را از زئوس بپذیرد،او را با آغوش باز پذیرفت.وی آن زن را نزد خویش نگاه داشت و بعد که آن موجود خطرناک،یعنی آن زن،به وی تعلّق گرفت تازه دریافت که برادرش چه پند خردمندانه ای به وی داده است،زیرا پاندورا مثل تمام زنها از یک حس کنجکاوی شدید برخوردار بود.او ناگزیر بود که بفهمد خدایان چه چیز را در آن جعبه جای داده اند.یک روز در جعبه را باز کرد و بیماری و اندوه و دردهای زیانبار بی شمار که همه دشمن انسانها بودند،از آن بیرون آمد.پاندورا که وحشت زده شده بود سر جعبه را بست اما خیلی دیر شده بود.با وجود این یک چیز خوب هم در آن بود:امید.این تنها چیز خوبی بود که در میان پلیدیها درون جعبه جای گرفته بود،و امید تا امروز نیز تنها وسیله آرماش خاطر انسان به هنگام سختی و پریشانی است.بدین سان بود که آدمیان دریافتند که نمی توانند زئوس را تحت تأثیر قرار بدهند یا بفریبند.پرومته دانا و مهربان نیز به این نکته پی برده بود.

چون زئوس مردان را با بخشیدن زن به آنها کیفر داد توجهش را به گناهکار اصلی معطوف داشت.این فرمانروای جدید خدایان به نام پرومته،به خاطر یاریهایی که در جنگ با تیتانها به او داده بود به او مدیون بود،اما این دِین را از یاد برده بود.زئوس به دو خدمتکار خاص خویش به نامهای “زور” و “تعدی” دستور داده بود او را دستگیر کنند و به قفقاز ببرند و ببندند به:

یک صخره تیز و برّنده معلّق

با زنجیر های الماس گونه ای که هیچ کس نتواند شکست

و آنها به او گفتند:

حالِ تحمّل نا پذیر تا ابد تو را می ساید

و آن کس که بتواند تو را برهاند زاده نشده است

چنین است نتیجه شیوه انسان دوستی ات.

تو خود خدایی و از خشم خدای بزرگ نهراسیدی

اما به فناپذیران حرمتی بخشیدی که سزاوار آن نبودند

بنابر این تو باید از این صخره اندوه بار پاسداری کنی

پیوسته،بدون خواب و بی یک لحظه استراحت

سخن تو آه و ناله باشد و عجز و لابه و سوگ کلام تو

دلیل این شکنجه ای که زئوس بر وی روا داشت این بود که وی نه تنها می خواست پرومته را کیفر دهد بلکه او را ناگزیر کند اسراری را بر ملا کند که برای فرمانروای کوه اولمپ اهمّیّت بسزایی داشت.زئوس خوب می دانست که سرنوشت که همه چیز ها را سپری می کند چنین رقم زده و مقرّر ساخته است که روزی پسری خواهد داشت که او را از سریر فرمانروایی به زیر خواهد آوردو تمامی خدایان را از آسمان و از خانه و کاشانه شان بیرون خواهد کردو فقط پرومته بود که می دانست چه زنی مادر چنین پسری خواهد بود.چون پرومتئوس دردمندانه به آن صخره به بند کشیده شد،زئوس به پیام رسانش،هرمس،فرمان داد نزد او(پرومته) برود و به او دستور بدهد تا آن راز را با وی در میان بگذارد.پرومته به وی گفت:

برو به امواج دریا بگو نشکنند

ولی تو به این آسانی مرا وادار نخواهی کرد

هرمس به او هشدار داد که اگر پایداری کند و به این سکوت سرسختانه ادامه دهد،بیش از این شکنجه و عذاب خواهد دید:

عقابی شده سرخ از خون

چون میهمانی ناخوانده به ضیافت تو می آید

تمام روز بدنت را کند پاره پاره

و از خشم ریزد همه را به رودخانه

‌‌امّا هیچ کدام از اینها اثر نداشت،نه تهدید می توانست اراده پرومتئوس را در هم بشکند و نه شکنجه.پیکر وی در بند شده بود امّا روحش آزاد بود.او در برابر ستمگری و خودکامگی سر تسلیم فرو نم آورد.او می دانست که صادقانه به زئوس خدمت کرده است و ضمناً واقعاً حق داشته است تا به انسانهای بینوا و نومید هم یاری برساند.اکنون او را به ناروا شکنجه می دهند،و او به رغم هر بهایی که خواهد پرداخت حاضر نیست در برابر قدرت ستمگر و خود کامه تسلیم شود.بنا بر این هرمس گفت:

‍‍‌هیچ قدرتی نمی تواند مرا به سخن درآورد

پس به زئوس بگو صاعقه‌اش را فرو آورد

و با بالهای سپید برف

با صاعقه و با زلزله

دنیای چرخان را در هم بکوبد

و این چیز ها نمی توانند اراده ام را در هم بشکنند

هرمس بانگ بر آورد:

وای بر تو این سخنان را می توان از دیوانگان شنید

و او را رها کرد تا همان کشد که سزاوار است.پس از گذشت چندین نسل باز می شنویم که آزاد شده بود،اما چگونه و چرا،در هیچ جا سخن به میان نرفته است. یک داستان شگفت انگیز هم هست که در آن می خوانیم که سنتور یا کیرون با آن که جاودانه بود حاضر شده بود خود را فدای وی کند،و حتی اجازه هم یافته بود چنین کند.هنگامی که هرمس اصرار می ورزید که پرومته در برابر خواست زئوس تسلیم شوداز این مورد هم با وی سخن گفت،اما با شیوه‌ای‌ که این فداکاری را باور نکردنی جلوه دهد:

گمان مبر که این درد پایان پذیرد

مگر آنگاه که خدایی بخواهد به جای تو شکنجه ببیند

و رنج تو را بر خود پذیرد و به جای تو

به جایی برود که روشنی به تاریکی بدل شده است

به ژرفای تیره مرگ

اما کیرون چنین کرد و گویا زئوس نیز پذیرفته بود که او را به جای پرومته در بند کشد.حتی این را هم گفته اند که هرکول عقاب زئوس را(که برای قطعه قطعه کردن بدن پرومته فرستاده شده بود) کشت و پرومته را از بند رهانید و نیز گفته اند که زئوس خود خواسته است تا چنین ماجرایی روی دهد.اما اینکه چرا زئوس تغییر عقیده داد ،و آیا پرومتئوس پس از آزادی این راز را بر ملا ساخت یا نه،چیز هایی است که ما از آن آگاهی نداریم.اما یک چیز روشن است:نحوه آشتی کردن آن دو به جای خود ،ولی تردیدی نیست که پرومته کسی نیست که سر تسلیم فرو آورده باشد.نام وی در طی قرنها،از زمان یونانیان باستان تا کنون،به عنوان شخصیتی بزرگ که در برابر زورگویی ها و بی عدالتیها و خودکامگی ها پایداره کرده است باقی مانده است.

.          .          .

درباره نحوه آفرینش بشر روایت دیگری هم وجود دارد.در روایت پنج دوره یا پنج عصر انسانها از نسل آهن به وجود ‌آمدند.در روایت پرومته ما به روشنی نمی دانیم که آدمیانی که وی از نابودی رهانید از نژاد یا نسل آهن بوده اند یا نسل برنز.البته برای هر دو نسل لازم بوده است.در داستان سوم آدمیان از نژاد یا از تباری سنگی آمده اند.این روایت با داستانی شبیه به طوفان نوح آغاز می شود.آدمیان در سراسر نقاط جهان چنان شریر و پلید و اهریمن صفت شده بودندکه سرانجام زئوس تصمیم گرفت آنها را نا بود کند.بنا بر این تصمیم گرفت:

طوفان و. گردباد را در سراسر گیتی بیکران به هم بیامیزد

و تبار آدمیان را کاملا از میان بردارد

او سیل را فرستاد.به دیدار برادرش که خدای دریاها بود رفت تا او را یاری دهد،و هر دو با هم،و نیز به یاری بارانهایسیل آسایی که از آسمان می بارید و با رودخانه هایی که افسار گسیخته بر زمین جاری شده بودند،زمینها را به زیر آب بردند و غرق کردند.قدرت و زور آب بر زمین چیره شد و حتی قلّه هایبلندترین کوهها را هم زیر خود مدفون کرد.فقط کوه بسیار بلند پارناسوس بود که به زیر آب نرفته بود و آن اندک زمین خشکِ آن که به زیر آب نرفته بود وسیله ای شد تا نوع بشر از نیستی و نابودی کامل رهایی یابد.پس از آنکه نُه روز و نُه شب باران بارید،چیزی شبیه یک صندوق چوبی بزرگ که بر آب شناور بود سالم به آن نقطه رسید،که درون آن دو انسان صحیح و سالم نشسته بودند:یک زن و یک مرد.آنها دوکالیون و پیرا نام داشتند که مرد پسر پرومته بود . زن برادر زاده اش،یعنی دختر اپی متئوس وپاندورا. پرومته که دانا ترین افراد گیتی بودواقعا توانسته بود خانواده اش را حفظ کند.او می دانست که سیلاب می آید،به همین دلیل به پسرش دستور داده بود صندوقی بزرگ بسازد و آن را از خوارو بار و آذوقه پر کند و خود و همسرش در آن بنشینند و بروند.

خوشبختانه زئوس از این کار وی نرنجید زیرا آن دو تن پارسا بودند و از پرستندگان مؤمن خدایان.چون صندوق به ساحل آن خشکی نشستو هر دو از آن بیرون آمدند و بر آن زمین خشک و بایر اثری از زندگی ندیدند مگر دشت بیکران آب،زئوس بر آن دو رحمت آورد و از سیلاب کاست.دریا و رودخانه ها،درست مانند هنگامی که جذر آغاز شود،تدریجا عقب نشستند و زمین یکبار دیگر خشک شد.پیرا و دوکالیون که تنها موجودات بازمانده در این دنیای مرده بودند،از کوه پاراناسوس فرود آمدند.آنها پرستشگاهی لجن آلوده و خزه گرفته یافتند که چندان ویران نشده بود.با دیدن پرستشگاه شکر رهایی را به جا آوردند و دعا کردند از این تنهایی رهایی یابند.آنها صدایی شنیدند:”سرتان را بپوشانید و استخوان مادرتان را به پشت سر بیندازید”این فرمان آنها را سخت به وحشت انداخت.پیرا گفت جرأت نمی کنیم چنین کاری انجام دهیم”دوکالیون ناگزیر پذیرفت که حق با همسرش است،امّا اندیشید که این سخن چه معنی می دهد و ناگاه به مفهوم آن پی برد. به همسرش گفت:”زمین مادر همگان است و استخوانهای او نیز همان سنگهاست.ما میتوانیم آنها را بی آنکه زیانی بر آن مترتب باشد به پشت سر بیندازیم” بنابراین چنین کردند و هر سنگی که به زمین می افتاد بی درنگ شکل و صورت آدمی می گرفت.آنها را آدمیان سنگی نام نهادند و آنها همانگونه که انتظار می رفت، نژادی سرسخت و مقاوم و استوار بودند و توان تحمّل و بردباریشان بسیار زیاد بود،و در واقع لازم بود چنین باشند تا زمین را از ویرانی ناشی از سیل برهانند.

 

دیدگاه یونانی درباره آفرینش جهان

دیدگاه یونانی درباره آفرینش جهان



هخامنشیان دودمانی پارسی بودند که در حدود سالیان ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از زایش مسیح بر سرزمین ایران، حکومت می کردند. دودمان هخامنشیان، تبار خود را به هخامنش که تبار او هم بر می گردد به جمشید جم، که به اصطلاح، جمشیدیان خوانده می شدند، می رساندند. هخامنش فرنشین( رئیس) تیره پاسارگادیان بود که… نجیب ترین قوم پارسی بودند.  دودمان هخامنشی در سرزمین انشان یا همان استان فارس امروزی، حکومت می کردند. دودمان های پارسی هخامنشیان به فرمانروایی کوروش بزرگ، نخست بار بر آزی دهاک یا آستیاگ و یا همان ضحاک چیره شدند و سراسر سرزمینی که متعلق به مادها بود، را تسخیر کردند. کوروش بزرگ، فرزند ماندانا و کبوجیه بود. ماندانا دختر آستیاگ و کبوجیه هم پس از پدرش، کوروش نخست، شاه انشان بود. شرح زایش کوروش بزرگ در هاله ای از افسانه قرار دارد.

در کل چهار قدرت آن روزگاران، تهدیدهای بالقوه ای برای هخامنشیان محسوب می شدند. حکومت های ماد، لیدی، بابل، و مصر. پس از تسخیر ماد، دو حکومت هم پیمان ماد یعنی لیدی و بابل، بر ضد هخامنشیان و فرمانروایی پارسی بر فلات ایران، قد علم کردند که کوروش بزرگ، با بهره گیری از شرایط استراتژیک جنگی، توانست بر حاکم لیدیه، یعنی کراسوس، پیروز شود و سپس کوروش بزرگ توانست به فتح بابل نائل آید که البته این نبرد هم بدور از دشواری نبود. زمانی که کوروش بزرگ، بر بابل چیره شد، در شهر بابل، و در پیشگاه خدای خورشید، که بابلیان به آن مردوک می گفتند تاجگذاری کند و بشود پارشاه سرزمین پارسیان و سرزمین های تابع.

کوروش بزرگ، در سر نقشه دفع آخرین تهدید، یعنی مصر را هم در سر داشت. ولی کوروش بزرگ نمی توانست از خاور امپراتوری غافل باشد. آنگونه که در شرق، تهدیدهای جدی از سوی اقوام نیمه متمدن ماساژت ها( تورانیان) متوجه امپراتوری بود و همچنین سکائیان چادر نشین در شمال فرارود. آنگونه که در تواریخ گفته اند و البته فابل اتکا نمی باشد، کوروش بزرگ در نبرد با سکائیان جراحت برداشت و جان سپرد.

کوروش بزرگ در هنگام درونشد به بابل، نخستین فرمان حقوق بشر را تدوین کرد که استوانه کوروش بزرگ، اکنون یکی از بزرگترین مفاخر ایران است. که در موزه بریتانیا نگه داری می شود.

فرازی از منشور کوروش بزرگ را در زیر می آورم:”. . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم…”

کوروش بزرگ، فرمانروایی پارسیان را که تنها در انشان بود به سراسر آسیای متمدن، سرایت داد و اقوام مختلف را با هم متحد کرد و به یک امپراتوری واقعی دست یافت. مقبره کوروش بزرگ در پاسارگاد واقع است.

با درود.

در گفتار گذشته به شرحی کوتاه از دوران کوروش بزرگ پرداختم و اکنون می خواهم به رویدادهای پس از کوروش بزرگ در دوره کبوجیه بپردازم.

کوروش بزرگ، دو پسر داشت. پسر بزرگتر، کبوجیه( کمبوجیه، کامبیز، کامبوزیا)، و پسر کوچکتر، بردیا( اسمردیس)، نام داشتند. کوروش بزرگ در سال ۵۳۹ پیش از زایش مسیح، کمابیش مدت کوتاهی از تسخیر بابل گذشته بود که پسر بزرگ خود را به عنوان شاه بابل نام نهاد و اگر با تقسیمات کشوری نظام یافته در دوره داریوش بزرگ بخواهیم بگوییم، در حقیقت، کبوجیه می شد ساتراپ بابل.

این اقدام بخاطر آن بود که کبوجیه بتواند راه و رسم پادشاهی را یاد بگیرد. اما بردیا هم والی کرمان شد. یعنی از زمان زندگانی کوروش بزرگ، خاور امپراتوری تحت اداره بردیا بود، ولی در تیول او نبود.. کوروش بزرگ در حال نزع روان، کبوجیه را بعنوان جانشین خود برگزید. ولی خاور امپراتوری را در تیول بردیا قرار داد. در دوران باستان، مرسوم نبود که به حتم، فرزند بزرگتر، ولیعهد شود. دست کم در ایران می توان اینگونه گفت. ولی کوروش بزرگ با مشاهده لیاقت ها، تشخیص داد که کبوجیه بهتر از بردیا می تواند امپراتنوری را به اهدافش برساند.

بدیهی است که کوروش بزرگ بر آن بود تا بر مصر دست یابد. لذا کبوجیه که فرمانده نظامی بهتری بود، می توانست این منظور را برآورد.

پس از درگذشت کوروش بزرگ، کبوجیه از مرگ فرعون آمازیس نهایت بهره را بر د و بر فرزند و جانشین او یعنی فرعون پسامتیک سوم، حمله برد و او را شکست داد. گفتنی است که کبوجیه به آسانی این پیروزی را بدست نیاورد. او طی یک رشته نبردهای گسترده و زمان بر که کامیابی ها و ناکامی هایی داشت، موفق شد پسامتیک سوم را به درون تبس براند و سپس بر او فائق آمد. البته در تاریخ به واپس نشینی پسامتیک به ممفیس هم ااره شده که از اینرو این تفاوت را آوردم تا به تلاش مورخان روایت کننده نبرد کبوجیه با مصریان، ارج نهاده باشم. کبوجیه در این نبرد، یک نوآوری بزرگ انجام داد و آن هم بنیاد نهادن نیروی دریایی ایران بود.

در تاریخ روایت نادرست زیاد وجود دارد. از جمله به کبوجیه بعنوان یک فاتح بی دین و مجنون، اشاره شده است. در حالی که اینگونه نیست و کبوجیه مانند پدرش به آیین های سرزمین های تسخیر شده احترام می گذاشت و با معابد رابطه خوبی داشت. در تاریهخ، در مورد کبوجیه بسیار دروغ گفته و بی انصافی به خرج داده شده است. کبوجیه در مصر، شورش های زیادی را مهار کرد و استیلای پارسیان را در آن سرزمین قوام بخشید.

اما بردیا که پسر کوچک کوروش بزرگ بود را چه پیش آمد؟

بردیا طبق تاریخی که روایت شده است، به دستور کبوجیه کشته شد تا در غیاب کبوجیه کودتا نکند و حکومت تنها از آن خود کبوجیه باشد. ولی فردی مادی که یک مغ بنام گئوماتا بود، به شوند شباهت ظاهری اش با بردیا، در پارس اعلام پادشاهی می کند و این سرآغازی می شود بر شورش های سال ۵۲۲ که در بخش بعدی به آنها خواهم پرداخت. کبوجیه از شنیدن این خبر به خشم آمده و عزم دیار پارس می کند تا غاصب را به سزای اعمالش برساند. در تاریخ فرد غاصب، گئوماتا معرفی شده. ولی شواهدی هم هست که می گوید، غاصب همان بردیا بوده است. که این به معنی کشته نشدن بردیا است. اما از دیگر سو، ما با کتیبه بیستون روبرو هستیم که غاصب را گئوماتا معرفی کرده است.

کبوجیه در راه بازگشت به ایران، در نزدیکی شامات، در می گذرد. عده ای روایت کرده اند که مرگ کبوجیه بعلت شرب خمر بوده است. عده ای هم می گویند که بردیا در لشکر کبوجیه دارای افرادی وفادار بود و آنان، کبوجیه را به قتل رساندند. مرگ کبوجیه هم به مانند مرگ پدرش، در هاله ای از افسانه قرار دارد.

در یک جمع بندی پایانی از این بخش باید بگویم که دوران حکومت کبوجیه اثرات پر بار زیادی به ارمغان آورد که تسخیر مصر و بنیاد نهادن نیروی دریایی از برجسته ترین آنها هستند. کبوجیه در سال ۵۲۲ یش از زایش مسیح درگذشت و مزار او هم در جایی است که آن را زندان سلیمان می خوانند که در پاسارگاد واقع شده است.

با درود.

در گفتارهای گذشته به دوران پادشاهی کوروش بزرگ و کبوجیه پرداخته شد. اکنون می خواهم آغاز کنم دوران پر شکوه امپراتوری داریوش بزرگ را.

داریوش بزرگ، در بحرانی ترین شرایط، مطرح شد. فردی غاصب، حکومت را غصب کرده بود و خاندان های پارسی نمی توانستند که قدرت را از او بگیرند. این فرد غاصب، سه سال مالیات ساتراپ ها را بجز معابد، بخشیده بود و تغییرات مورد نظرش را در ساختار اداری بوجود آورده بود. او حمایت تمام اریستوکرات های کشورهای محروسه را داشت و از سویی با بخشش مالیات ها بین مردم بسیار محبوب شده بود.

نخستین کسی که پی برد او بردیا نیست، اوتانا بود که بواسطه دخترش فایدیمه به این امر نائل شد. اوتانا سپس به دو نفر دیگر گفت و قرار شد هرکدام، یک نفر مورد وثوق خود را در جریان قرار دهند. جمعاً شش تن متحد شدند که غاصب را از حکومت برکنار کنند.

داریوش بزرگ هنگامی که از نزد کبوجیه برگشت و پیکر او را به خاک سپرد، به جمع شش نفره پیوست و روی هم شدند هفت تن.

یونانیان به اشتباه این هفت تن را گروه هفت نامیده اند که از دو جهت اشتباه است. یکی آنکه در اصل

گروه شش نفری بود. و دو اینکه در آینده اثبات شد که برتری هایی که به اعضای این گروه به گفته یونانیان، داده شده بود، واقعیت نداشت و اینها همه زائیده خیال نویسندگان یونانی بوده است

در میان این هفت نفر بر سر نوع حکومت اختلاف افتاد که با تدبیر داریوش بزرگ، اختلاف به اتحاد تبدیل شد. داریوش بزرگ با مونارشی موافق بود و اوتانا و هیدرنس با الیگارشی. یعنی اعضای این هفت خاندان، در آینده، یک حکومت با مشارکت همه هفت خاندان تشکیل دهند. ولی داریوش با مطرح نمودن برتری های خود و اعقابش، و اینکه فره ایزدی دارد، توانست در آن شورا به برتری برسد و بنا بر این شد که پس از گئوماتا، یک حکومت پادشاهی تشکیل شود. اما پادشاه بگونه ای جالب برگزیده شد. قرار شد هرکه در هنگام صبحدم اسبش زودتر شیهه بکشد، او بشود پادشاه

در این هنگام اسب داریوش زودتر از بقیه شیهه کشید و داریوش شاه، شد شاهنشاه ایران.

داریوش بزرگ در قلعه ای نزدیک به پاسارگاد توانست گئوماتا را مغلوب کند. ولی وقتی گئوماتا مغلوب شد، بناگاه امپراتوری با خطر بزرگی مواجه شد. انبوه شورش ها بود که در یکسال اول، تمام فکر داریوش بزرگ را به خودشان معطوف داشته بودند.

داریوش بزرگ در کتیبه بیستون که به افتخار ظفرمندی هایش و فرو نشاندن شورش ها آن را نوشته است به ۱۹ نبرد و ۹ پادشاه دروغگو.

تاریخ سلسله هخامنشیان

تاریخ سلسله هخامنشیان



 تلفن نخستین‌بار در دستگاه دولتی ایران و در عصر ناصری به راه افتاد

تلفن دومین فنّاوری مخابرات پس از تلگراف است که از نخستین سال‌های اختراع، در ایران از آن استفاده شد. سابقه اندیشه بهره‌گیری از ابزار تلگراف برای ارسال گفتار به کمک جریان برق به سال ۱۸۵۴ برمی‌گردد. شارل بورسول، تلگرافچی فرانسوی، ۶ سال قبل از پیشنهاد یوهان فیلیپ رایس و ۲۲ سال قبل از گراهام بل، برای نخستین‌بار در مجله لیلوستراسیون دوپاری اساس تلفن را مطرح کرد.

چند سال بعد رایس، فیزیکدان آلمانی، دستگاهی بر اساس ساختمان گوش انسان ساخت که به دلیل کمیاب بودن انباره مدار آن، در حد نمونه‌ای آزمایشگاهی باقی ماند. سرانجام، در ۱۴ فوریه ۱۸۷۶ گراهام بل تلفن اختراعی خود را به ثبت رساند. مخترع دیگری به نام الیشا گری نیز تلفن اختراعی خود را ۲ ساعت پس از بل به اداره ثبت عرضه کرد. در سال ۱۸۷۷ نیز ادیسون تلفن بل را تکمیل کرد که اساس تلفن امروزی محسوب می‌شود.

۱۱ یا ۱۲ سال پس از اختراع آن، تلفن به ایران وارد شد. ناصرالدین شاه در یادداشت‌های خود، در شرح وقایع جمادی الاخر سال ۱۳۰۲، به تلفنی اشاره می‌کند که ره‌آورد سفر فرنگ معین الملک(سفیر ایران در عثمانی) بوده و از آن برای برقراری تماس از شمس‌العماره تا باغ سپهسالار استفاده می‌شده و ظاهراً این نخستین تماس تلفنی در ایران بوده است.

از سوی دیگر کمپانی بلژیکی«شرکت خط آهن ایران» صاحب امتیاز راه آهن تهران ـ ری و واگن اسبی، برای برقراری تماس میان ۲ ایستگاه ماشین دودی تهران و ری و نیز بین گاری شهری با واگنخانه، از تلفن استفاده می‌کرد.

به این ترتیب ، تلفن نخستین‌بار در دستگاه دولتی ایران و در عصر ناصری به راه افتاد ولی اعطای نخستین امتیاز تلفن و رواج آن در عصر مظفری بود. در ذیحجّه ۱۳۱۹ نخستین امتیاز تلفن در تبریز به مدت ۵۰ سال به شرکتی واگذار شد تا برای راه‌اندازی تلفن به شعاع ۲۴ کیلومتر اقدام کند. ولی با انحلال شرکت، سیدمرتضی مرتضوی (یکی از شرکا) با ضبط اموال شرکت بابت مطالبات خود، اداره آن را شخصاً به عهده گرفت و پس از فوت او مؤسسه تلفن تبریز و حومه به شرکت سهامی بدل شد.

امتیاز بعدی در ۱۳۲۰ در مشهد، بدون تعیین مدت امتیاز، به منشورالملک(احمد منشور) واگذار گردید. سومین امتیاز در گیلان به دوست محمدخان معیّرالممالک(داماد ناصرالدین شاه) اعطا شد. حاج‌محمداسماعیل تهرانچی امتیاز را خریداری کرد ولی پس از مرگ او و تقسیم امتیاز به ۲۰ سهم، تمامی سهام را کوچصفهانی تا سال ۱۳۳۳ خریداری کرد و شرکت سهامی را به صورت اداره خصوصی درآورد.

در محرّم ۱۳۲۱، امتیاز تلفن تمام ایران را به مدت ۶۰ سال به دوست محمدخان معیرالممالک واگذار کردند و وی ملزم شد از تاریخ صدور فرمان تا ۳ سال تلفن تهران و تا ۱۰ سال بعد تلفن سایر شهرهای ایران را با هزینه خود راه اندازی کند.

در این میان شرکت نفت ایران و انگلیس و صنعت شیلات که امتیاز بهره‌برداری آن در اختیار شوروی بود، خطوط تلفن شخصی داشتند. دایرکردن خطوط غیرقانونی تلفن از سوی شرکت‌های خارجی، موجب درگیری آنان با صاحب امتیازان ایرانی می‌شد.

در سال ۱۳۰۷ کوچصفهانی به سیم‌کشی غیرقانونی اداره شیلات در سواحل خزر اعتراض کرد و مطابق امتیاز صادر شده از وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه حق خود دانست که سیم‌ها را قطع کند.

به نوشته ادوارد براون نیروهای خارجی، گاه از این موضوع برای ایجاد اغتشاش سود‌می‌جستند. از جمله پس از قبول اتمام حجت روس‌ها از سوی دولت ایران، گروهی از سربازان روس شبانه در تبریز به سیم‌کشی تلفن از طریق بام‌های منازل مردم و ایجاد مزاحمت برای آنان پرداختند تا بهانه‌ای برای فشار و سرکوب و ارعاب مردم به دست آورند.

این اقدامات در حالی صورت می‌گرفت که در سال ۱۳۰۶  هیئت وزرا، به دلیل اقدام کنسولگری شوروی و اشخاص متفرقه به نصب غیرمجاز تلفن و تلگراف، دایر کردن این خطوط را منوط به اجازه دولت کرده بود.

رسیدگی به امور تلفن تا ۱۳۰۸ به عهده وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه بود، ولی به سبب تخطیِ بعضی از مؤسسات تلفنی از آن سال با تصویبنامه‌ای، رسیدگی به امور تلفن و شکایات مشترکین به وزارت پست و تلگراف واگذار شد و نام وزارتخانه نیز به وزارت پست و تلگراف و تلفن تغییر یافت.

این وزارتخانه در سال ۱۳۱۰ برای تمرکز امور مخابرات با اخذ ۱ میلیون تومان وام از بانک ملی، سهام شرکت تلفن را خریداری کرد. تا قبل از به کار افتادن شبکه تلفنی خودکار، مکالمات واسطه‌ای، استراق سمع را ممکن می‌کرد و اداره تأمینات از طریق گوشی‌های فاقد دهنی به اسم گوشی سرّی، در موارد مشکوک، استراق سمع می‌کرد و به اطلاع مقامات می‌رساند.

 تاریخچه و سیرتحول مخابرات در ایران

برای تسهیل در مکالمات تلفنی، که به صورت مغناطیسی بود و با واسطه صورت می‌گرفت، در ۲۱ شهریور ۱۳۱۶ شبکه تلفنی خودکار با ۶ هزار شماره از شرکت زیمنس آلمان خریداری شد و در تهران(مرکز تلفن اکباتان) راه‌اندازی گردید. شرکت تلفن برای آشنایی مردم با چگونگی کار تلفن خودکار، ضمن درج آگهی در روزنامه، حتی پیش از افتتاح این شبکه، دستگاه مخصوصی نیز برای آموزش مردم در شرکت نصب کرد.

وضع تلفن تا مدتها نامطلوب بود و غالباً امکان واگذاری آن به درخواست‌کنندگان وجود نداشت، بنابراین، به پیشنهاد شهرداری مقرر گردید که حق تقدم به کسانی داده شود که احتیاج مبرم به تماس تلفنی دارند.

شبکه بین‌المللی تلفن ایران، در پی اظهار تمایل حکومت عراق در سال ۱۳۱۵ به ایجاد تماس تلفنی با آن کشور، پی‌ریزی شد. ارتباط تلفنی بی‌سیم نیز در ۳۱ تیر ۱۳۲۷ میان تهران و لندن برقرار شد.

در ۱۳۲۱ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم ، دولت ایران طبق قرارداد سیاسی ـ مالی میان ایران و انگلیس و شوروی متعهد شد تمامی امکانات مخابراتی و مواصلاتی، از جمله تأسیسات تلفنی را با اختیارات نامحدود در حوزه عمل متفقین قرار دهد.

وزارت پست و تلگراف و تلفن پس از خروج نیروهای متفقین از ایران، سیستم کاریر(مکالمات تلفنی بدون امکان استراق سمع) را از آنان خریداری کرد و با تغییر بعضی از مراکز، که به لحاظ نظامی تأسیس شده بود، آن را در سال ۱۳۲۶ رسماً افتتاح کرد.

مجلس شورای ملی در آذر ۱۳۳۱، لایحه ملی شدن شرکت تلفن را به تصویب رساند. این شرکت آمادگی خود را برای الحاق به وزارت پست و تلگراف و تلفن اعلام کرد و در اردیبهشت ۱۳۳۲ وجوه سهامداران شرکت سابق تلفن را پرداخت نمود.

برنامه خودکار کردن شبکه تلفنی شهرستان‌ها در ۱۳۳۴ با خرید ۱۸۰ هزار شماره تلفن خودکار از آلمان به مرحله اجرا درآمد. طرح تلفن خودکار بین شهری و بین‌المللی نیز در سال ۱۳۴۹ راه‌اندازی شد. در ۱۳۴۳ شبکه مخابرات خودکار(سیستم مایکروویو) که در ارائه خدمات مخابراتی، خصوصاً در تماس بین شهری و بین‌المللی، حائز اهمیت بود، در مخابرات ایران به کار گرفته شد.

برای تمرکز امور مخابراتی و ارتباطی در داخل کشور و برقراری تماس با سایر کشورهای جهان، در ۱۳۵۰ شرکت مخابرات ایران از ادغام شرکت سهامی تلفن و امور تلگراف، که شرکت دولتی است، تأسیس شد که تاکنون با این نام ، زیرنظر وزارت پست و تلگراف و تلفن، فعالیت می‌کند.

با توسعه فنّاوری مخابرات در دنیا، در سال ۱۳۶۸ استفاده از سیستم‌های دیجیتال، در ایران آغاز شد. صنعت تلفن در ایران پیشرفت چشمگیری دارد، چنان که در سال ۱۳۷۸ از لحاظ درصد رشد سالانه دایری تلفن ثابت، در میان کشورهای جهان، مقام پنجم را کسب کرد.

آخرین فنّاوری صنعت تلفن، تلفن سیار(موبایل / همراه) است که در سال ۱۳۷۳ شبکه آن در ایران دایر شد. استفاده از تلفن سیار در مقایسه با تلفن ثابت روندی کاملاً صعودی و جهش‌گونه دارد و در فاصله سال‌های ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۸ حدود ۶۵% بوده است و از  ۱۶هزار شماره در سال ۱۳۷۴ به ۴۹۰هزار شماره در ۱۳۷۸ رسیده است.

منبع:hamshahrionline.ir

 

تاریخچه تلفن در ایران

تاریخچه تلفن در ایران



چرا گمان نکنیم که کودکان در طول تاریخ بازی می‌کردند و برای بازی‌های خود درست مثل امروز ابزار و وسایلی داشته‌اند؟ تاکنون در ایران اشیای باستانی زیادی از دل خاک‌ بیرون آمده‌اند؛ اشیایی که نه درون مقبره‌‌ای پیدا شده‌اند تا هویت خاصی بگیرند و نه نوشته‌ای همراهشان بوده تا چرایی ساختشان را برای ما روشن کند. اشیایی که یا در ابعاد کوچک ساخته شده‌اند یا نقش و طرحی کودکانه دارند و یا حدس به ابزار بازی بودنشان است.

 حیوانی سعی در تجلی تفکرات کودکانه خود دارند.

تحقیقات درباره وسایل بازی کودکان در ایران باستان بسیار اندک است، درست مثل اطلاعاتی که از جایگاه اجتماعی و خانوادگی و وسایل بازی آنها داریم. اما در میان آثار مکشوفه، اشیایی وجود دارند که گواهی می‌دهند می‌توان با نگرشی نوین به آنها نگریست؛ مثل نقوش بسیار استریلیزه و تر و تمیزی روی سفالینه‌های نقاط مختلف ایران مانند تل باکون در فارس و شوش از هزاره پنجم پیش ‌از میلاد، پیکرک‌هایی از زنان با کودکانی در آغوش از شوش مربوط به هزاره دوم پیش ‌از میلاد یا پیکرک‌های سفالین، فلزی و شیشه‌ای که به‌صورت کاملا ابتدایی و ساده ساخته شده‌اند.

از طرفی وجود تشابهاتی که بین اسباب‌بازی‌های کودکان امروزی با پیکرک‌های حیوانات ساخته‌ شده از سفال و فلز با چهار چرخ جهت حرکت که از هزاره اول پیش ‌از میلاد بجا مانده، ما را وا می‌دارد تا آنها را در میان وسایل بازی قرار دهیم.

موضوع اما فقط به وسایل بازی محدود نمی‌شود؛ آموزش کودکان هم در روزگاران قدیم جایگاه قابل توجهی داشته. از جایگاه اجتماعی کودکانمان در گذشته، تنها می‌توان از نقوش و نگارکندهای صخره‌ای ایلامی کمک گرفت که نقش کودکان را در کنار خاندان سلطنتی حکاکی کرده‌اند. در دوره‌ای که با اختراع خط، کتیبه و نبشته‌های ابتدایی در دست است حدس و گمان ما تا حدودی به‌وسیله نوشتارها به یقین نزدیک‌تر می‌شود. وجود لوحه‌های ابتدایی آموزش کتابت در مراکزی که به EDUBBA یا خانه «گل‌نوشته‌ها» معروف هستند، نشان‌دهنده آموزش افرادی است که به حدس می‌توانند طبقه‌ای از کودکان و نوجوانان را هم دربرگیرند.

اسباب بازی های باستانی

چهارچرخه‌های دیروز

این گونه پیکرک‌ها یادآور اسباب بازی‌های امروزی مانند اتومبیل‌ها و چهارچرخه‌هایی هستند که کودکانمان با به حرکت درآوردنشان تحرک بیشتری را تجربه می‌کردند. ساخت این وسایل متحرک از سفال و فلز، مثل همین پیکرک مفرغی که در مارلیک کشف شده، در سه هزار سال پیش (هزاره اول پیش از میلاد) در مناطق شمالی ایران رواج داشته. نمونه‌هایی از این نوع پیکرک‌ در موزه‌های مصر و یونان در مجموعه وسایل مختص به کودکان به نمایش درآمده ‌است.

تاریخ اسباب بازی در ایران

جانوری از هزاره‌ها

پیکرک‌های حیوانی که به شکل‌های مختلفی ساخته می‌شود. دلیلش هم این است که این پیکرک‌ها گونه‌های مختلفی هستند که در زیست‌بوم منطقه وجود داشته‌اند. شاید به‌نوعی برای آشنایی و الفت بیشتر کودکان با محیط‌ طبیعی پیرامونشان ساخته می‌شده. مثل همین پیکرک مفرغی که در مارلیک گیلان کشف شده و قدمتش به  سه هزار سال پیش (هزاره اول پیش ‌از میلاد) برمی‌گردد.

اسباب‌بازی‌های کودکان

موش سفالی

این پیکرک سفالین که به شکل موش است، در نیشابور کشف شده و متعلق به ۹۰۰سال پیش (سده پنجم هجری) است. ابعاد کوچک این پیکرک که فقط ۵/۸ در ۷/۵ سانتی‌متر است، این احتمال را که بازیچه دست کودکان بوده بیشتر تقویت می‌کند. از آنجا که شناخت این حیوانات برای کودک و بازی با آنها، در شناخت کودک با موجودات محیط پیرامونش نقش اساسی بازی می‌کند، می‌توان پذیرفت که شیوه‌های مختلف آشنایی کودکان با این‌گونه جانوران از قدیم مورد توجه بوده ‌است.

اسباب بازی های قدیمی

پیکرک‌های کوچک

تعدادی از آنها نه در قبور پیدا شده‌اند، نه در معابد و نه در هیچ مکان دیگری که جنبه تقدسی داشته باشد، آن هم به تعداد زیاد. برای همین هم این نظر را که جنبه بازیچه‌ای و استفاده روزمره‌ای این پیکرک‌های مفرغی کوچک، بر جنبه آیینی و حتی تزیینی‌شان اولویت داشته، قوت می‌بخشد. این پیکرک‌های حیوانی که قدمتشان به  چهار هزار سال پیش (اوایل هزاره دوم پیش ‌از میلاد) برمی‌گردد در لرستان کشف شده‌اند.

اشیای باستانی

نقش کودکی

سفالینه‌های منقوش به نقوش کودکانه و استلیزه (خلاصه شده) این گمان را تقویت می‌کنند که این آثار برای جلب‌توجه کودکان بوده و یا با نگاه و توجهی ویژه به کودکان ساخته و نقاشی می‌شدند. پنداری ظروف منقوش، نقش کودکان امروزی را تداعی می‌کنند. این تکه سفال منقوش در تل باکون فارس کشف شده و مربوط به هفت هزار سال پیش (هزاره ‌پنجم پیش ‌از میلاد) است.

اسباب بازی های باستانی

مشق شب

از این لوحه‌ها به تعداد زیادی در شوش به‌دست آمده و احتمالا برای آموزش کودکان بوده است. لوحه‌ای گلین با خط میخی سومری به قطر ۳/۸ سانتی‌متر که متعلق به  چهار هزار سال پیش (هزاره دوم پیش‌ازمیلاد) است. امروزه برخی از مراکز آموزشی و فرهنگی جهان در آموزش خطوط باستان به ‌نوآموزان از این روش استفاده می‌کنند .

تاریخ اسباب بازی در ایران

نقش انسانی در ابعاد بسیار کوچک (۳/۴ سانتی‌متر) که در نهایت سادگی روی صفحه‌ای سیمین حکاکی شده. به حدس می‌توان گفت که این پلاک سیمین متعلق به کودکی باشد که جز سرگرم کردن او کاربری دیگری نداشته. از آنجایی که این اثر از قبور یا مکانی با کاربری آیینی به‌دست نیامده، می‌توان بازیچه بودن آن را قوی دانست. این پلاک سیمین که متعلق به ۲۶۰۰ تا ۲۷۰۰ سال پیش (۷۰۰ ـ ۶۰۰ پیش ‌از میلاد) است در لرستان کشف شده.

اسباب بازی کودک

جغجغه باستانی

این نمونه احتمالا می‌تواند یک سرگرمی کودکانه باشد. شی‌ای سفالین (احتمالا جغجغه)، که نمونه‌های سفالی و فلزی زیادی از آن در شوش به‌دست آمده و کاربری آن غیر از حدس بازیچه بودنش مشخص نیست. این شی با ۱۲ سانتی‌متر بلندی، متعلق  به چهار هزار تا سه هزار سال پیش (به اواخر هزاره دوم پیش‌ازمیلاد و اوایل هزاره اول پیش‌ازمیلاد) است.

اشیای باستانی

بازی ایلامی

این شی سفالین احتمالاً یک نمونه جغجغه است به‌صورت پیکرکی حیوانی. شی‌ای به‌بلندی ۳/۵سانتی‌متر که مربوط به دوره ایلامی (درحدودسه تا چهار ‌هزار سال پیش) است و در شوش کشف شده. این نمونه به همراه نمونه‌های زیاد دیگری که شکل‌های حیوانی دارند شاید جلب‌توجه بیشتری برای کودکان داشته‌اند. شاید هم نمایانگر رفاه بیشتر خانواده و طبقه اجتماعی بالاتر کودک بوده. چرا که نسبت به جغجغه‌های ساده‌تر، ارزش بیشتری از جهت تکنیک کار داشته است.

اسباب‌بازی‌های کودکان

اسباب‌بازی قیمتی

این نمونه بسیار زیبا پیکرکی شیشه‌ای است متعلق به دوره ساسانی که در شوش کشف شده و فقط ۱/۷ سانتی‌متر است. می‌شود این‌گونه حدس زد که  احتمالا بازیچه کودکی بوده که در خانواده‌ای با درجه اجتماعی بالا پرورش می‌یافته؛ همانگونه که امروزه بازیچه کودکان در طبقات اجتماعی مختلف متفاوت و از ارزش هنری و اجتماعی مختلفی برخوردار است.

قمقمه مورد استفاده کودکان

قمقمه‌کودک

قمقمه‌های سفالین در اندازه‌های مختلف و از مناطق بسیار زیادی در ایران به‌دست آمده‌اند؛ مثل همین قمقمه سفالین ۱۲سانتی‌متری که قدمتش به چهارهزار سال پیش (هزاره دوم پیش ‌از میلاد) برمی‌گردد و در کرمانشاه کشف‌شده. این قمقمه را از این جهت مورد استفاده کودکان دانسته‌اند که  اندازه‌اش بسیار کوچک‌تر از نمونه قمقمه‌های کشف‌‌شده بزرگ است.

منبع:arq.ir

منبع : beytoote.com

تاریخ اسباب بازی در ایران

تاریخ اسباب بازی در ایران



 تاریخ بازیهای فکری در ایران

دقیقاً مشخص نیست مبدا شطرنج چیست،  از کجا آمده و توسط چه کسی اختراع شده،  از کدامین شهر و دیار شروع شده،  آیا در یک برهه و زمان خاص پدید آمده،  و همراه گذر زمان پیشرفت کرد است؟.  این پرسشها و خیلی سوال های دیگر ذهن بسیاری افراد و مورخان برجسته شطرنج را مشغول کرده است.  بیشترین دست نوشته های قبول شده،  حاکی از آن است،  که شطرنج در ۶۰۰ م،  در هند ظاهر شده است،  و بسرعت در پارس شایع شد،  در حدود ۸۰۰ م،  در فرهنگ عرب جا گرفت.  اما اینجا موضوع مهم اینست،  که هند منظور استان هند ایران است،  نه کشور هندوستان،در کشور هندوستان و ادبیات آنجا زودتر از هزاره دوم میلادی هیچ اثر از شطرنج وجود ندارد.

شطرنج از هند ایران

عکس های مهره های شطرنج ۹۰۰ ساله ایرانی

عکس های مهره های شطرنج ۹۰۰ ساله ایرانی،  که در نیشابور کشف شده است،  یکی از قدیمی ترین و کامل ترین مجموعه شطرنج جهان می باشد،  که در موزه متروپولیتن نیویورک نگهداری می شود.

   عکس وسایل بازی تخته ۵هزار ساله، که در جیرفت ایران کشف شده است 

ایرانیان مانند بسیاری از موضوعات تاریخی دیگر،  تاریخ بازی شطرنج را به خارجی واگذار کرده اند،  و براحتی اغفال ترفند های دروغ های تاریخ شده اند،  و می گویند که از هندوستان بوده است،درصورتیکه آنچه که از هند یا اند در تاریخ ایران باستان نوشته اند،  بخشی از خوزستان ایران بوده است،  که امروزه به نام های اندیمشک و هندیجان گفته می شود.  بازی شطرنج و تخته نرد در ادامه بازی های تمدن کهن جی است.

تخته نرد و تاس و مهره که از جیرفت کشف شده است،  می رساند که بازیهای فکری این دست،  چند هزار سال قدیمی تر از آنچه که گفته اند سابقه تاریخی دارد.  کشور هندوستان و پاکستان که چند دهه بعد از حمله پیکانی نادر شاه یکپارچه شد،  و در دست انگلستان قرار گرفت،  چندین سرزمین با نام های گوناگون بود،  که امروز در نام استان های آن کشورها وجود دارند،  و هند گفت نمی شد،  آنچه که از هند در گذشته های تاریخی گفته اند،  فقط منظور بخشی از استان خوزستان ایران بوده است نه کشور هندوستان کنونی.

 ــ  جوانان عزیز ایران،  اغفال ترفند های تاریخ نویسی دشمنان تاریخی ایران نشوید،  آنها با زرنگی دارند همه تاریخ ایران را می ربایند،  از تاریخ خود و اجداد و کشور تان دفاع نمایید.

ــ  شطرنج = شط = شت = چوب، تخته + رنج = رنگ = تخته رنگ شده.

ــ  شط = شت = چوب، درخت.

ــ  رشت = ر + شت = دارای درخت.

ــ  شطرنج = شترنگ = تخته رنگ شده.

ــ  شته = آفت درخت.  مشروح در:   کلیک کنید:  حروف هیروکلیف جی

گویای اولیه شطرنج

هیچ شواهد قابل تاییدی از روز های اولیه شکل گیری شطرنج وجود ندارد،  هیچ تخته شطرنج یا ست کامل شطرنج پیدا نشده است.  ممکن است بتوان از بعضی اشیا پیدا شده توسط باستان شناسان مهره های ابتدایی شطرنج را یافت کرد،  اما آن ها به راحتی هدفی را برای انجام بازی پیدا نمی کردند.  شواهدی هم که به دست آمده از ادبیات می باشد و حتی گاهی موضوع دارای تفسیر است …

شترنگ فارسی ــ  اصل شطرنج در ایران به زمان شاهنشاهی ساسانیان بر می گردد،  یکی از فصل های شاهنامه فردوسی توضیح می دهد،  که چطور فرستاده پادشاه هند این بازی را به انوشیروان معرفی می کند.  در همان فصل افسانه ای می گوید،  از یک جنگ مدنی (غیر نظامی) که بین دو پسر پادشاه هند در گرفته است.  همانگونه که گفتم این هند استان هند ایران است نه کشور هندوستان به استان های تاریخی ایران مراجعه شود.

ابوالحسن علی مسعودی،  استفاده از شطرنج به عنوان ابزاری برای استراتژی های نظامی، ریاضیات، قمار بازی و حتی وابستگی مهم آن با طالع بینی هندی و جاهای دیگر را شرح داده است.  مسعودی متذکر می شود که عاج فیل در هند به طور عمده ای برای ساخت مهره های شطرنج و تخته نرد استفاده می شد،  و در کتاب کلیله و دمنه چنین یاد کرد،  که این بازی در دوران حکمرانی انوشیروان از هند به فارس رفته است،و رفته رفته بازی chaturanga به shatranj تغییر یافت و شکل یک بازی دو نفره که شبیه به chaturanga بود و می توانست یک برنده داشته باشد.

اینجا یاد آوری نمایم،  در زمان ساسانیان نصف النهار مبدأ از هند ایران می گذشت،  به تاریخ نجوم در ایران مراجعه شود.  در ضمن صف آرایی نظامی در بازی شطرنج،  درست مانند نظام جمع ایرانی بوده است،  که نمونه این نظام جمع در هیچ کجا وجود نداشته،  به تاریخ نظام جمع در ایران مراجعه شود.

شطرنج در ایران باستان

با وجود پژوهش های بسیار تاکنون هیچ یک در پژوهشگران خارجی و ایرانی به نتیجه قطعی و روشنی درباره پیدایش شطرنج و مخترع آن نیافته اند.  سرانجام برخی به یافتن بعضی روایت ها و افسانه ها و برخی به بررسی سابقه تاریخی شطرنج بر اساس مدارک مستند پرداختند.  مدارک مستند گواه آن است که ایرانیان قبل از دوران ساسانیان یعنی نزدیک به ۲۰۰۰ سال با شطرنج آشنا بودند.  از لحاظ تاریخی کهن ترین سندی که در آن از واژه شطرنج سخن رفته،  دست نوشته کار نامه اردشیر بابکان است.

این دست نوشته در حدود سال ۶۰۰ م،  به زبان پهلوی با ۵۶۰۰ کلمه نوشته شده است،  که در آن از واژه‌ شطرنج سخن رفته است،  در آن‌ جا می‌خوانیم که در زمان اردوان پنجم،  واپسین پادشاه اشکانی (٢١۶- ٢٢۶ میلادی)،  درباریان ایران شطرنج بازی می‌کردند.  اردوان از دانایان دربار خواسته بود که آیین شکار و چوگان و چترنگ (شطرنج) و دیگر هنرها را به اردشیر بیاموزند.

آنچه امروز در دست همگان است تنها پهلوی است،  که مربوط به نخستین دوره شاهنشاهی ساسانیان است.  در زمان اردوان پنجم،  آخرین پادشاه حکومت اشکانیان (۲۱۷ – ۲۲۶ م) شطرنج مورد توجه درباریان آن زمان بوده است.  یعنی حدود ۱۷ قرن قبل طبقات ممتاز ایران باستان با این هنر آشنا بوده اند.

دکتر محمد مقدم در یادداشتی چنین راهنمایی نمودند:

دو نوشته پهلوی درباره شطرنج داریم، یکی ماتیکان شترنگ که یک جزوه شش صفحه ای درباره بازی شطرنج و نرد است،  و طبق روایت درباره اختراع این بازی مطلب مختصری دارد.  دیگری زیر عنوان چارشن (گزارش) شترنگ است،  که آن هم درباره شطرنج و نرد است.

گمان نمی رود این دو نوشته،  که در مورد اختراع شطرنج و نرد،  ماتیکان شترنگ و چارشن (گزارش) می باشد،  از اختراعات فرد واحدی باشد.  گفته شده که شطرنج در ایران و نرد در هندوستان اختراع شده  البته این همان هند استان ایران است،  اما در کارنامه اردشیر بابکان (متن پهلوی) می بینیم،  که این آلات از زمانی قدیمی تر در ایران وجود داشته،  چنان که نوشته شده:  …و اردشیر به یاری یزدان به چوگان و سواری، چترنگ و دیگر فرهنگ، از همگی آنان برتر و چیره تر بود.  ولی باز تمامی نویسندگان قدیم و جدید (فارسی و عربی) بدون هیچ گونه تردیدی شطرنج را هدیه هندوستان (هند استان ایران) به ایران (منظور درباره شاهنشاهی ساسانیان) می دانند،  در واقع واژه ها و اصطلاح های شطرنج،  ریشه ایرانی دارند.

ریشه یابی واژگان شطرنج بر پایه اصول و قواعد زبان شناسی می گوید،  که شطرنج کاملاً ایرانی است،  مانند این واژه ها:

۱ ــ  شاه:  که اصلی ترین مهره شطرنج است،  واژه فارسی با ریشه قدیمی خشایثیا است،  این واژه به خط میخی در سنگ نوشته های میخی کوه بیستون کنده شده است.  در زبان کشور هندوستان آن را راجا می گویند،  در شطرنج ایران،  مهره شاه همان معنی واژه فارسی شاه را می دهد.

۲ ــ  وزیر:  در ایام قدیم نزد ایرانیان برای واژه وزیر،  فرزین را به کار برده اند،  ولی در کشور هندوستان واژه وزیر را منتری گویند.

۳ــ  فیل:  در فارسی قدیم پیل گفته می شده،  ولی اصلاً در زبان سانسکریت نمی باشد.  ۴ــ  پیاده:  که در زبان فارسی قدیم به پای معروف بوده،  اما در زبان کشور هندوستان ماتیکا گفته شده.  …و خیلی واژه های دیگر وجود دارد،  که نشانه از آن دارند،  که مهره های شطرنج و خود شطرنج اصلیتی ایرانی دارند.

شطرنج در فرهنگ ایران

خصوصیات شطرنج با نظام اجتماعی ایرانیان دوران ساسانی و پیش از آن هماهنگی جالبی دارد،  به این معنی که روح سلحشوری و به ویژه ترتیب آرایش سپاهیان به دو رده پیاده نظام در جلو و سواران مرکب از اسب، فیل و ارابه در عقب آن، به تاریخ نظام جمع در ایران مراجعه شود.   مهم تر از آن اهمیتی خاص قائل شدن برای شاه بود،  که در واقع شاه همه چیز در فر و شکوه او خلاصه می شده است.

بنابر این با توجه به آنچه گفته شد و با جمع بندی عواملی که شرح آن ها گذشت یعنی با در نظر گرفتن قدمت بیشتر اسناد تاریخی ایران،  تحلیل اصطلاح های علم شطرنج بر پایه اصول دانش زبان شناسی و هماهنگی شطرنج با فرهنگ اجتماعی ایران،  می توان پذیرفت که این هنر،  چنانکه امروز متداول و مطلوب جهانیان می باشد،  فن تکامل یافته ای با سابقه ای دو هزار ساله است،  که بدون تردید از ایران سر برآورده است،  به شهادت اسناد تاریخی ایرانیان در دوران پیش از اسلام برای پایه گذاری شطرنج گام های اساسی بر داشته اند.

بعد از اسلام تا قرن ۱۶ م،  ایرانیان در گسترش شطرنج تلاشی پر ارج داشته اند،  و بعد از آن نیز همانند سایر علوم و فنون به عنوان هدیه ای نفیس و پر بها،  تقدیم جهان غرب شده است.

واژگان اجزای شطرنج

با بررسی واژگان شطرنج می توان دریافت که بسیاری از واژگان اجزای شطرنج تحت تأثیر واژگان پارسی هستند.  برای روشن تر شدن این موضوع به بررسی چند مورد می پردازیم.

   شطرنج ــ  این واژه معرب شترنگ یا چترنگ پارسی است. ترکیبی از دو بخش چتر یا چتور (ستور) به معنای چهار تایی و انگ یا هنگ که به معنی ردیف یا دسته آمده است.  چتور اشاره به چهار نوع حرکت اختصاصی مهره های شطرنج هم دارد.

شاه ــ  شاه اساسی ترین مهره های شطرنج است و واژه ای است پارسی که ریشه قدیم آن خشایثیه می باشد.  این واژه که به خط میخی در سنگ نبشته های میخی کوه بیستون کنده شده،  از روزگار دیرین به یادگار مانده است.  باید توجه داشت که شاه در زبان سانسکریت نرپاتی و به هندی و سایر زبان های نزدیک به آن، «راجا» گفته می شود،  و شاهنشاه را «مهاراجا» می گویند.  در صورتی برای شاه شطرنج همان واژه پارسی شاه را به کار می برند.  جالب تر آنکه در تمامی زبان های شبه قاره هند، مانند اردو، گجراتی و… نیز به این مهره شطرنج «شاه» و حتی گاهی «پادشاه» هم می گویند.

شاه در فرانسه اشه است،  کتاب لغت نامه فرانسه با صراحت در مقابل این لغت اظهار می کند،  که از شاه پارسی گرفته شده است.  به آلمانی شاخ،  در چک و اسلواکی شاخی،  به روسی شاخمات،  که چنین می نماید که همان شاه مات پارسی است،  به انگلیسی چس می گویند.

وزیر ــ  در ایام قدیم، ایرانیان برای وزیر واژه فرزین را به کار می بردند.  هنوز هم در برخی از گویش های محلی ایران واژه فرزین استفاده می شود.  برهان قاطع این مهره شطرنج را فِرز می گوید،  که در پارسی باستان هم گویا فرژ، فرز و فرزان گفته اند.  بنابر این به سادگی می توان پذیرفت که وزیر اقتباسی است از همین واژه.  در زبان های دیگر مثلا عربی به آن الفرز و در روسی فیرز (Fierz) می گویند.

کشور های غربی در اوایل آشنایی با شطرنج به آن فرز می گفتند،  اما بعد ها در جریان ایجاد تغییرات در حرکات شطرنج ، واژگان آن نیز دستخوش تغییراتی شد.  جالب آنکه در زبان های هندی، گجراتی، اردو، کشمیری و… از واژه وزیر در شطرنج استفاده می کنند،  در صورتی که این واژه را در سانسکریت «مُنتری» می گویند.

توجه و مهم:  تمام واژه های فوق ریشه در زبان تمدن جی دارند.

 عکس یک شطرنج تاریخی و عکس های تاریخی

بازی شطرنج از دید دیوان شمس

تاریخ و فلسفه تخته نرد

آیا میدانید تخته نرد،  چگونه و توسط چه کسی ابداع شد؟  و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟  آنچه که من می دانم تخته نرد،  در هزاره اول خورشیدی ایرانی در تمدن کهن جیرفت اختراع شد،  و  توسط بزرگمهر تکامل یافت،  یا به نوعی ابداع مجدد گردید،  و داستان زیر در پیدایش آن آمده است.  یاد آوری نمایم،  در واقع شطرنج و تخته نرد،  مانند تمام موضوعات و مسائل دیگر،  طی روندی برابر تاریخ و فرهنگ یادگیری تکامل پیدا کرده اند.

گویند،  در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد،  پادشاه هند استان که خوزستان کنونی ایران است،  دیورسام بزرگ،  برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود،  به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران در خورآسان فرستاد،  و تخت ریتوس دانا را مأمور انجام این کار کرد.  او در نامه ‌ای به پادشاه ایران نوشت:  از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید،  دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند.

  پس یا روش و شیوه آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ ایم (شطرنج) باز گویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید.  شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست،  و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت،  تا اینکه روز چهلم بزرگمهر که جوانترین وزیر انوشیروان بود،  به پا خاست و گفت:  این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌ اند،  که دو طرف با مهره های خود با هم می ‌جنگند و هر کدام خرد و دور اندیشی بیشتری داشته باشد،  پیروز می‌شود.  او راز های کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را یافت و گفت،  شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد،  و دوازده هزار سکه به او پاداش داد.  پس از آن تخت ریتوس با بزرگمهر به بازی پرداخت،  بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد.

روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیله بازی دیگری را نشان داد و گفت:  اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.  دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند وین اردشیر را چاره گشایی کنند،  و به این ترتیب شاه هنداستان پذیرفت که باجگزار ایران باشد.

  *  تخته نرد:  کره زمین

  * ۳۰ مهره:  نشان گر ۳۰ شبانه روز یک ماه

  *  ۲۴ خانه:  نشانگر ۲۴ساعت شبانه روز

  *  ۴ قسمت زمین:  ۴ فصل سال

  *  ۵ دست بازی:  ۵ وقت یک شبانه روز

  *  ۲ رنگ سیاه و سپید:  شب و روز

  *  هر طرف زمین ۱۲ خانه دارد:  ۱۲ ماه سال

  *  زمین بازی:  آسمان

  *  تاس:  ستاره بخت و اقبال

  *  گردش تاس ها:  گردش ایام

  *  مهره ها:  انسان ها

  *  گردش مهره در زمین:  گردش زندگی انسانها

  *  برداشتن مهره در پایان هر بازی:  مرگ انسان ها

  *  اعداد تاس:  ۱ =  یکتایی و خداپرستی،  ۲ =  آسمان و زمین،  ۳ =  پندار نیک؛ گفتار نیک، کردار نیک،  ۴ =  شمال، جنوب، شرق، غرب،  ۵ =  خورشید؛ ماه، ستاره، آتش، رعد،  ۶ =  شش روز آفرینش.

جالب:  تاس واژه ای ایرانی است،  و به معنی مکعب سر شده است.

 ــ  تاس = تا = تا شده،  چند ضلعی، مکعب + س = سر،  جهت اطلاع بیشتر به معنی نامها مراجعه نمایید.

عکس یک تخته نرد با نقش جهان

منبع:arq.ir

منبع : beytoote.com

تاریخ بازیهای فکری در ایران

تاریخ بازیهای فکری در ایران



۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

اکثر مردم می دانند که آلبرت انیشتین دانشمند مشهوری است که معادله E=MC2 را به جهانیان معرفی کرد. اما آیا شما این ده مورد را درباره این نابغه می دانید؟ با ما همراه باشید و این ده مورد را مطالعه کنید.

۱۰- او عاشق دریانوردی بود

زمانی که انیشتین در کالج پلی تکنیک زوریخ در سوئیس مشغول به کار بود، به شدت به قایقرانی علاقمند شد. او اغلب یک دفترچه یادداشت باخودش به قایق  می برد و به دریاچه می رفت و در آنجا به استراحت و تفکر می پرداخت. انیشتین اگرچه هرگز شنا کردن را یاد نگرفت، اما قایقرانی سرگرمی مهمی در زندگی او بود.

انیشتین هرگز شنا کردن را یاد نگرفت، اما قایقرانی سرگرمی مهمی در زندگی او بود

۹- مغز انیشتین

هنگامی که انیشتین در سال ۱۹۵۵ فوت کرد، به درخواست خودش جسدش سوزانده شد و خاکسترش در اطراف محوطه انستیتوی مطالعات پیشرفته در پرینستون، پخش شد. با این حال قبل از اینکه جسدش سوزانده شود، آسیب شناس، توماس هاروی در بیمارستان پرینستون، طی یک کالبد شکافی مغز انیشتین را از جسدش جدا کرد. هاروی به جای اینکه مغز او را به جسدش برگرداند تصمیم گرفت تا آن را برای مطالعۀ بیشتر نگه دارد. او اجازه نداشت که مغز انیشتین را نگه دارد اما یک روز بعد او پسر انیشتین را متقاعد کرد که این کار به پیشبرد علم کمک بسیاری می کند.

در سال ۱۹۹۸ هاروی مغز انیشتین را به بیمارستان آسیب شناسی پرینستون بازگرداند

اندکی بعد هاروی به دلیل اینکه حاضر نشد مغز انیشتین را تحویل دهد از سمت خود در دانشگاه پرینستون اخراج شد. طی چهار دهه بعد هاری تکه های مغز انیشتین (او آن را به ۲۴۰ قطعه برش داده بود) که در محفظه ای نگهدای می شدند به سراسر کشور منتقل کرد. هر تکه از آن را برای یکی از محققان می فرستاد. سرانجام در سال ۱۹۹۸ هاروی مغز انیشتین را به بیمارستان آسیب شناسی پرینستون بازگرداند.

۸- انیشتین و ویولن

مادر انیشتین، پائولین، نوازنده پیانو بود، او میخواست که پسرش عاشق موسیقی شود، زمانی که انیشتین شش ساله بود آموختن ویولن را به او آغاز کرد. متاسفانه انیشتین در ابتدا از نواختن ویولون متنفر بود او ترجیح می داد که با کارت های بازی، خانه بسازد، کارش هم در این زمینه خوب بود. (او حتی یک بار یک خانه ۱۴ طبقه با کارت ها ساخته بود!)

انیشتین در ۱۳ سالگی عاشق موسیقی شد و تا آخر عمر به نواختن ویولون ادامه داد

وقتی انیشتین ۱۳ ساله شد، ناگهان عقیده اش نسبت به ویولون را تغییر داد، او از شنیدن موسیقی موتزارت با شور و شوق بسیار لذت می برد و تا آخر عمر به نواختن ویولون علاقه مند شد. نزدیک به هفت دهه، انیشتین نه تنها هنگام استراحت، که زمانی که میخواست به تفکر بپردازد نیز به نواختن ویولن روی می آورد.

۷- ریاست جمهوری اسرائیل

یک روز بعد از فوت اولین رئیس جمهور اسرائیل خایم وایزمن در ۹ نوامبر ۱۹۵۲، از انیشتین پرسیده شد که آیا علاقه ای به اینکه دومین رئیس جمهور اسرائیل باشد دارد؟ انیشتین که آن موقع ۷۳ سال داشت، این پیشنهاد را رد کرد. او در نامه ای رسمی امتناع خود از ریاست جمهوری اسرائیل با این عنوان که «استعداد و تجربه لازم برای برخورد درست با مردم را ندارد» رااعلام کرد.

۶- بدون جوراب

بخشی از جذابیت انیشتین نگاه ژولیدۀ او به زندگی بود. او علاوه بر اینکه موهایش را شانه نمی کرد، عادت های عجیب و غریبی همچون نپوشیدن جوراب داشت. او چه زمانی که در حال قایقرانی بود چه در یک شام رسمی در کاخ سفید، همیشه و همه جا بدون جوراب می رفت. از نظر انیشتین، جوراب یک مشکل بود چرا که آنها اغلب سوراخ می شدند. به علاوه چرا باید هم جوراب پوشید هم کفش، در حالی که یکی از آنها کار آن یکی را هم انجام می دهد؟

انیشتین عادت های عجیب و غریبی همچون نپوشیدن جوراب داشت

۵- قطب نمای ساده

هنگامی که انیشتین در پنج سالگی در بستر بیماری بود، پدرش به او یک قطب نمای جیبی ساده داد. او در آن سن به شدت درگیر این شده بود که چه نیرویی بر روی سوزن اعمال می شود که همیشه به سمت یک جهت می گردد؟ این سوال که انیشتین را به خود درگیر کرده بود، آغاز شیفتگی انیشتین به علم بود.

۴- طراحی نوعی یخچال

بیست و یک سال بعد از نوشتن نظریه نسبیت خاص، آلبرت انیشتین یک یخچال ابداع کرد که با الکل کار می کرد. این یخچال در سال ۱۹۲۶ طراحی شد اما هرگز به تولید انبوه نرسید زیرا تکنولوژی جدیدی به دست آمد که از یخچال انیشتین کاربردی تر بود. انیشتین در واقع به این دلیل به اختراع این یخچال مبادرت ورزید که در جایی خوانده بود خانواده ای در اثر گاز دی اکسی گوگرد (که آن زمان یخچال ها با این گاز کار می کردند) دچار مسمومیت شده بودند.

۳- سیگاری وسواس

انیشتین عاشق سیگار کشیدن بود. او وقتی بین خانه خود و دفترش در پرینستون راه می رفت دنباله ای از دود پشت سرش راه می افتاد. ظاهر او همیشه با موهای به هم ریخته، لباس گشاد در حالی که پیپ خود را محکم به دهان گرفته بود.

انیشتین عاشق سیگار کشیدن بود

در سال ۱۹۵۰، انیشتین در یادداشتی گفت: «معتقدم که دود پیپ، به من کمک می کند تا درباره تمام امور بشر به تفکر بپردازم.» اگر چه او به شدت به پیپ خود علاقه مند بود اما گاهی هم سیگار برگ یا سیگار معمولی می کشید.

۲- ازدواج با دخترخاله

انیشتین بعد از اینکه از همسر اول خود، میلوا ماریچ در سال ۱۹۱۹ جدا شد، با دختر خالۀ خودش، السا لوونتال (که بیشتر با نام السا انیشتین شناخته می شود) ازدواج کرد. السا در واقع از هر دو طرف با انیشتین رابطه خانوادگی داشت. مادر آلبرت و مادر السا خواهر بودند، به علاوه، پدر آلبرت و پدر السا پسر عمو بودند. با این حال عشق آنها زمانی شروع شد که السا با مکس لوونتال ازدواج کرد و سپس از او جدا شد.

عکسی از آلبرت انیشتین و میلوا ماریچ(همسر اولش)

۱- یک دختر نامشروع

در سال ۱۹۰۱ قبل از اینکه آلبرت انیشتین با میلوا ماریچ ازدواج کند، با او که عشق دوران کالجش بود به دریاچه کومو در ایتالیا رفتند. پس از تعطیلات، میلوا فهمید که باردار شده است. در آن زمان  کودکان نامشروع نامعمول نبود ولی در عین حال از طرف جامعه پذیرفتنی نبود. از آنجا که انیشتین پول کافی برای ازدواج با ماریچ و سرپرستی یک بچه را نداشت، آن دو تا زمانی که انیشتین در اداره ثبت اختراع مشغول به کار شد نتوانستند با هم ازدواج کنند. و ماریچ مجبور بود از بچه نامشروع خود که لیسرل نام داشت در کنار خانواده اش نگهداری کند. اگرچه می دانیم که انیشتین درباره وضعیت دختر خود اطلاع داشت اما از سرنوشت این دختر اطلاعی نداریم. اعتقاد بر این است که او در سنین کودکی بر اثر بیماری مخملک فوت کرده است، و یا اگر هم زنده مانده است سرپرستی او را به خانواده دیگری سپرده اند. هم انیشتین و هم میلوا وجود لیسرل را مخفی کرده بودند و محققان به تازگی به وجود این دختر پی برده اند.

منبع : bigbangpage.com

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید



بابا طاهر روزها را در كوه و بيابان می گذرانده و شب ها را به عبادت مشغول بوده است

زندگی نامه باباطاهر عریان

باباطاهر همدانی معروف به بابا طاهر عریان، عارف، شاعر و دوبیتی‌ سرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری (سده ۱۱م) بوده است.  باباطاهر زاده روستای ایرانه ملایر بوده و نام وی در اصل باباطاهر ایرانه بوده در یکی از دوبیتی های مشهورش سال تولدش را به حروف ابجد گنجانیده که پس از محاسبه توسط میرزا مهدی خان کوکب به سال ۳۲۶ هجری رسیده است.

بابا لقبی بوده که به پیروان وارسته می داده اند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بوده ‌است. گفته شده كه او معاصر با پادشاهي طغرل بيك سلجوقی بوده است.

درباره زندگانی اين شاعر عارف اطلاعات دقيقی در دست نيست. با دقت كردن در رباعيات او می توان به برخی از احوال او پی برد.

به عنوان مثال او در اين رباعي فرموده است: “نصيحت بشنو از پور فريدون كه شعله از تنور سرد نايو”، متوجه مي شويم كه نام پدر او فريدون بوده است و همچنين گفته شده كه بابا طاهر فرزندی به نام فريدون داشته كه در زمان حيات او فوت شده است.

نكته ديگر از زندگانی بابا طاهر اين است كه او روزها را بيشتر در كوه و بيابان می گذرانده و شب ها را به عبادت و رياضت مشغول بوده است.

ويژگي سخن بابا طاهر عریان

اشعاری که از بابا طاهر باقی است رباعیاتی است که به لهجه لری (برخی معتقدند ترانه ‌ها یا دو بیتی های باباطاهر در بحر هزج مسدس محذوف و به لری سروده شده است و برخی از محققان زبان وی را راژی و یا راجی و رازی دانسته اند که از گویش های قدیمی اهالی ری هستند) سروده شده است.

با خواندن  اشعار بابا طاهر متوجه می شویم که او با سخن بسیار روان و ساده و بی پیرایه خود نیکوکاری، خیر خواهی و احسان و ترک ظلم و ستم به خلق را به خوبی بیان کرده، او عشق و ایمان و دلباختگی خود به مذهب شیعه و توسل به ائمه اطهار و تضرع به درگاه خدا را چنان با جاذبه بیان می کند که خواننده از خواندن رباعیات خسته نمی شود و ناله جانسوز طاهر یکی از انوار عشق الهی است که در کلمه به کلمه اشعار او این انوار را می بینیم و سوزش و آتش آن را حس نمی کنیم.

معرفي آثار بابا طاهر

از بابا طاهر مجموعه اي از سخنان او به زبان عربي باقي مانده است كه در آن عقايد عرفانی را در علم و معرفت و عبادت بيان كرده است و همچنين مجموعه ای كه شامل سروده های او به زبان لری است از او به يادگار مانده است.

آرامگاه بابا طاهر عریان

در مورد سال وفات اين شاعر عارف نظريه های مختلفی بيان شده و به طور يقين نمی توان سال وفات او را مشخص كرد. آرامگاه وی در شمال شهر همدان در میدان بزرگی به نام وی قرار دارد. مقبره بابا طاهر نزديک بقعه امامزاده حارث بن علی واقع است. این بنای تاریخی با شمار ۱۷۸۰ در سال ۱۳۶۷ به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است.

آرامگاه بابا طاهر عریان

دوبیتی های باباطاهر عریان

خدایا دل ز مو بستان بزاری نمی‌آید ز مو بیمار داری نمیدونم لب لعلش به خونم چرا تشنه است با این آبداری

دلم از دست تو دایم غمینه ببالین خشتی و بستر زمینه همین جرمم که مو ته دوست دیرم که هر کت دوست دیره حالش اینه

بروی ماهت ای ماه ده و چار به سرو قدت ای زیبنده رخسار که جز عشقت خیالی در دلم نی بدیاری ندارم مو سر و کار

عزیزا ما گرفتار دو دردیم یکی عشق و دگر در دهر فردیم نصیب کس مباد این غم که ما راست جمالت یک نظر نادیده مردیم

شب تاریک و سنگستان و مو مست قدح از دست مو افتاد و نشکست نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

اگر شیری اگر ببری اگر کور سرانجامت بود جا در ته گور تنت در خاک باشد سفره گستر بگردش موش و مار و عقرب و مور

دیم یک عندلیب خوشنوایی که می‌نالید وقت صبحگاهی بشاخ گلبنی با گل همی گفت که یارا بی وفایی بی وفایی

مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند

به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت که این دنیا نمی‌ آرزد بکاهی

پریشان سنبلان پرتاب مکه خمارین نرگسان پرخواب مکه براینی ته که دل از مابرینی برنیه روزگار اشتاب مکه

 

منابع: irib.ir

namakstan.ir

منبع : beytoote.com

زندگی نامه باباطاهر عریان

زندگی نامه باباطاهر عریان



کازوئو ایشی‌گورو، برنده‌ی نوبل ادبیات چگونه نویسنده شد؟ آكادمي سوئد سال گذشته با انتخاب باب ديلن، آهنگساز و ترانه سرای امريكايی از روال هميشگی خود فاصله گرفت اما امسال با معرفي كازوئو ايشي‌گورو، رمان‌نويس انگليسي ژاپني‌تبار، دست از سنت‌شكني برداشت. اما با اين حال ايشي‌گورو، نويسنده‌اي است كه در فهرست نامزدهاي انتخابي اغلب منتقدان، نامي از او برده نشده بود.

آشنایی با کازوئو ایشی‌گورو نویسنده ای که برنده نوبل ادبیات شد

«اگر آثار جين آستن و فرانس كافكا را با يكديگر تركيب كنيد، نثر كازوئو ايشي‌گورو به دست مي‌آيد اما بايد كمي هم مارسل پروست به اين تركيب بيفزاييد.» اين گفته سارا دانيوس، دبير دايمي آكادمي سوئد است. «او از كسي پيروي نمي‌كند، او جهان زيبايي‌شناختي متعلق به خود را مي‌آفريند.» در كنفرانس خبري كه روز پنجشنبه در دفتر ناشر او در لندن برگزار شد، درباره دريافت اين جايزه معتبر ادبي گفت: «وقتي به همه نويسنده‌هاي بزرگ كه در حال حاضر زنده هستند و اين جايزه نصيب‌شان نشده، فكر مي‌كنم، احساس مي‌كنم فريبكارم. » ايشي‌گورو گفته است: «اين جايزه اتفاقي نبود كه انتظارش را داشته باشم وگرنه امروز صبح موهايم را مي‌شستم. آشفتگي محض است. نماينده ادبي‌ام تماس گرفت تا خبر برنده شدنم را بگويد اما اين روزها آنقدر خبر كذب هست كه آدم نمي‌داند كدام را يا چه كسي را باور كند، در نتيجه اين خبر را باور نكردم تا اينكه تماس‌هاي روزنامه‌نگارها شروع شد و بعضي از آنها پشت در خانه‌ام جمع شدند.»

او كه دريافت اين جايزه را افتخاري بزرگ مي‌داند، گفته است: «اميدوارم برخي از مضامين تاريخی و شيوه و رسوم حكومتداري و رفتار و منش مردم كه در آثارم آورده‌ام، بتواند كمكي به حال و هواي اين روزهاي بشريت كند. چرا كه ما وارد دوره‌اي نامشخص از تاريخ جهان شده‌ايم.»

اين آكادمي داستان‌ها و رمان‌هاي ايشي‌گورو را به خاطر پرده‌برداري از دنياي پر رمز و رازي كه احساسات وهم‌آميز ما بر پايه ارتباط با جهان بنا شده، ستوده است.

برنده جايزه نوبل ادبيات ٢٠١٧، سال گذشته در داستاني كوتاه به شرح فضايي كه در سال‌هاي دهه ١٩٨٠ و خلق رمان «هنرمندي از جهان شناور» تاثير داشته، پرداخت. ايشي‌گورو در اين داستان كوتاه كه در روزنامه گاردين منتشر شد، تلاش‌هاي كشورش براي تغيير را بر رويكرد او در رمان نويسی به خاطر می آورد.

نوشتن «هنرمندي از جهان شناور» را سپتامبر ١٩٨١ در زيرزمين آپارتماني در شپردز بوش لندن آغاز كردم. ٢٦ سال داشتم. رمان اولم «منظره پريده‌رنگ تپه‌ها» آماده انتشار بود اما در آن برهه دليل معقولي براي باور اينكه زندگي يك رمان‌نويس تمام‌وقت پيش‌ رويم است، نداشتم.

من و لورنا تابستان آن سال به لندن بازگشته بوديم (قبل از آن در كارديف زندگي مي‌كرديم) در پايتخت مشغول به كار شده بوديم اما سرپناهي نداشتيم. چند سال قبل‌تر، هر دوي ما عضو گروه جوانان بي‌بندوبار، متمايل به چپ و نامتعارفي بوديم كه در مسكن‌هاي موقتي حول‌وحوش لادبروك گرو و همراسميت زندگي مي‌كرديم و براي پروژه‌هاي خيريه يا گروه‌هاي تبليغاتي كار مي‌كرديم. حالا كه بي‌خيالي آن زمان به هنگام آمدن به شهر را به خاطر مي‌آورم به نظرم عجيب مي‌آيد كه حتم داشتيم، مي‌توانيم در خانه‌اي مشترك يا خانه ديگري بمانيم تا جايي مناسب براي خودمان پيدا كنيم. همان‌طور كه معلوم شد، اتفاقي پيش نيامد تا اعتماد به نفس ما به چالش كشيده شود و خيلي زود زيرزميني نقلي در خيابان پررفت‌وآمد گولدهاوك اجاره كرديم.

ساختمان ما كنار استوديوي پيشتاز ضبط موسيقي «ويرجين ركوردز» بود و اغلب چشم‌مان به مردهاي موبلندي مي‌افتاد كه تجهيزات ضبط موسيقي را به داخل يا خارج از ساختمان بي‌پنجره و ديوارهاي رنگين مي‌بردند و مي‌آوردند. اما عايق صداي اين ساختمان محشر بود و وقتي پشت ميز ناهارخوري‌مان مي‌نشستم و پشتم به باغچه پشتي خانه‌مان بود، فضاي قابل قبولي براي نوشتن داشتم.

لورنا هر روز سفري طولاني به محل كارش داشت. او كارگزار اجتماعي سازماني منطقه‌اي در لويشام، آن سوي شهر بود. محل كار من هم يك قدم با خانه‌مان فاصله داشت- من «مامور اسكان مجدد»در سرينينز غرب لندن شده بودم؛ سازماني شناخته‌شده كه براي بي‌خانمان‌ها كار مي‌كرد. براي اينكه من و لورنا جانب انصاف را رعايت كنيم، با يكديگر توافقي كرديم: هر روز همزمان از خواب بيدار شويم و زماني كه لورنا پا از در خانه بيرون مي‌گذارد من پيش از عزيمت به محل كارم، پشت ميزم بنشينم و آماده ٩٠ دقيقه نوشتن صبحگاهي‌ام شوم.

بسياري از شاهكارها را نويسندگاني خلق كرده‌اند كه سراغ شغل‌هاي پرمسووليت نرفتند. اما من هميشه به طرزي رقت‌انگيز و اغلب روحي، نمي‌توانم ذهنم را به چند مساله معطوف كنم و تلاش‌هاي آن چند هفته پشت ميز ناهارخوري همزمان با بالا آمدن آرام‌آرام خورشيد براي پر كردن زيرزمين‌مان از نورش، تا به امروز تنها تلاشم در نويسندگي «پاره وقت» محسوب مي‌شود. خبر از موفقيتي بي‌حدوحصر نبود. يك روز متوجه شدم به برگه‌هاي سفيد خيره شده‌ام و با ميل بازگشت به رختخواب مبارزه مي‌كنم. (طولي نكشيد كه شغل روزانه‌ام كم‌كم سنگين‌تر شد و مجبور بودم تا شب سر كار بمانم.) چيزي هم مثل مقاومت لورنا در مقابل اينكه من روزم را با صبحانه‌اي افتضاح كه از فيبر سنگين با خمير و دانه گندم، شروع مي‌كنم، كمكي نمي‌كرد؛ دقيقا دستور غذايي كه گاهي باعث مي‌شد وقتي پشت ميز نشسته‌ام، روي شكمم دولا شوم.

آشنایی با کازوئو ایشی‌گورو

با اين وجود، طي همين دوران بود كه كم و بيش شالوده- داستان و فرضيه اصلي- داستان «هنرمندي از…» در ذهنم شكل گرفت. آن را به شكل داستاني ١٥ صفحه‌اي درآوردم (بعدها در نشريه Granta با عنوان «تابستان پس از جنگ» منتشر شد)، اما با وجودي كه اين داستان را نوشتم، مي‌دانستم لازم است داستاني بلندتر بنويسم، داستاني با معماري پيچيده‌تر براي بنا كردن اين ايده در ساختمان رماني كه آن را با شوق و اشتياق تمام در تخيلاتم پرورده بودم. در همين دوره بود كه مطالبات كاري‌ام نقطه پاياني بر نوشتن‌هاي صبحگاهي‌ام گذاشت.

تا زمستان ١٩٨٢ مشتاقانه پاي نوشتن «هنرمندي از… » ننشستم. در آن زمان، «منظره پريده‌رنگ تپه‌ها» منتشر شده بود و براي نويسنده‌اي نوقلم سروصداي قابل توجهي به پا كرد. اين كتاب ناشراني در امريكا و چندين زبان ديگر پيدا كرده بود و من را در فهرست ٢٠ رمان‌نويس برتر جوان بريتانيايي گرانتا كه بهار آينده منتشر شد، گنجاند. حرفه نويسندگي‌ام هنوز هم ظاهري متلاطم داشت، اما ديگر دلايلي براي شهامت به خرج دادن داشتم بنابراين از شغلم استعفا دادم تا نويسنده ای تمام وقت شوم.

به جنوب شرقي لندن نقل‌مكان كرديم تا در طبقه آخر ساختمان بلند سبك ويكتوريايي در محله‌ ساكت آپرسيدنهام ساكن شويم. آشپزخانه‌مان ظرفشويي نداشت و مجبور بوديم ظرف‌هاي كثيف را در چرخ‌دستي قديمي سرو چاي بگذاريم و براي شستن آنها را به سوي حمام هدايت كنيم. اما حالا به محل كار لورنا نزديك‌تر بوديم و مي‌توانستيم زنگ ساعت را خيلي جلوتر تنظيم كنيم. خبري از آن صبحانه‌هاي افتضاح هم نبود.

مالك خانه مايكل و لنور مارشال بودند؛ زوج فوق‌العاده‌اي كه تازه پا به دهه هفتم زندگي‌شان گذاشته بودند و طبقه پايين خانه ما زندگي مي‌كردند و طولي نكشيد كه در پايان روز كاري در آشپزخانه آنها (كه ظرفشويي داشت) براي نوشيدن چاي، خوردن كيك مستر كيپلينگ و حرافي كه اغلب درباره كتاب، سياست، كريكت، صنعت تبليغات، بي‌قاعدگي‌هاي انگليسي بود، جمع مي‌شديم. (چند سال بعد، پس از مرگ ناگهاني لنور، كتاب «بازمانده روز» را به او تقديم كردم.) در همين حال و احوال بود كه پيشنهاد كاري از شبكه‌ ٤ Channel كه قرار بود راه بيفتد، گرفتم و اين تجربه نويسندگي در تلويزيون (در نهايت دو درام تلويزيوني نوشته من از اين شبكه پخش شد) بود كه تاثيري شگرف اما خلاف واقع بر نوشتن «هنرمندي از… » داشت.

با وسواس فيلمنامه‌هايم –به خصوص ديالوگ‌ و كارگرداني‌ها- را با رمان‌هاي منتشر شده‌ام، مقايسه مي‌كردم و مي‌پرسيدم: «ادبيات داستاني‌ام به اندازه كافي با فيلمنامه‌ام فرق دارد؟»

بريده‌هايي از داستان «منظره پريده‌رنگ…» به نظرم به‌شدت شبيه فيلمنامه بود- پس از ديالوگ، «كارگرداني» و بعد از آن ديالوگ بيشتري آورده بودم. دلسرد شدم. اگر قرار است رمانم كم‌وبيش همان تجربه‌اي‌ را منتقل كند كه مخاطب با روشن كردن تلويزيون به دست مي‌آورد، پس چرا خودم را به زحمت ‌بيندازم؟ اگر رمان به عنوان يك قالب نمي‌تواند تجربه‌اي خاص، تجربه‌اي كه باقي قالب‌ها نمي‌توانند به درستي آن را انجام دهند عرضه كند، بنابراين چطور رمان مي‌تواند اميد آن داشته باشد كه در برابر توانايي سينما و تلويزيون بقا داشته باشد؟

(بايد بگويم كه اوايل دهه ١٩٨٠ رمان معاصر اوضاع وخيم‌تري نسبت به امروز داشت) از تلاش‌هاي آن صبح‌هاي شپردز بوش، ايده‌اي واضح از داستاني كه مي‌خواستم بنويسم، داشتم. اما حالا در سيدنهام وارد دوره‌اي طولاني از آزمايش روش‌هاي متفاوت داستانسرايي شده بودم. مصمم بودم رمان جديدم نبايد «فيلمنامه اي منثور» باشد. اما پس چه چيزي از آب درمي‌آمد؟

در همين دوران بود كه ويروسي من را از پا انداخت و چند روزي را در رختخوابم گذراندم. وقتي بدترين حال ممكن را پشت سر گذاشتم و ديگر احساس نمي‌كردم بي‌وقفه بايد بخوابم، متوجه شدم كتابي كه به رختخواب برده‌ام، چيزي كه در لحافم غلت مي‌خورد، جلد نخست ترجمه كيلمارتين و اسكات‌‌مونكريف از «در جست‌وجوي زمان از دست رفته» مارسل پروست است كه تازه منتشر شده است. ممكن است شرايط بيماری ام و گذران روزها در رختخواب زمينه‌اي مبسوط براي اين خواندن اثر فراهم كرده باشد (در آن زمان و حتي حالا طرفدار پروپاقرص پروست نبوده‌ و نيستم: ردپاهاي نويسندگي او خيلي برايم كسل‌كننده است)، اما كاملا شيفته بخش‌هاي «پيش‌درآمد» و «كومبره» شدم.

نحوه نویسنده شدن کازوئو ایشی گورو برنده جایزه نوبل ادبیات

بارها و بارها سراغ اين بخش ها رفتم. جدا از زيبايي والاي اين متون، از ديدن آنچه بعدها در ذهنم (و بعدها در نت‌هاي موسيقي‌ام) آن را «شيوه‌هاي حركت» پروست ناميدم، حيرت كردم؛ شيوه‌هاي حركت ابزارهايي هستند كه او با توسل به آنها يك بخش را به بخش ديگر هدايت مي‌كند. نظم رويدادها و صحنه‌ها از نياز شرح ترتيب وقايع يا نيازهاي افشاي تدريجي روايت خطي پيروي نمي‌كند. در عوض، تداعي‌ افكار وابسته به محيط، تغيير [تخيلات] حافظه به نظر رمان را از بخشي به بخش ديگر رهنمون می شود.

گاهي تصور اينكه بخشي را كه در حال خواندنش هستي، بخش قبلي‌اش شكل داده، اين سوال را ايجاد مي‌كند كه «چرا؟» به چه دليل اين دو لحظه غيرمرتبط در ذهن راوي كنار يكديگر قرار گرفته‌اند؟ حالا مي‌توانم راهي مهيج و آزادانه‌تر براي نوشتن رمان‌هايم متصور شوم؛ راهي كه مي‌تواند غنا را روي كاغذ خلق كند و حركات دروني ارايه مي‌كند كه غيرممكن مي‌توان آنها را روي پرده نقره‌اي‌ آورد. اگر مي‌توانم طبق تداعي‌هاي افكار و خاطره‌هاي شناور راوي از بخشي به بخش ديگر بروم، مي‌توانم تقريبا به شيوه هنرمند نقاشي انتزاعي كه جاي اشكال و رنگ‌ها را روي بوم انتخاب مي‌كند، بنويسم.

مي‌توانستم صحنه‌اي از دو روز قبل را درست كنار صحنه‌اي از ٢٠ سال پيش بگذارم و از خواننده بخواهم درباره ارتباط اين دو تامل كنند. اغلب لازم نيست راوي خودش دلايل عميق اين مجاورت مشخص را بداند. روش نوشتني را ياد گرفته بودم كه مي‌تواند به درستي لايه‌هاي در هم‌تنيده خودفريبي و انكار كه ديدگاه هر آدمي از خودش و گذشته‌اش را پوشانده است، عرضه كند. براي يك رمان‌نويس نقاط عطف همان اتفاق‌هاي كوچك شلخته خصوصي است.

حالا كه به گذشته نگاه مي‌كنم، مي‌بينم آن سه روزي كه براي بهبودي در تختخوابم در خانه‌ام در سيندهام به سر بردم، خواندن همان ٢٠ صفحه از پروست نقطه‌ عطفي در زندگي نويسندگي‌ام محسوب مي‌شود؛ بايد بگويم خيلي پررنگ‌تر از گرفتن جايزه‌اي معتبر يا قدم زدن روي فرش قرمز افتتاحيه يك فيلم است. هر آنچه پس از آن نوشتم با آشكارسازي‌هايي كه طي اين روزها بر من روشن شده بود، تعيين می شد.

بايد در اينجا چيزي را در مورد جنبه ژاپني داستان «هنرمندي از…» بگويم. از لحاظ ادبي، اين داستان، ژاپني‌ترين رمانم محسوب مي‌شود كه تمامي داستان در ژاپن و با شخصيت‌هاي ژاپني روي مي‌دهد. اگرچه خود رمان را به زبان انگليسي نوشته‌ام اما زباني كه در اين رمان به كار بردم- منظورم رواي شخص اول و ديالوگ‌ها است- بياني ژاپني دارند. به عبارت ديگر، قرار بر اين است كه تصور كنيد اين كتاب نوعي ترجمه است؛ يعني پشت جملات انگليسي، جملات ژاپني قرار دارند.

اين شيوه براي هر واژه‌اي كه روي كاغذ آورده‌ام، دلالت‌هايي دارد. مي‌خواستم زبان جاري باشد و طبيعي جلوه كند و با اين حال خيلي محاوره يا خيلي «انگليسي» نباشد. گه‌گاه مي‌ديدم در حال ترجمه عبارات ژاپني و بذله‌گويي‌هاي عيني بودم. اما اغلب اوقات تركيبي از اكتشاف ‍[زباني] پرظرافت و در عين حال كمي قلمبه‌سلمبگي كه نشاني از ريتم‌ها و سبك خاص رسمي زبان ژاپني دارد مدام پشت زبان انگليسي در جريان است.

در آخر، اجازه مي‌خواهم صحبتي درباره زمينه اجتماعي گسترده‌اي كه رمانم را در آن خلق كردم، داشته باشم. داستان «هنرمندي از… » را بين سال‌هاي ١٩٨١ تا ١٩٨٥ نوشتم، سال‌هاي تغيير و انتقال اساسي، اغلب متمرد و تلخ در بريتانيا. دولت‌ مارگارت تاچر بر اجماع سياسي پساجنگ در مورد دولت رفاه و شرايط مطلوب اقتصاد «مختلط» نقطه پايان گذاشته بود.

طرحي شفاف و بحث‌برانگيز براي انتقال كشور از اقتصادي توليدي و صنايع سنگين با نيروي كار سازماندهي شده بزرگ به اقتصادي كه عمدتا بر پايه خدمات بنا نهاده شده با نيروي كار بدون اتحاديه در دست بود.

دوره اعتصاب كارگران معدن، نزاع وپينگ، راهپيمايي‌هاي كمپين خلع سلاح هسته‌اي، جنگ فالكلند، تروريسم ارتش موقت جمهوريخواه ايرلند و نظريه اقتصادي «پول‌گرايي» كه كانال‌هايي عميق به خدمات عمومي به عنوان درمان ضروري براي شفاي اقتصادي بيمار، زده بود. يادم مي‌آيد سر ميز شام با يكي از قديمي‌ترين و نزديك‌ترين دوستانم وقتي ديدگاه‌هاي مخالف يكديگر را در مورد اعتصاب كارگران معدن شنيديم، بدجوري بحث كرديم.

رمان «هنرمندي از…» در ژاپن پيش و پس از جنگ جهاني دوم روي مي‌دهد اما بريتانيا، كشوري كه در آن زمان در آنجا زندگي‌ مي‌كردم، در شكل‌گيري آن نقش به‌سزايي داشت: فشاري بر مردم بود كه ‌بايد در هر حركتي از زندگي‌شان موضع‌گيري سياسي مي‌كردند؛ يقين‌هاي بي‌چون و چرا، حق به جانبي و خشم‌هاي منحوس حزب‌هاي جوان پرتب و تاب؛ دلنگراني‌هايي درباره «نقش هنرمند» در زمانه تغييرات سياسي وجود داشت.

و براي شخص من اين طور است كه چقدر دشوار مي‌توان حس درماندگي واضح و روشن تعصب‌هاي كوته‌فكرانه زمانه‌ات را ببيني و ترس اينكه زمان و تاريخ نشان مي‌دهد فردي با وجودي كه نيت‌هاي خوب داشته اما از هدفي اشتباه، شرم‌آور و حتي اهريمني حمايت كرده و بهترين سال‌ها و استعدادهاي خود را حرام آن كرده است.

منبع : ghanoondaily.ir

کازوئو ایشی‌گورو، برنده‌ی نوبل ادبیات

کازوئو ایشی‌گورو، برنده‌ی نوبل ادبیات



آشنایی با زندگی مولانا

مولای روم، مولانا، مولوی، رومی یا به هر نام دیگری او را بخوانیم، یکی از چهار رکن اساسی زبان و ادبیات پارسی است که نام او نه در ایران، که در پهنه گیتی می‌درخشد. هشتم مهر ماه، روز ملی این شاعر گرانقدر است که بی شک می‌توان او را در عرصه عرفان و اشعار عارفانه عاشقانه، شاخصترین دانست.

مولانا جلال الدین بلخی در لفظ افغان ها، مولانا جلال الدین رومی در زبان ترک ها و رومیِ اروپاییان و فرهنگ غرب، همان کسی است که ما او را به نام «مولانا» می‌شناسیم و نقش بسزایی در شکل گیری مفاهیم عرفانی در ادبیات ما دارد.

نام کامل او «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» است و در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری در شهر بلخ خراسان دیده به جهان گشود. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقه او به احمد غزالی می‌رسید، اما اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست. سخنوری و علاقه مردم بلخ به وی تا حدی بود که حتی سلطان محمد خوارزمشاه را نیز علیه او برانگیخت. سلطان العلما در سال ۶۱۰ و مصادف با حمله چنگیزخان به بلخ از آن شهر کوچ کرد و به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت. در این سفر، فرزندش نیز او را همراهی می‌کرد و گفته می‌شود که در مسیر این سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستوده و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. پس از مدتی اقامت در شام، به دعوت علاءالدین کیقبادی به قونیه رفت و تا زمان مرگ خود، حدود سال ۶۲۸ هجری قمری در همان شهر ماند و سپس در همان شهر نیز به خاک سپرده شد.

پس از فوت بهاءالدین ولد، شاگردان وی از جمله سید برهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پاکدل او بود، به مولانا روی آورده و آنچه را از پدرش آموخته بودند به وی آموختند تا خلف صدق پدر باشد و راه او را در هدایت و ارشاد مردم پیش گیرد. مولانا به دستور سید برهان الدین به ریاضت پرداخت و به تشویق او برای تکمیل معلوماتش رنج سفر به حلب را بر خود هموار نمود تا در این شهر علم فقه را از کمال الدین فرا گیرد. پس از مدتی عازم دشمق شد تا از خلال دیدار با محی الدین عربی، از عرفان و اندیشه های او نیز بهره مند گردد. پس از بازگشت به قونیه و بعد از مرگ محقق، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت که ماحصل آن تربیت ۴۰۰ شاگرد بود.

دیدار شمس و مولانا؛ تولدی دوباره

در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری، جلال الدین محمد ۳۷ ساله بود که روزی در بازگشت از درس مدرسه پنبه فروشان، عابری ناشناس در مسیرش قرار گرفت و راه او را برای همیشه تغییر داد. شمس در لباس تاجری ناشناس از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از سر خشم و غرور پاسخ گفت: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» و پاسخ شنید: «بایزید تنگ حوصله بود و لذا به یک جرعه لسان گشود ؛ محمد(ص) دریانوش بود و جام عقل و سکون خود را از دست نداد.» مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست؛ پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد و خورشید وجود مولانا از پس این دیدار تابیدن گرفت. این ملاقات، یکی از نادرترین و با ارزش ترین اوقات این دو عالم و عارف بزرگ جویای حق بوده که منجر به خلوت نشینی این دو قطب بزرگ عالم تصوف و عرفان با هم شده است. جلال الدین که یک مفتی و مدرس علوم دینی و یک پیشوا ، فقیه و اهل مدرسه و منبر بود، به یکباره از همه به یک باره فارغ شد .چنان شیفته شمس شد که درس و بحث و وعظ را رها کرده و راه شعر و شاعری و سماع عرفانی در پیش گرفت:

زاهد بودم، ترانه گویم کردی      سر حلقه بزم و باده جویم کردی سجاده نشین با وقاری بودم      بازیچه کودکان کویم کردی

تغییر رویه مولانا و دست کشیدن از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی و دادن دست ارادت به شمس تبریزی، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامد و نسبت به شمس حسد و دشمنی می‌ورزیدند. شمس اما که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و از جان خود نیز در هراس بود، بی خبر از قونیه رهسپار دمشق شد.

پس از این واقعه، مولانا نامه های بسیار به او نوشت تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق فرستاد تا سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه بازگشت. اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه کرد؛ سفری بی بازگشت که سالها مولانا را در آتش هجر سوزاند و بن مایه سرایش غزل های سوزان شد.

مولانا دو سال به دنبال او بود و خود دو بار به جستجوی شمس به دمشق رفت، اما آن گاه که از یافتن شمس در جهان بیرون نا امید شد، لاجرم به جستجوی او در خویش پرداخت و همین احساس به او آرامش می داد.

مولانا پس از بازگشت به قونیه و بعد از مرگ محقق، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت

شمس همچون قدمای صوفیه، تربیت سالکان مستعد را وسیله‌ای برای تزکیه و تکمیل خود می‌دانست. لذا او خود را در این جهان از آن عوام‌الناس نمی‌دانست، بلکه آمده بود که انگشت بر رگ بندگان خاص خدا بگذارد و آن را بیدار و فعال کند. بنابراین رابطه شمس و مولانا بر خلاف پندار عامه رابطه‌ای یک جانبه نبود، بلکه هر دو بر یکدیگر اثر گذاشتند و اثر گرفتند. آنچه شمس به مولوی آموخت ورای تمام آنچه بود که مولوی تا آن زمان دریافته و عمل کرده بود. او بار دیگر مولوی را به عالم روحانی که مولوی در کودکی و در خانه پدر تجربه کرده بود بازگرداند و به او تسلیم محض در برابر خدا و دوری از وابستگی های دنیوی را یادآور شد. چرا که معتقد بود این تعلقات در رسیدن به معبود و سیر الی الله مانع و حجاب است و تا این حجاب از بین نرود فناء فی الله مقدور نیست. در حقیقت بزرگت رین، گرانبها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید،”عشق” بود؛ همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود.

شمس نیز با دیدن مولانا آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد. او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها نمی یافت. به قول خودش: «من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش». و درباره وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس می‌گوید: «…چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر … یکی را هم او خواندی هم غیر او … یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من.»

پس از غیبت شمس، مولانا با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید که باز هم الفت او با این عارف ساده دل، سبب حسادت عده‌ای گردید. پس از مرگ صلاح الدین، حسام الدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید که نتیجه همنشینی مولوی با او و حاصل لحظه های همنشینی شان، «مثنوی معنوی» است.

بالاخره روح نا آرام جلاالدین محمد مولوی در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ هـجری قمری بر اثر بیماری ناگهانی که طبیبان از درمان آن عاجز ماندند، به دیار باقی شتافت و مقبره او در قونیه را تا ابد به میعادگاه عاشقان او تبدیل کرد تا هر ساله در این روز، از گرداگرد جهان در این نقطه در کنار هم جمع شده و برای بزرگداشت او، سماع عاشقانش را به نظاره بنشینند.

مقبره مولانا در قونیه را تا ابد به میعادگاه عاشقان او تبدیل شد

آثار مکتوب و زبان مولانا

من نمی‌گویم که آن عالیجناب      هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی معنوی مولوی      هست قرآنی به لفظ پهلوی

شیخ بهایی در توصیف «مثنوی معنوی» اینگونه می‌گوید. در مقدمه عربی «مثنوی معنوی» نیز که توسط خود مولانا نوشته شده است، از این کتاب به تاکید به عنوان «اصول دین» یاد می‌کند که به حق، حاصل پربارترین دوران عمر اوست. چرا که پس از ۵۰ سالگی و در اوج پختگی به سرایش آن پرداخته است؛ مجموعه ای عظیم و بیست و شش هزار بیتی که سرآغاز دفتر اول آن، مشهور به «نی نامه»، در نزد ایرانیان اهل شعر و ادب و حتی مردم عامه نیز شناخته شده و روح نیایش و توجه به حق، در تار و پود آن نهفته‌ است. در حقیقت، مثنوی فقط عرفان نظری نیست، بلکه کتابی است جامع از عرفان نظری و عملی که می‌تواند قرن ها برافروزاننده چراغ راه هدایت برای بشر باشد.

مولانا روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ هـجری قمری به دیار باقی شتافت

«غزلیات» یا «دیوان شمس تبریزی»، شامل غزلیات پرشور مولاناست به همراه قصائد و رباعیات وی که به سبب زبان روان و عاشقانه های بی نظیرش، محبوبیتی بسیار در بین اهالی زبان پارسی دارد. این مجموعه متشکل از سی و پنج هزار بیت به زبان فارسی، هزار بیت به زبان عربی و کمتر از دویست بیت به زبان های ترکی و یونانی است.

سرایش اشعار مولانا معاصر اوج شکوفایی سبک عراقی بوده است، اما زبان مولانا متمایل به سبک خراسانی است چرا که زبان مادری او خراسانی بوده و همان را که در خانه می‌شنیده، در اشعار خود به کار برده و مطالعات او نیز عمدتا در آثار فضلای خراسانی (سنایی، عطار و پدرش) بوده است. زبان او، زبان فصیح و بلیغ قبل از مغول، اما ساده و محاوره ای است و از لغات و تعبیرات ادبی کمتر استفاده می کند. غزلیات او از نظر موسیقایی، غنای فوق العاده و قافیه ای بسیار قوی دارد، به ویژه که قافیه درونی نیز یکی از مختصات سبکی اوست.

از مولای بلخ، ۳ اثر منثور نیز برجای مانده است که بیشتر شرح مجالس درس و بحث اوست که توسط فرزند یا شاگردانش گردآوری و تالیف شده است:

«فیه مافیه» مجموعه سخنان خاص مولاناست که توسط شاگردان وی جمع‌آوری شده‌ و به زبان عارفانه با اشارات آشکار و نهان، با ارائه دلایل گوناگون، با استفاده از آیات و روایات و احادیث و سخن بزرگان، طالبان راه عشق را هدایت می کند.

«مجالس سبعه» شامل گزارش کامل و در واقع مشروح هفت مجلس وعظ مولاناست که به خواهش شاگردان خاص‌اش برای عموم ایراد شده‌ و به دلیل سادگی در زبان، از آن به عنوان کلید فهم مثنوی یاد می‌شود. «مکاتیب» یا «مکتوبات» مولانا، مجموعه ۱۴۵ نامه ای است که برای امیران، مأموران، بازرگانان، نویسندگان، اشراف، اولاد، محبان، عاشقان و دیگران نوشته شده است و مضمون بیشترشان انواع سفارش‌ها و توصیه‌های گوناگون دینی و معنوی است در راه تعالی مخاطبانش.

سرایش اشعار مولانا معاصر اوج شکوفایی سبک عراقی بوده است

مولانا؛ دیروز تا امروز، شرق تا غرب

شخصیت برجسته و اندیشه های والای مولانا در زمان حیات او، نه تنها ایرانیان و مسلمانان، بلکه در میان یهودیان و مسیحیان نیز محبوب بود. او با روحانیون یونانی مقیم آناتولی مرکزی نیز در ارتباط بوده و حتی از زبان رایج آن زمان یعنی ترکی قرون وسطایی نیز در اشعار خود استفاده کرده است. اما بد نیست بدانید این تاثیر تنها محدود به زمان حیات این عارف و اندیشمند نیست. مولانا طی قرون متمادی مورد توجه مستشرقین غربی قرار داشته است و اشعار و اندیشه های او نه تنها به زبان های گوناگون ترجمه شده، بلکه به گواه اندیمشندان غربی، پایه و اساس شکل گیری بسیاری از اندیشه های عرفانی و اخلاقی در بین این جوامع نیز بوده است.

مولانای بزرگ نخستین بار در کشورهای آلمانی زبان مورد توجه قرار گرفت

مولانای بزرگ نخستین بار در کشورهای آلمانی زبان مورد توجه قرار گرفت و مجموعه هفتاد قطعه شعر از مثنوی معنوی و دیوان غزلیات او به این زبان ترجمه و ارائه شد. پس از آن، کم کم بحث تفاوت میان صوفیگری حافظ و سعدی و نیز عرفان مولانا مطرح شد و مولوی بر بال معنویت و اندیشه روحانی اش، از بعد مکان و زمان فراتر رفته و مرزها را درنوردید، چنان که تاثیر او بر اندیشه مردان بلند آوازه ای همچون «هگل»، بدیهی است.

به همین سبب است که مولانای مقدس نه در قالب عارفی مسلمان، بلکه در هیئت عارف و حکیمی غیر وابسته به هیچ شیوه ای خاص، توانسته به فراسوی زبان و فرهنگ گام بر دارد.

تاسیس انجمن های مولاناشناسی و مطالعه در اندیشه رومی در امریکا و اروپا و نیز برگزاری سمینارها و بزرگداشت های گوناگون برای او، گواهی بر تاثیر عمیق وی بر غرب و اندیشه و اخلاق آنهاست. شگفت اینست که برخی از این انجمن های دوستداران مولانا مثل گروه «عشاق مولانا» از آمریکایی های غیرمسلمان اند که هر چند هفته یکبار برای قرائت اشعار مولانا و سماع درویشی با موسیقی ترکی در محل انجمن حاضر می شوند و انگار در جایی به عبادت آمده باشند، با خضوع خاص در محفل شرکت کرده و به تقدیس اندیشه و معنویاتی می‌پردازند که از او آموخته اند.

منبع : blog.bamilo.com

آشنایی با زندگی مولانا

آشنایی با زندگی مولانا



کامران وفا در سال ۱۳۳۹ در تهران متولد شد. در دبیرستان البرز درس خواند و دیپلم گرفت. در ۱۷ سالگی (۱۳۵۶) به آمریکا رفت تا تحصیلات عالی خود را انجام دهد. در دوره‌ی لیسانس، در دانشگاه ام‌آی‌تی، هم‌زمان دو رشته‌ی ریاضی و فیزیک را انتخاب کرد و در ۱۹۸۱ مدارک خود را گرفت.

وفا علوم نظری را دوست داشت و دلش می‌خواست جلوتر از مسائل عملی حرکت کند؛ برای همین از دانشگاه مهندسی ام‌آی‌تی به دانشگاه پرینستون رفت و همانجا با راهنمایی استادش، ادوارد ویتن، دکترای خود را در زمینه‌ی فیزیک گرفت. این استاد و شاگرد با هم پژوهش‌های زیادی انجام دادند؛ حتی یک قضیه در فیزیک نظری به نام آن‌ها (ویتن-وفا) ثبت شده است. وفا با پایان تحصیلاتش مانند بسیاری دیگر از دانشمندان علوم نظری به دانشگاه هاروارد رفت و خیلی زود به عضویت ابتدایی هیأت علمی آن‌جا در آمد. از سال ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ استادیار این دانشگاه بود و در کنار کارهای پژوهشی تدریس می‌کرد. با پشتکار، نبوغ بالا و علاقه وفا به فیزیک، طولی نکشید (۱۹۹۰) که در دانشگاه بزرگ هاروارد صاحب کرسی شد.

افتخارات و جوایز

کامران وفا تاکنون بیش از ۲۵۰ مقالهٔ علمی نوشته است. او در سال ۱۹۸۹ جایزهٔ «محقق جوان» ریاست جمهوری آمریکا را دریافت کرد. در همان سال جایزه‌های آلفرد پی اسلون و بنیاد پاکار هم به او اعطا شد. وفا عضو فرهنگستان علوم ایالات متحده آمریکا است و با آکادمی هنر و علوم این کشور نیز همکاری می‌کند. در سال ۲۰۰۸ به خاطر تلاش‌هایش در زمینهٔ ریاضی و فیزیک جایزهٔ AMS لئونارد ایسنبود را به دست آورد. در همان سال جایزهٔ مرکز بین‌المللی فیزیک نظری(ICTP) موسوم به دیراک هم به او تعلق گرفت.

در سال ۲۰۱۶ جایزهٔ دنی هاینمن در زمینه فیزیک ریاضی هم به او داده شد. در سال ۲۰۱۶ کامران وفا به اتفاق اندرو اشترومینگر و جوزف پولچینسکی برندهٔ جایزهٔ سه میلیون دلاری «پیشگامان علم» (Breakthrough Prize) شدند. این بزرگترین جایزه علمی جهان است که از سال ۲۰۱۲ کار خود را آغاز کرده و توسط صاحب‌نامانی از سیلیکون ولی مثل یوری میلنر، سرگئی برین و مارک زاکربرگ تأمین مالی می‌شود. مراسم سال ۲۰۱۶ آن در مرکز تحقیقاتی ایمز(Ames) ناسا واقع در کالیفرنیا برگزار شد.

برخی از افتخارات و جایزه‌های وی عبارتند از:

• جامعهٔ اعضای دانشگاه هاروارد، عضو تازه‌وارد، ۱۹۸۵–۱۹۸۸

• جایزه محقق جوان ریاست جمهوری امریکا، ۱۹۸۹

• جایزه آلفرد پی اسلون، ۱۹۸۹

• جایزه بنیاد پاکار، ۱۹۸۹

• همکاری با آکادمی هنر و علوم آمریکا، ۲۰۰۵

• نوبل AMS لئونارد ایسنبود برای ریاضی و فیزیک، ۲۰۰۸

• مدال دیراک از آی سی تی پی، ۲۰۰۸

• عضو آکادمی ملی علوم، ۲۰۰۹

• جایزه پیشگامان علم فیزیک بنیادی ۲۰۱۶

کامران وفا به همراه اندرو اشترومینگر و جوزف پولچینسکی جایزه سه میلیون دلاری پیشگامان علم در حوزه‌ی فیزیک بنیادین را برد.

فیزیک در گوشت و پوست

کامران وفا در مورد علاقه شدید خود به فیزیک به خبرنگاران می گوید: «علاقه من به فیزیک به خیلی وقت پیش بر می گردد. به یاد دارم زمانی که کلاس اول دبستان بودم هر زمان که به ماه نگاه می کردم این سوال که چرا ماه به زمین نمی افتد اذیتم می کرد! و این که چرا دیگران از این موضوع اذیت نمی شوند و مثل اینکه اینگونه سوالات نامربوط هستند! این نوع سوالات بودند که بعد از دوران کودکی مرا به فیزیک علاقه مند کردند.»

کامران وفا هم اکنون موفق به کسب کرسی استادی در درس فیزیک نظری انرژی زیاد و به ویژه تئوری ریسمان دانشگاه هاروارد شده است. او یکی از پژوهشگران اصلی و یکی از رهبران مهم پژوهش در نظریه ریسمان است که یکی از نظریه های مهم فیزیک مدرن برای توصیف نیروهای طبیعت است. این نظریه ناهماهنگی میان نظریه نسبیت اینشتین و مکانیک کوانتوم را حل کرده است و پیش بینی می کند که ذرات اولیه به جای متمرکز بودن در یک نقطه از ریسمان های یک بعدی بسیار کوچکی تشکیل شده اند.

پژوهش های تخصصی استاد

دکتر کامران وفا یک نظریه پرداز ریسمان است. تمرکز تحقیقات او بر ماهیت گرانش کوانتومی و رابطه بین هندسه و نظریه های میدان های کوانتومی قرار دارد. دکتر وفا در جامعه فیزیکدانان «نظریه ریسمان» به خاطر نظریاتی که به اتفاق همکارش دکتر اشترومینگر ارائه دادند، به شهرت رسیدند. طبق نظریه ریسمان تمام نیروها و ذرات طبیعی از ریسمان های بسیار کوچک لرزانی ساخته شده اند. این نظریه، کل درک انسان از جهان و به خصوص سیاهچاله ها را دگرگون می کند.

یکی از نظریه پردازان ریسمان به نام پولچینسکی نشان داده که این نظریه شامل ذراتی دو بعدی یا چند بعدی است که «شامه» نامیده می شوند. شامه یا برین که خلاصه شده واژه membrane است، در اصل به معنای غشا است. این نظریه به ایجاد شاخه کاملا جدیدی در کیهان شناسی منجر شد که در آن ممکن است شامه ها جهان هایی جزیره وار باشند که در بُعد دیگر فضا شناور هستند و با یکدیگر برخورد می کنند یا ممکن است در بعد بالاتری با هم ارتباط برقرار کنند.

دکتر وفا علاوه بر آنچه گفته شد به خاطر توضیح رابطه بین هندسه و نظریه های میدان که از دوگانگی های ریسمان ها بر می آید، شناخته می شود. دستاوردهای او و یکی دیگر از همکارانش در این زمینه در قالب فرضیه ای به نام گوپا کومار – وفا معرفی شده. این موضوع با عنوان «مهندسی هندسی نظریه های میدان کوانتومی» شناخته می شود.

وفا در سال ۱۹۹۷ به همراه رابرت برندنبرگ نظریه F را ارائه داد؛ نظریه ای که با افزودن یک بعد جدید به نظریه M تصویری ۱۲ بعدی از کائنات ارائه می دهد. نظریه پردازان از نظریه F استقبال خوبی کردند چرا که این نظریه با بعد اضافی خود، مسائل باقی مانده در نظریه M را به خوبی حل می کند اما از آنجا که بعد اضافی مطرح شده در نظریه F، بعد مکانی نیست، این احتمال مطرح می شود که زمان دو بعدی باشد.

در این صورت زمان، به جای خطی، صفحه ای خواهد بود. به این ترتیب نه تنها امکان سفر در زمان و رفتن به گذشته و آینده وجود خواهد داشت، بلکه حتی می توان درون تک تک لحظه ها در جهت عمود بر سیر زمان نیز حرکت کرد؛ بنابراین شاید درون هر لحظه، ابدیتی نهفته باشد و با افزودن یک بعد زمانی جدید به معادله های توصیف کننده کائنات بتوان بسیاری از مسائل حل نشده فیزیکِ امروز را حل کرد. کامران وفا در مسیر پژوهش های خود کوشیده راهی برای فهمیدن معانی نهفته دوگانگی های ریسمان ها و همچنین به کارگیری نظریه ابرریسمان برای حل مسائل حل نشده در فیزیک ذرات بنیادی پیدا کند و مشارکت های گسترده ای هم در زمینه نظریه های ریسمان توپولوژیک و فهمیدن تقارن آینه ای و ساخت مدار – خمینه در نظریه ریسمان، داشته است.

نظریه ریسمان ها

در نظریه ریسمان تمام نیروها و ذرات وحدت می یابند. در نتیجه می توان توجیه جامع و کاملی از کیهان را در تئوری ریسمان پیدا کرد. به این دلیل گاهی آن را تئوری همه چیز می نامند. سالیان سال تصور فیزیکدان ها آن بود که فضا سه بعدی است اما از ابتدای قرن بیستم این تصور کم کم تغییر کرد. در ابتدا این نظریه مطرح شد که شاید فضا چهار بعدی باشد ولی با گذشت زمان تعداد ابعاد فضا باز هم بیشتر شد. در سال ۱۹۸۴ انقلاب ابرریسمان ها به وقوع پیوست. نظریه ریسمان ها تمامی جهان را متشکل از ریسمان های انرژی مرتعش یک بعدی می داند که در ۹ بعد مکانی و یک بعد زمانی در حال ارتعاش هستند. سپس در سال ۱۹۹۵، «ادوارد ویتن» از موسسه پژوهش های پیشرفته پرینستون آمریکا و «پائول تاونسند» از دانشگاه کمبریج بعد فضایی دیگری را نیز به نظریه ریسمان ها اضافه کرده و نظریه دیگری به نام نظریه M را ارائه کردند.

این نظریه در واقع تعمیمی از نسخه های متفاوت نظریه ریسمان بود اما به رغم موفقیت های ارزنده نظریه M، این نظریه نیز نتوانست تفاوت های موجود میان نسخه های مختلف نظریه های ریسمان را حذف کند و دقیقا در همین جا بود که سر و کله کامران وفا و نظریه اش یعنی نظریه F پیدا شد؛ نظریه ای که با افزودن یک بعد جدید به نظریه M، تصویری ۱۲ بعدی از کائنات ارائه می دهد. نظریه پردازان مشتاقانه از نظریه F استقبال کردند چرا که این نظریه با بعد اضافی خود، مسائل باقیمانده در نظریه M را به خوبی حل می کند اما از آنجایی که بعد اضافی مطرح شده در نظریه F، نه یک بعد مکانی بلکه یک بعد زمانی است، بنابراین نظریه مزبور، پیامدها و چالش های فلسفی عمیقی را نیز با خود به میدان آورده است.

در واقع بعد زمانی جدید مطرح شده توسط وفا ویژگی های آنچنان اسرارآمیزی به جهان می دهد که فیزیکدان ها را از واقعی پنداشتن آن نگران می کند. به عنوان مثال در حالی که در نظریه ۱۱ بعدی M اصل نسبیت «اینشتین» همچنان پابرجاست، در نظریه ۱۲ بعدی وفا این اصل اعتبار خود را از دست می دهد. همین امر یکی از عواملی است که فیزیکدان ها را در پذیرش بعد زمانی جدید دچار تردید می کند. رابرت برندنبرگر و کامران وفا، به دنبال پاسخ اینکه چرا ما در فضا- زمان چهار بعدی زندگی می کنیم، تصور کردند که شاید این به دلیل خواص ریسمان ها باشد. در سناریوی آنها، جهان در تقارن کامل شروع شده و تمام ابعاد بالاتر در مقیاس پلانک پیچیده شده اند. آنچه که جهان را از انبساط بازداشته حلقه هایی از ریسمان ها بوده که به دور ابعاد مختلف محکم حلقه شده اند.[نظریه ریسمان های دکتر “کامران وفا”]

آنها نشان دادند که در ابعاد فضایی سه یا کمتر، احتمال بیشتری وجود دارد که ریسمان ها و ضد ریسمان ها با یکدیگر برخورد کنند. هر بار که این تصادم رخ دهد، ریسمان ها از هم باز شده و ابعاد به بیرون می جهاند، و در نتیجه بیگ بنگ رخ می دهد. ویژگی جالب این سناریو این است که با استفاده از توپولوژی ریسمان ها می توان بطور تقریبی توضیح داد که چرا ما در اطراف خود، این فضا- زمان چهار بعدی آشنا را می بینیم. با اینکه جهان های با ابعاد بالاتر، محتمل هستند اما احتمال کمی وجود دارد که شاهد وجود آنها باشیم، زیرا هنوز به وسیله ریسمان ها و ضد ریسمان ها به سختی بسته و محکم شده اند.

اما خود کامران وفا به گونه ای دیگر می اندیشد. هر چند او نیز قبول دارد که بُعد زمانی اضافی از بسیاری جهات به یک ابزار ریاضی انتزاعی شبیه تر است تا به یک هویت فیزیکی واقعی، ولی در عین حال معتقد است چنین برداشتی در آینده نزدیک تغییر خواهد کرد. وفا در این باره می گوید: «در حال حاضر شاید به نظریه F صرفا به عنوان یک ساز و کار ریاضی مناسب تر برای تبیین رفتار کیهان نگاه شود اما فراموش نکنیم که در تاریخ فیزیک، همواره پشت سر سازوکارهای ریاضی جدید، پدیده های فیزیکی جدیدی نیز کشف شده اند.»

پروفسور وفا در این مورد به عنوان مثال به کوارک ها اشاره می کند. تا همین چند دهه قبل به کوراک ها صرفا به عنوان یک ساز و کار ریاضی برای تبیین رفتار ذراتی نظیر پروتون ها نگاه می کردند اما امروزه اغلب فیزیکدان ها معتقدند کوراک ها واقعا در جهان وجود دارند. ممکن است مشابه چنین سرنوشتی در انتظار بعد زمانی جدید و اسرارآمیز نظریه F نیز باشد. پروفسور وفا آینده نظریه ریسمان را نامعلوم اما هیجان انگیز می داند. وی می گوید: «این نظریه، فیزیکدانان را به بینش های فیزیکی درخشانی هدایت کرده و همچنین دارای ساختار بسیار غنی ریاضی است، طوری که تاکنون در عالم ریاضیات چندین انقلاب فکری به وجود آورده است و این بینش و اتصالی که در ریاضیات و فیزیک به وجود آورده ما را بیشتر به اعتبار آن مطمئن می سازد.»

زندگینامه کامران وفا دانشمند ایرانی

زندگینامه کامران وفا دانشمند ایرانی



پروفسور لطفی زاده بر خلاف آموزش سنتی، منطق انسانی و زبان طبيعت را وارد رياضی كرد

زندگینامه لطف الله لطفی زاده (۱۲۹۹- ۱۳۹۶)

پروفسور لطف الله عسکرزاده مشهور به لطفی زاده یا لطفی ع زاده، بنیانگذار منطق فازی و استاد دانشگاه برکلی کالیفرنیا در سال ۱۹۲۱ میلادی (۱۲۹۹ شمسی) در باکو مرکز آذربایجان متولد شد.

لطفی زاده يک شهروند ايراني بود؛ پدرش يك تاجر و نيز خبرنگار روزنامة ايرانيان و از اهالی اردبیل و مادرش فانیا کوریمان پزشک کودکان یهودی روس بود. لطفی تحصیلات ابتدائی خود را در همین شهر و به زبان روسی آغاز نمود. والدین لطفی درپی قحطی و نایابی که پیامد سیاست‌های اشتراکی سازی استالین بود، ناچار به ترک باکو و مهاجرت به ایران شدند.

وی در تهران در دبیرستان البرز و در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد استاد لطفي‌زاده از ۱۰ تا ۲۳ سالگي در ايران زندگي كرد. در سال ۱۹۴۲ با درجة کارشناسی مهندسي برق از دانشكده فني دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شد. او در سال ۱۹۴۴ وارد امريكا شد و به دانشگاه MIT رفت و در سال ۱۹۴۶ درجة کارشناسی‌ارشد را در مهندسي برق دريافت كرد.

در سال ۱۹۵۱ درجه دكتراي خود را در رشتة مهندسي برق دريافت نمود و به استادان دانشگاه كلمبيا ملحق شد. سپس به دانشگاه بركلي رفته و در سال ۱۹۶۳ رياست دپارتمان مهندسي برق دانشگاه بركلي را كه بالاترين عنوان در رشتة مهندسي برق است، كسب نمود. لطفي‌زاده انساني است كه هميشه موارد مخالف را مورد بررسي قرار داده و به بحث دربارة آن مي‌پردازد. اين خصوصيت، قابليت پيروزی بر مشكلات را به لطفي‌زاده اعطا نموده است.

آغاز نظريه فازي

در سال ۱۹۵۶ لطفي‌زاده بررسي منطق چند ارزشي و ارائة مقالات تخصصي در مورد اين منطق را آغاز کرد.

پروفسور لطفی زاده از طريق مؤسسة پرينستون با استفن كلين آشنا شد. استفن كلين كسي است كه از طرف مؤسسة پرينستون، منطق چند ارزشي را در ايالات متحده رهبري مي‌كرد. كلين متفكر جوان ايراني را زير بال و پر خود گرفت. آنها هيچ مقاله‌اي با يكديگر ننوشتند، اما تحت تأثير يكديگر قرار داشتند.

لطفی زاده اصول منطق و رياضي منطق چند ارزشي را فرا گرفت و به كلين اساس مهندسي برق و نظرية اطلاعات را آموخت. وی پس از آشنايي با پرينستون، شيفتة منطق چند ارزشي شد.

دهه ۱۹۶۰ دهه چالش كشيدن و انكار نظريه فازی بود و هيچ يک از مراكز تحقيقاتی، نظريه فازی را به عنوان يک زمينه تحقيق جدی نگرفتند.

نظريه فازی به وسيله پروفسور لطفی زاده در سال ۱۹۶۵ در مقاله ای به نام مجموعه های فازي معرفي شد. ايشان قبل از كار بر روي نظريه فازي، يك استاد برجسته در نظريه كنترل بود. او مفهوم «حالت» را كه اساس نظريه كنترل مدرن را شكل می دهد، توسعه داد.

عسگرزاده در سال ۱۹۶۲ چيزي را بدين مضمون براي سيستم‌هاي بيولوژيك نوشت: ما اساساً به نوع جديد رياضيات نيازمنديم؛ رياضيات مقادير مبهم يا فازي كه توسط توزيع‌هاي احتمالات قابل توصيف نيستند.

وی فعاليت خويش در نظريه فازي را در مقاله‌اي با عنوان «مجموعه‌هاي فازي» تجسم بخشيد.

مباحث بسياری در مورد مجموعه‌هاي فازي به وجود آمد و رياضيدانان معتقد بودند نظريه احتمالات براي حل مسائلي كه نظريه فازي ادعاي حل بهتر آن را دارد، كفايت مي‌كند.

استاد لطفی زاده پس از معرفي مجموعة فازی در سال ۱۹۶۵، مفاهيم الگوريتم فازي را در سال ۱۹۶۸، تصميم‌گيري فازي را در سال ۱۹۷۰ و ترتيب فازي را در سال ۱۹۷۱ ارائه نمود. ايشان در سال ۱۹۷۳ اساس كار كنترل فازي را بنا كرد.

در سال ۱۹۶۲ لطفی زاده تغييرات مهم و اصلي را در مقالة «از نظرية مدار به نظرية سيستم» در مجلة IRE كه يكي از بهترين مجله‌هاي مهندسي آن روز بود، منتشر ساخت. در اينجا براي اولين بار عبارت فازي را براي چند ارزشي پيشنهاد داد.

اما در دهة ۱۹۷۰، به كاربردهاي عملي نظريه فازي توجه شد و ديدگاه‌هاي شك‌برانگيز درباره ماهيت وجودي نظريه فازي مرتفع شد.

لطفی زاده پس از ارائة منطق فازي، در تمام دهة ۱۹۷۰ و دهة ۱۹۸۰ به منتقدان خود در مورد اين منطق پاسخ مي‌داد. متانت، حوصله و صبوري استاد در برخورد با انتقادات و منتقدان منطق فازی از خود بروز می داد، در رشد و نمو منطق فازي بسيار مؤثر بوده است، به طوری که رشد كاربردهاي كنترل فازي و منطق فازي در سيستم‌هاي كنترل را مديون تلاش و كوشش پروفسور لطفی زاده مي‌دانند.

تئوری منطق فازی در يک نگاه

بر خلاف آموزش سنتي در رياضي، او منطق انساني و زبان طبيعت را وارد رياضي كرد. شايد بتوان با دو رنگ سياه و سفيد مثال بهتري ارائه داد. اگر در رياضي، دو رنگ سياه و سفيد را صفر و يک تصور كنيم، منطق رياضي، طيفي به جز اين دو رنگ سفيد و سياه نمي بيند و نمي شناسد. ولي در مجموعه هاي نامعين منطق فازي، بين سياه و سفيد مجموعه اي از طيف هاي خاكستري هم لحاظ مي شود و به اين طريق فصل مشترك ساده اي بين انسان و كامپيوتر بوجود مي آيد.

اين منطق حدود چهل سال پيش در آمريكا توسط لطفي زاده پايه ريزي شد. و براي اولين بار در سال ۱۹۷۴ در اروپا براي تنظيم دستگاه توليد بخار، در يک نيروگاه كاربرد عملي پيدا كرد. با پيشرفت چشمگير ژاپن در عرصه وسايل الكترونيكي، در سال ۱۹۹۰ كلمه “فازي” در آن كشور به عنوان “كلمه سال” شناخته شد.

افتخارات

پروفسور لطفی زاده دارای بیست و پنج دکترای افتخاری از دانشگاه‌های معتبر دنیاست، بیش از دویست مقاله علمی را به تنهایی در کارنامه علمی خود دارد و در هیأت تحریریه پنجاه مجله علمی دنیا مقام مشاور را داراست.

وی یکی از پژوهشگرانی است که دارای بیشترین یادکرد (Highly-Cited) در مقالات علمی دنیا می‌باشد. زاده تا اکتبر ۲۰۱۱، ۹۵۰ هزار یادکرد در گوگل اسکالر داشته است.

پروفسور لطفعلی عسگرزاده مشهور به پروفسور لطفی‌زاده، بنیانگذار منطق فازی در سن ۹۷ سالگی درگذشت.

منبع : hamshahrionline.ir

زندگینامه لطف الله لطفی زاده بنیانگذار منطق فازی

زندگینامه لطف الله لطفی زاده بنیانگذار منطق فازی



سردار ایرانی سورنا

سورنا سردار پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومی‌ها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت.

 

او از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد.نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است. از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیس بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌ده.

مجسمه یک فرد پارتی که گفته می‌شود شمایل سردار سورنا است.این مجسمه در ایذه پیدا شده و در موزه ملی ایران است.

 

 

انگشتر خاندان سورن

پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری نمایند.

 

سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت.

 

سورنا و ویشکا دو بار جان فرهاد چهارم، پادشاه ایران را از ترور رومیان نجات دادند. که بار دوم به قیمت جانشان تمام شد و آنها به وسیله مزدوران رومی کشته شدند. قتل سورنا بدست ارد دوم نظریه دیگری است که توسط گیریشمن تاریخ نویس فرانسوی ارائه شده است.

 

اما قتل رستم سورن پهلو نقشه پیشرفت پارت را در خاک سوریه متوقف کرد. لشکری که ارد به وسیله پسر جوان خود پاکور و تحت فرمان یک سردار خویش به نام اوساکس به آن سوی فرات فرستاد توفیقی نیافت و چون اوساکس کشته شد و پاکور بازیچه دساسیس رومیان واقع شد، به امر پارت به پایتخت برگشت. روم هم به علت درگیری در جنگ‌های داخلی فرصتی برای تلافی شکست کراسوس پیدا نکرد و نقشه‌ای که یولیوس قیصر در این باره داشت با قتل او نقش بر آب شد.

 

 

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

 

کراسوس که قصد داشت به مانند اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

یادواره:

خیابانی در تهران با نام سورنا نامگذاری شده‌است.

ربات ملی ایران نیز به نام سورنا نام گذاری گردیده‌است.

شناور ذخیره‌سازی [نفت] سورنا متعلق به شرکت نفت فلات قاره ایران که توسط سکوهای نفتی سروش و نوروز تغذیه می‌شود. این شناور جهت صادرات نفت خام به نفتکش‌های دیگر مورد استفاده قرار می‌گیرد.

سردار ایرانی سورنا

سردار ایرانی سورنا



ضرب سکه دردوران ایران باستان هخامنشیان سلوکیان   اشکانیان ساسانیان   ضرب سکه برای اولین بار در دوران هخامنشیان بود که سکه ای زرین به نام (دریک)یا(زریک)ضرب شد.قبل از رواج سکه،معمولا ده نشینان،محصولات خودرا به شهر می آوردندوبا محصولات دیگر را که مورد نیازشان بود می خریدند. به این معامله مبادله ی کالا به کالا میگویند.

ضرب سکه دردوران ایران باستان

ضرب سکه دردوران ایران باستان



چرا کشور ایران کوچک شد؟ نگاهی نو به سرزمین‌های ایرانی که در طول زمامداری پادشاهان بی لیاقت و ضد ملی حاکم بر ایران در کمتر از دویست سال گذشته از ایران تجزیه شده‌اند بسیار آموزنده خواهد بود.

این سرزمین‌ها یا بر اثر جنگ‌های نابرابر و یا با قرارداد‌های خفت بار و تحقیر آمیز منعقد شده بین شاهان ضعیف ایران و قدرت‌های استعماری  بر ایرانیان تحمیل شده است ،از این روی مرور تاریخ معاصر و حوادث غم انگیز تجزیه ایران بزرگ می‌تواند ما را در  شناخت حدود واقعی مرز‌های ایران بزرگ وحفاظت هر چه جدی تر از ایران امروزکه یک سوم سرزمین‌های واقعی ایران بزرگ را در بر می‌گیرد مصمتر سازد. نقشه‌های ایران پیش و پس از قاجاریه نشان از تجزیه بخش‌های متعددی از ایران دارد بخش‌هایی که به ویژه در دوران  ۳۷ ساله حکومت فتحعلی شاه قاجار پس از جنگ‌های پردامنه ایران و روسیه از ایران جدا شدند به بیش از ۲۷۳۰۰۰ کیلومتر مربع می‌رسند و در دوران  حدودا پنجاه ساله  حکومت ناصرالدین شاه قاجار نیز جدایی بیش از ۲۱۹۶۵۰۰کیلومتر مربع از سرزمین‌های تاریخی ایرانیان به وقوع پیوست و آخرین تجزیه نیز در سال ۱۹۷۰ با جدا شدن استان چهاردهم ایرا ن یعنی بحرین به وقوع پیوست.

آنچه در این میان حائز اهمیت است این که پس از جدایی غیر قانونی بحرین از ایران در سال ۱۹۷۰ میلادی که هیچ گاه به تایید ملت ایران نرسیده توطئه دشمنان ایران زمین برای ادامه تجزیه ایران  همچنان در دست اجرا است که این بار با بهانه‌هایی نظیر تنوع زبانی و گویشی اقوام ایرانی و تبلیغ فدرالیسم قومی سیاسی ابعاد و شکل جدیدی پیدا کرده است.

نقشه‌های شوم برنارد لوییس انگلیسی جهت تبدیل ایران به ایرانستان که در نقشه پیوست نمایان است و نقشه تهیه شده توسط رالف پیترز و نیز نقشه خاورمیانه بزرگ با ایران تجزیه شده تنها بخشی از زوایای توطئه‌های موجود برای تجزیه باقیمانده سرزمین‌های بزرگ ایران ارزیابی می‌شود که هوشیاری هر چه بیشتر ایرانیان به ویژه دست اندرکاران سیاست خارجی ایران  را برای مقابله با هر اقدامی که منافع بلند مدت ملی و تمامیت ارضی ایران را توسط بیگانگان  ضد ایرانی فراهم نماید به ویژه در خلیج فارس و دریای کاسپین می‌طلبد.

نقشه سرزمین‌های ایرانی در سال ۱۸۱۴(پس از قرارداد گلستان که بخش عمده قفقاز از ایران جدا شد)

 نقشه تجزیه ایران در قرارداد ۱۹۰۷(که خوشبختانه عملی نشد) سرزمین‌های جدا شده از ایران تا پایان دوره قاجاریه نقشه تجزیه ایران و تبدیل آن به ایرانستان توسط پدر تجزیه ایران برنارد لوییس(۱۹۷۸)

توضیح نقشه شماره۵:نقشه تجزیه ایران توسط رالف پیترز

نقشه واقعی سرزمین تاریخی ایران(تهیه شده توسط اطلس عرب) متاسفانه طی چندهزار سال اخیر کشور ایران کوچک شد.امید برآنست که تجربه ای برای آیندگان باشد.

چرا کشور ایران کوچک شد؟

چرا کشور ایران کوچک شد؟



آثاری که ازدوران هخامنشیان به جای مانده

ریتون شیرغران

توضیحات:

قدمت:سده پنجم پیش از  میلاد

جنس:طلا

دوره:هخامنشیان

محل نگهداری:موزه ی متروپولتین نیویورک

دسته ی گلدان بز کوهی

توضیحات:

قدمت:سده چهارم پیش از میلاد

جنس:نقره باروکش طلا

دوره:هخامنشیان

محل نگهداری:موزه ی لوور پاریس

نام اثر:دسته ی گلدان بزکوهی

ارابه ی طلایی چهار اسب

تاریخ ساخت ۵۰۰ سال پیش از میلاد

محل اکتشاف:منطقه ی تخت قباد تاجیکستان

محل نگهداری:موزه ی بریتانیا

جنس:طلا

آثاری که ازدوران هخامنشیان به جای مانده

آثاری که ازدوران هخامنشیان به جای مانده



آریوبرزن

آریوبَرزَن (به یونانی: Aριoβαρζάνης) نام یکی از شاهزادگان هخامنشی و سردار ایرانی بود که در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه‌است.

نبرد دربند پارس

 

نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده‌اند، به نظر می‌آید نبردگاه جایی در استان کهگیلویه و بویر احمد باشد.(در منطقه تنگ تکاب)به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخ‌نگاران نامش را لی‌بانی(اسیر اسکندر) نوشته‌اند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان می‌دهد و اسکندر می‌تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد گفته می‌شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می‌کشد. آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی رسانده و شمار بسیاری از یونانیان را کشته و خود نیز تلفات بسیاری داد اما موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.

 

چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشکر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می‌شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده‌است.

 

بر پایه یادداشتهای به دست آمده از کالیستنس تاریخ‌نگار اسکندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه دربند پارس که منطقه‌ای کوهستانی و سخت‌گذر است متوقف شدند و در این منطقه درگیری میان اسکندر و آریو برزن رخ داد. به گفته اسکندر بعد از ورود به سرزمین ایذج خورشید را به مدت سه شبانه روز بچشم ندیدم بعلت انبوه درختان و ازدیاد باران. اسکندر با یک هنگ ارتش ایران که شامل ۵۰۴۰تا ۵۰۰۰ نفر بود به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده‌ها هزار نفری اسکندر شده بود که مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شکست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره کوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده آن آریوبرزن نیز کشته شد.

داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار کرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می‌داد.

 

نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد که آن هم در

 

ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعهٔ تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ که یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته‌اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک کرده‌اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست. از شباهت‌های مرگ لئونیداس با آریوبرزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبد مردند و لئونیداس نیز مانند آریوبرزن حاضر به تسلیم نشد و خشایارشاه دستور داده بود او را آن قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در آمد؛ و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و آریوبرزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر آریوبرزن بنویسند به “یاد لئو نیداس”. با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می‌شود که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عکس در کنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون‌ها دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به کشورهایشان می‌برند که: “ای رهگذر، به مردم لاکونی اسپارت بگو که ما در اینجا به خون خفته‌ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت کرده باشیم.” (قانون اسپارت عقب‌نشینی سرباز را اجازه نمی‌داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در ۱۲ اوت برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه‌ای اجرا نمی‌شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی‌شود.

تندیس آریوبرزن یاسوج

 

  زادروز ۳۶۸ سال پیش از میلاد درگذشت ۳۳۰ سال پیش از میلاد کهگیلویه وبویر احمد محل زندگی ایران ملیت ایرانی شناخته‌شده برای مقابله با سپاه اسکندر خویشاوندان پدر فارنابازوس

آریوبرزن

آریوبرزن



در  حالی كه در جهان بدحجابی و بی حجابی شیوع پیدا كرده و در اثر همین كار، فساد و بی بندوباری، بسیاری از كشورهای دنیا را فراگرفته، عده ای گمان می كنند كه حجاب مخصوص دین مقدس اسلام است، در حالیكه این توهم صحیح نیست. زیرا آنچه به طور خلاصه می توان گفت آن است كه: تمام ملل و مردم جهان، زنانشان دارای حجاب بوده اند اگرچه در كیفیت پوشش فرق داشته اند. با كندوكاو در تاریخ ایران باستان و آثار بجای مانده از آن دوران كه اغلب مردم شان كیش زرتشت داشتند، چنین بدست می آید كه زنان ایران از دیرباز حجاب و اخلاق نیكو و پاكدامنیشان زبانزد همه بوده است و این حقیقت نیز روشن می شود كه با ورود اسلام به ایران، حجاب وارد ایران نشده است، بلكه بانوان ایران از قدیم الایام حجاب داشته اند. در تاریخ آمده است كه: هنگامی كه سه تن از دختران كسری (شاهنشاه ساسانی) را به همراه غنائم فراوان نزد عمر آوردند وی دستور داد با آوازی بلند روی آنان فریاد كشند كه پوشش از چهره برگیرند تا مسلمانان آنها را ببینند و خریداران بیشتر با پول زیادتری پیدا شوند. دوشیزگان ایرانی از برهنه كردن صورت خودداری كردند، و یك مشت بر سینة نماینده عمر زدند و آنان را از خود دور ساختند. همچنین در جاهای مختلف شاهنامه سخن از زن نیكوی ایرانی و حجاب او به میان آمده است كه از این اشعار استفاده می شود كه زنان ایرانی از دیرباز حجاب داشته اند. در نقشهایی كه از ایران باستان برجای مانده هیچ صورت زن دیده نمی شود این نقشها نشان می دهد كه زنان دارای حجاب، مخصوصاً با چادر بوده اند.

بررسی‌ها نشان می دهد که پوشش تمام بدن در دوره های مختلف تاریخی چه نزد زنان و چه نزد مردان در ایران یک حقیقت بوده است و به هیچ وجه ایرانیان در برهنگی به سر نمی برده اند. اما این را بایستی در نظر داشت که پوشش کامل و آراسته همراه با تزئینات زنان در ایران، با پوشش چادر اسلامی متفاوت بوده است.

پوشش زنان در ایران باستان در مورد پوشش زنان ایران باستان، مطالب زیادی در تاریخ وجود دارد. ویل دورانت درباره پوشش زنان ایران باستان و اینکه حجاب بسیار سختی در بین آنان رایج بوده است، می گوید: «زنان طبقات بالای اجتماع جرأت آن را نداشتند که جز در تخت روان روپوش دار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمی شد که آشکارا با مردان آمیزش (اختلاط) کنند. زنان شوهر دار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی که در ایران باستان بر جای مانده، هیچ صورت زن دیده نمی شود و نامی از ایشان به نظر نمی رسد.» بررسی‌ها نشان می دهد که پوشش تمام بدن در دوره های مختلف تاریخی چه نزد زنان و چه نزد مردان در ایران یک حقیقت بوده است و به هیچ وجه ایرانیان در برهنگی به سر نمی برده اند. اما این را بایستی در نظر داشت که پوشش کامل و آراسته همراه با تزئینات زنان در ایران، با پوشش چادر اسلامی متفاوت بوده است. ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجسته‌است که می‌توان ایران را منشاء اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست. دایره‌المعارف لاروس نیز به وجود حجاب زنان در ایران باستان اشاره می‌کند. در تفسیر اثنی عشری چنین آمده‌است: «تاریخ نشان می‏دهد که حجاب در فرس(فارس) قدیم وجود داشته‌است.» منزلت زنان در عصر نوسنگی از حدود ۸ هزار سال قبل از میلاد یا دوران نوسنگی و در مرحله کشاورزی و بعد شهرنشینی، نقش زن در امور و مسائل روزمره و مسائل آسمانی مورد توجه بوده است. در اولین قطعات کوچک نقاشی شده از جنس گل پخته که به ندرت تصویر انسانی بر آنها دیده می شود، تنها نقش زن مشهود است. در فلات ایران، در هزاره های دهم و نهم ق.م  زن «رب النوع مادر» یا «ایزدبانوی مادر» و «الهه باروری» است که وظیفه اصلی ِوی در طبیعت، آفرینش و زندگی است.

آنها نگهبانان آتش و سازنده ظروف سفالین و فراهم آورنده میوه طبیعی بودند. از این عصر، تعداد زیادی مجسمه سفالین از رب النوع مادر که خدای نعمت و فراوانی است، در دست است. این رب النوع در ایران ماقبل تاریخ پیداشده و همسری داشته است که در آن ِ واحد هم شوهر و هم فرزند او محسوب می شد و در اینجا می توان اساس ازدواج با محارم را در مذاهب اقوام ایرانی جستجو کرد. در زمان باستان نیز، زنان پارسی منزلت بالایی داشتند؛ چراکه در دوران زرتشت، مقام زنان و مردان یکسان بود و زنان می توانستند به مقام قضاوت، پادشاهی و… برسند. در میان امشاسپندان (فرشتگان) زرتشتی نیز، چندین فرشته نام های مونث داشتند که از مرتبه والای زن در آن دوران حکایت دارد.

در زمان باستان نیز، زنان پارسی منزلت بالایی داشتند؛ چراکه در دوران زرتشت، مقام زنان و مردان یکسان بود و زنان می توانستند به مقام قضاوت، پادشاهی و… برسند. در میان امشاسپندان (فرشتگان) زرتشتی نیز، چندین فرشته نام های مونث داشتند که از مرتبه والای زن در آن دوران حکایت دارد

حجاب قبل از اسلام تاریخ باستان، تاریخ نظامی و سیاسی است و تحقیق در مورد نوع پوشش و حجاب زنان این دوره، کار آسانی نیست. برای به دست آوردن دلایل محکم باید به منابع موجود از آن دوران اشاره کرد. برپایه متون تاریخی، در تمدن ها و ادیان پیشین جهان، به ویژه در سلسله های مختلف ایران باستان، در دوره ماد، هخامنشی، اشکانی و ساسانی، حجاب در میان زنان معمول بوده است و این حقیقت روشن می شود که با ورود اسلام به ایران، حجاب وارد نشده است و حجاب آنان با توجه به شرایط اقلیمی، اجتماعی، کار و پیشه، سبک و اسلوب خاص داشت. آنچه بر صحت این ادعا گواهی دارد، نوع پوشش آنهاست که می توان آن را در دوران باستان از روی کتیبه های به جا مانده در مکان های باستانی(نقش رستم)، تحت جمشید، نقش رجب و…)، ظروف، تندیس ها و مجسمه های محافظت شده در موزه ها و در دوران بعد از اسلام از طریق منابع و کتاب های معتبر مانند شاهنامه فردوسی که آینه تمام نمای فرهنگ ایران زمین است، مشاهده کرد.

شاهنامه، کتاب ملی و حماسی ایرانیان، گرچه مملو از تاریخ حماسی و نظامی ایرانیان باستان است، اما نحوه پوشش زنان آن دوره را نیز در ابیاتی بازگو می کند. با وجود آنکه شاهنامه بیشتر به تاریخ شاهان و شرح جهانداری ها و جهانگشایی های آنان توجه دارد، گوشه هایی از تاریخ اجتماعی ایران را نیز نشان می دهد و در این میان بارها به «پوشیده رویان» در مورد زنان ایرانی اشاره می کند و چندین بار نیز به حجاب «چادر» اشاراتی دارد و نشان می دهد که زنان ما از زمان های باستان دارای چادر بوده اند.

از شاهنامه چنین برمی آید که از ابتدای تاریخ، یعنی دوران جمشید و فریدون، زنان ایران «پوشیده روی» بوده اند. زنان اشراف؛ الگویی برای سایر زنان تندیس های به جامانده از آن دوران، فقط حجاب زنان اشرافی را نشان می دهد که با تطبیق آثار کتبی، سنگ نوشته ها و تندیس ها و با تدبر در منابع مکتوب و آثار برجای مانده از سلسله های باستانی ایرانی، در بررسی نحوه پوشش معلوم می شود که زنان اشرافی نه تنها حجاب خود را رعایت می کردند، بلکه الگویی برای زنان طبقات پایین جامعه بودند و آنها نیز در مجالس عمومی و در منظر مردم پوشیده بیرون می آمدند. بعضی از منابع موجود معتقدند زنان ایرانی از چادر و روبنده استفاده نمی کردند، ولی از جلوه گری ها و نمایش اندام برهنه پرهیز می نمودند. نقوش برجای مانده از سکه ها، تندیس ها و نقوش به دست آمده از زنان نشان می دهد زنان ایران باستان حجابی نداشتند، ولی پوشیدگی موی و روی، سنت و وجه امتیاز اشراف به شمار می رفته است.

هردوت و استرابون نیز هر دو پوشیدگی زنان طبقات ممتاز ایران قدیم را امری متداول می دانند و آنرا نوعی اشرافیت به شمار می آورند و تأکید می کنند که زنان طبقات دیگر از این در پرده بودن، خود را آزاد می دانستند. اما با توجه به اینکه واژه «چادر»(cvatur)در زبان پهلوی به معنی «لباس» و «پوشش» آمده است، چنین برمی آید که این واژه قبل از ساسانیان نیز کاربرد داشته است. البته مسلماً اگر چادر هم استفاده می شد، به نحو امروزی آن نبوده است.

حجاب زنان در ایران باستان

حجاب زنان در ایران باستان



شهر شوش در جنوب غربی ایران که قرنها پایتخت و پایگاه تمدن و هنر عیلامیان بود، پس از انهدام امپراطوری عیلام نیز عظمت دیرین خود را حفظ نمود. قدمت این شهر تاریخی به پنج هزار سال پیش از میلاد مسیح می رسد. این شهر بر روی چهار تپه قرار گرفته و وسعت آن مجموعاً چهار کیلومتر مربع است. در هزارۀ چهارم پیش از میلاد یعنی سه هزار سال پیش از میلاد مسیح بزرگترین کشف بشر یعنی اختراع خط در شهر شوش صورت گرفت (تمدن ایرانی اثر چند تن خاورشناس، ۱۳۳۷، ترجمۀ عیسی بهنام، بنگاه ترجمه و تشر کتاب، ص ۵-۷۲). این نکته نیز گفتنی است که شهر شوش مرکز علم و معرفت و دارای کتابخانه ها و مراکز علمی و تحقیقی در تاریخ باستان بوده است. دانشمندان از گوشه و کنار جهان همانند فیلسوفان، پزشکان، منجمان و سایر اندیشمندان هرگاه مورد غضب و بی مهری حکومتهای سرزمین خود قرار می گرفته اند، به شوش پناه می آوردند. یونانیان در برخی از ابعاد و جهات و جوانب علمی هنوز به پایه تمدنهای مشرق زمین از جمله بین النهرین نرسیده بوده اند. آنان تا سده های نهم و حتی هشتم پیش از میلاد به خاطر برخی کاستیها و ضعفها در زبان یونانی، نمی توانستند اشعار قافیه دار بسُرایند. از آنجایی که قافیه (Metrik) موجب آسانتر به خاطر سپرده شدن سرودها می شود، از طریق تجارت و رفت و آمدهای یونانیان به کرانه های دریای مدیترانه ( ) از تمدنهای فنقیه (Phoinikien) و سومر (Sumer) آوانگاری (Phonographie) احتمالاً در همان مقطع زمانی یعنی از سدۀ هشتم پیش از میلاد مسیح به بعد به یونان برده شد و یونان توانست تحولی عظیم در سرودن اشعار به وجود بیاورد و شاعران آن سرزمین در سده های هفتم و ششم پیش از میلاد مسیح اشعار قافیه دار بسُرایند.

 

هومر (Homer) شاعر نامدار و برجسته یونان در سدۀ نهم پیش از میلاد هنوز به خاطر نقیصه فوق در زبان یونانی، در مقام آن نبود که اشعار قافیه دار بسُراید. مجموعه جاودانی به نام «ایلیادوداُدیسه» (IIIyade + Odisse) که بخشی از داستان جنگ تروا (Trojanischer Krieg) را باز می تاباند، معرف مشکل اوزان شعری است. به گواهی تاریخ، سومریان نخستین کسانی بودند که در تاریخ بشر آوا را بکار بردند (Phonetik) و ترسیم آواها (Phonographie) را جهت سهولت در زبانها از جمله در امر سُرودن اشعار به جهانیان ارائه نمودند و آموختند. اشتیاق و علاقه یونانیان برای ایجاد روابط تنگاتنگ با اقوام شرقی پیشینه ای بسیار کهن دارد و این داد و ستدهای فرهنگی و علمی و نیز هنری همه در سایه تجارت، مهاجرت، جنگ و سایر عوامل تاریخی تحقق یافته است. برخی از شاعران، مورخان و متفکران یونانی که به مشرق زمین مسافرت و یا مهاجرت کرده اند، بی هیچ پرده پوشی به این حقیقت اذعان داشته و مشرق زمین را کانون معرفت دانسته اند.

به استناد اسناد و مدارک به جای مانده از دانشمندان و صاحب نظران یونانی، ایران هخامنشی سرزمین فرهنگ پرور و مهد علم و هنر بوده و مرکزی برای مبادلات اطلاعات علمی در خاورمیانه به شمار می آمده است. آگاهی داریم که در مقاطعی که سلسله فوق در اوج اقتدار و عظمت خود بود و قلمرو فرمانروایی ایرانیان از رود دانوب (Donau) در اروپا و حبشه () در افریقا بود، یونانیان آسیای صغیر، مصریان، بابلیان و هندیهای غربی و ساکنان کرانه های سند (Indus) و پنجاب (Panschab) همگی اتباع ایران به حساب می آمدند. ایرانیان به روایت یونانیان، با هر علمی که آشنا می شدند و به هر دانشی که دست می یافتند، در حفظ و گسترش آن و نیز انتقالش به سرزمینهای دیگر می کوشیدند.

دربار ایرانیان نیز در صدر مشتاقان و طرفداران دانش و دانشمندان بوده است. در روزگار هخامنشیان و ساسانیان شمار زیادی از دانشمندان به دربار ایران دعوت شده و حتی برخی از آنان را علیرغم میل و رغبتشان در دربار ایران نگه می داشته اند. هرودت مورخ یونانی در تواریخ خود (Historiae) آورده است : کوروش بنیانگذار سلسله پارسیان (هخامنشیان) از ناحیه چشم دچار مشکل بود. او از آمازیس (Amasis) فرعون وقت مصر خواست تا یک چشم پزشک حاذق را به دربار او بفرستد. فرعون در وقت مصر خواست تا یک چشم پزشک حاذق را به دربار او بفرستد. فرعون در برآوردن خواست کوروش، چشم پزشک زبردستی را به دربار ایران فرستاد. بنا به قول هرودت همین چشم پزشک که وی نیز آمازیس نام داشته است، بعدها کمبوجیه پسر و جانشین کوروش را به حمله به مصر تحریک نمود، زیرا او از اینکه فرعون وی را از میان پزشکان مصری برگزیده و از خانواده اش دور کرده و به ایران اعزام نموده است، ناخورسند بود و از فرعون کینۀ شدیدی در دل داشت. پلوتارک (Plutarchos) نویسنده و مورخ بزرگ و صاحب اثر «حیات مردان نامی» نیز این گزارش را تائید کرده است (خدادادیان، اردشیر : ۱۳۷۸، هخامنشیها، نشر به دید، ص ۳۰۴). از زمان داریوش یکم به استناد اسناد و مدارک فراوانی که هم اکنون در دست مورخان و محققان است، دانشمندان، هنرمندان و از جمله پزشکان یونانی و سرزمینهای دیگر در خدمت درباریان ایرانی بوده و در شوش پایتخت باعظمت هخامنشی به سر می برده اند. گفتنی است که برخی از آنان جزو اسیران جنگی بوده که از مهارت و تخصص آنان در عرصه های تخصصی شان بهره گرفته می شده است. یکی از آنان «سکیلاکس» از اهالی کاری (Skylax de Caryande) بود که یکی از برجسته ترین جغرافیادان سدۀ ششم پیش از میلاد جهان به شمار می آنده است. وی از سوی داریوش بزرگ مأموریت یافت که به تنظیم نقشه جغرافیایی دریاها، رودها و اقیانوسها که به قلمرو امپراطوری هخامنشی تعلق دارند، بپردازد. زیرا رودها، دریاها و اقیانوسهای متعددی در این قلمرو فرمانروایی قرار داشتند و نقشه آنها موردنیاز بود.

داریوش در سال ۵۱۹ پیش از میلاد مسیح یعنی سه سال پس از به قدرت رسیدنش این فرمان را به سکیلاکس ابلاغ کرد. این جغرافیادانان مأمور شد که برای تهیۀ نقشه موردنظر پادشاه ایران جریان بخش سفلای روی سند را با کشتی همراه با تنی چند از همراهان خود بپیماید. بعدها در راستای سیاست کشورگشاییهای داریوش، ناحیۀ علیای رود مذکور نیز در قلمرو ایرانیان قرار گرفت.

حضور پزشکان غیرایرانی و از جمله یونانی در دربار داریوش یکم به دفعات در تاریخ ذکر شده است. نخستین پزشکی که در خدمت این پادشاه بود «دموکدس» (Democedes) از اهالی کروتون (Crotone) بود. دموکدس پیشتر در خدمت پولیکرات (Polycrate) پادشاه ساموس (Samos) به طبابت اشتغال داشته است. پولیکرات در سال ۵۲۲ پیش از میلاد به دعوت یکی از ساتراپهای ایرانی که در سرزمین لیدی خدمت می کرد، به آنجا رفت و به دستور میزبان خود به قتل رسید و پزشک شخصی اش یعنی دموکدس که همراه او بود به اسارت ایرانیان درآمد. البته این ساتراپ مورد سوء ظن داریوش قرار گرفت و وی را به اتهام ارتکاب این قتل ناشایست، کشت و این پزشک اسیر را به دربار خویش یعنی شوش آورد. تا آن زمان همۀ پزشکان دربار شوش مصری بودند و چون از درمان دررفتگی استخوان پای داریوش ناتوان بودند، به دستور پادشاه دموکدس را از زندان به دربار آوردند و وی دررفتگی استخوان پای پادشاه را درمان کرد. از آن پس داریوش لحظه ای این پزشک را از خود جدا نکرد و چون به روایتی این پزشک علاقمند به بازگشت به یونان نبود، در اسارت ایرانیان بماند (تمدن ایرانی، ۱۳۳۷، ص ۳-۹۲). در نمونه ای دیگر از خدمات این پزشک روایت شده است که وی آتوسا (Atossa) همسر داریوش که غدّه ای بر روی بازویش داشت (او دختر کوروش بزرگ سرسلسلۀ هخامنشی بود) و از آن بسیار رنج می برد و بیمار شده بود، با مهارتی که در عمل جراحی داشت، بیرون آورد و به این ترتیب او را درمان کرد و از این درد گران نجات داد. پزشک به عنوان پاداش از داریوش خواست تا به او اجازه رفتن به یونان را به او بدهد تا زمینۀ تسخیر یونان را برای داریوش فراهم کند. داریوش به دموکدس و تنی چند از همراهان وی که آنان نیز اسیر پارسیان بودند، اجازه خروج از ایران را داد. در بین راه دموکدس همراهان خود را اغفال نموده و فرار اختیار کرد و به کروتون زادگاه خویش بازگشت و در آنجا دانش پزشکی را رواج داد (تمدن ایرانی، ۱۳۳۷، ص ۹۳). البته مواردی نیز در تاریخ ثبت گردیده است که پزشکان یونانی خدمات درمانی خود را در اختیار بیگانگان یعنی غیریونانیان نمی گذاشتند. بقراط که در سوگند پزشکان خدمت به هر بیماری را توصیه کرده است، خود بدان پای بند نبود.

در منابع تاریخی آمده است که از بقراط حکیم پزشک معروف یونان خواسته شد که بیماران ایرانی را درمان کند، وی در پاسخ گفت من یونانی ام و درمان بیماران یونانی برای من در درجه نخست اهمیت قرار دارد و به این اصل وفادار و پای بندم. این صحنه را ژیروده (Girodet) نقاش فرانسوی براساس گزارشات تاریخی در قالب تابلوی زیبا نقاشی کرده است، که نمایانگر آن است که بقراط با تقاضای پادشاه ایران یعنی اردشیر یکم یا درازدست (Artaxerxes Long : manus) که از ۴۶۵ تا ۴۲۴ پیش از میلاد مسیح زمام دار بود، جهت درمان بیماران ایرانی مخالفت کرده است. داستان بدین گونه است که بر اثر نوعی بیماری سهمگین که در ایران شایع بود، ایرانیان بی شماری به کام مرگ کشیده شدند، اردشیر یکم برای جلوگیری از تلفات بیشتر مبلغ سنگینی پول به بقراط این پیشنهاد و درخواست را نپذیرفت و مفاد سوگند نامۀ خود را زیرپا گذاشت. یونانیان آورده اند که فرستادگان اردشیر یکم سکه های طلا را جلو پای بقراط ریختند ولی او با دست آنها را به کنار می زد. این مورد به این جهت در تاریخ ثبت شده است که مراجعه کنندگان به تاریخ گذشتگان بدانند که میزان خصومت ایرانیان و یونانیان تا چه اندازه بوده است که بقراط که به قول خودش باید دشمن بیمار خویش را معاینه و معالجه می کرد، از مسئولیت و سوگند خود شانه خالی کرد. اپولویند (Appollonides) یکی دیگر از پزشکان حاذق، برجسته و سرشناس یونانی است که در دربار اردشیر یکم به طبابت اشتغال داشته است.

مورخان یونانی گزارش کرده اند که یکی از بیماران درباری اپولویند، آمی تیس (Amytis) خواهر اردشیر یکم و دختر خشایارشاه (xerxes) بود. براساس همین روایت اپولویند این بیمار را فریب داده است و وقتی راز او فاش گردید که عمل وی مغایر «سوگند بقراط» بوده است، او را زنده به گور کردند. گفته شده است که کتزیاس (Ktesias) پزشک دربار داریوش دوم (Dareios II) و اردشیر دوم (Artaxerxes II) این رویداد را نقل کرده و به تبع آن کتابی دربارۀ اوضاع ایران به نام پرسیکا (Persica) به رشتۀ تحریر درآورده است (خدادادیان، ۱۳۷۸، ص ۳۰۷). نظر به اینکه هدف این مقاله پرداختن به خدمات متقابل علمی – فرهنگی مشرق باستان و مغرب قدیم و به ویژه ایران و یونان در پیش از ظهور دین مبین اسلام است، لذا پرداختن به مطالب، مسائل و موارد گسترده در این مورد، زائد به نظر می رسد، هر چند نمونه های متعددی را از این گونه موارد می توان یافت و به جزئیات هر مورد جداگانه و به طور مفصل پرداخت. پدیدۀ تمدن یونان قدیم یعنی هلنیسم (Hellenismus) نه تنها شامل حال ایران و ایرانیان می شود، بلکه جهان باستان را و به ویژه شرق قدیم را تحت تأثیر عمیق خود قرار داد.

منبع : کتاب تاریخ ایران در دوره ساسانیان

ایران پایگاه دانش در روزگاران کهن

ایران پایگاه دانش در روزگاران کهن



عکس آرامگاه فردوسی سال ۱۳۱۰

عکس آرامگاه فردوسی سال ۱۳۱۰

عکس آرامگاه فردوسی سال ۱۳۱۰



ﺳﺎﻝ ۱۲۶۴ ﻗﻤﺮﻯ ، ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻯ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ، ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﺎﻧﻰ ﺍﯾﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﻰ ﻣﻰﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﻰ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﺧﺒﺮﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﻧﺎﺁﮔﺎﻫﻰ ﻧﻤﻰﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺑﺰﻧﻨﺪ . ﺑﻪﻭﯾﮋﻩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻓﺎﻟﮕﯿﺮﻫﺎ ﻭ ﺩﻋﺎﻧﻮﯾﺲﻫﺎ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺍﻩ ‌ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﻰﺷﻮﺩ .

ﺭﻭﺯﻯ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﯾﺴﺖ

ﺳﺎﻝ ۱۲۶۴ ﻗﻤﺮﻯ ، ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻯ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ، ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﺎﻧﻰ ﺍﯾﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﻰ ﻣﻰﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﻰ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﺧﺒﺮﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﻧﺎﺁﮔﺎﻫﻰ ﻧﻤﻰﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺑﺰﻧﻨﺪ . ﺑﻪﻭﯾﮋﻩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻓﺎﻟﮕﯿﺮﻫﺎ ﻭ ﺩﻋﺎﻧﻮﯾﺲﻫﺎ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺍﻩ ‌ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﻰﺷﻮﺩ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺧﺒﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺍﺑﺘﻼ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺁﺑﻠﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻪﺍﻧﺪ ، ﺍﻣﯿﺮ ﺑﻰﺩﺭﻧﮓ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺑﻠﻪ ﺑﮑﻮﺑﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﻭﻟﺖ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ . ﺍﻭ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﻰ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﻰﮐﻮﺑﻨﺪ . ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ ﺩﻋﺎﻧﻮﯾﺲﻫﺎ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﻰ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﻧﺪ . ﺷﻤﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﻓﻰ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ، ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﻰ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ . ﺷﻤﺎﺭﻯ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻣﺄﻣﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻰﺭﻓﺘﻨﺪ . ﺭﻭﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﺸﺘﻢ ﻣﺎﻩ ﺭﺑﯿﻊ ﺍﻻﻭﻝ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﻯ ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﻯ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ ﺁﻥ ﻓﻘﻂ ﺳﻰﺻﺪ ﻭ ﺳﻰ ﻧﻔﺮ ﺁﺑﻠﻪ ﮐﻮﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ . ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ، ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﻯ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ . ﺍﻣﯿﺮ ﺑﻪ ﺟﺴﺪ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺏ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯾﻢ . ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ : ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﯿﺮ ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺁﺑﻠﻪ ﺑﮑﻮﺑﯿﻢ ﺟﻦ ﺯﺩﻩ ﻣﻰﺷﻮﺩ . ﺍﻣﯿﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ : ﻭﺍﻯ ﺍﺯ ﺟﻬﻞ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﻰ ، ﺣﺎﻝ ، ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩﺍﻯ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﺪﻫﯽ . ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ : ﺣﮑﻢ ﺑﺮﻧﻤﻰﮔﺮﺩﺩ ، ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯ . ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ، ﺑﻘﺎﻟﻰ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ . ﺭﻭﻯ ﺻﻨﺪﻟﻰ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﻰ ﺯﺍﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮ ﺯﻣﺎﻧﻰ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻣﻼﺯﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﮐﻮﺩﮎ ﺷﯿﺮﺧﻮﺍﺭ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯ ﻭ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩﺍﻧﺪ . ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﻰ ﮔﻔﺖ : ﻋﺠﺐ ، ﻣﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﻰﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺍﺣﻤﺪﺧﺎﻥ ، ﭘﺴﺮ ﺍﻣﯿﺮ ، ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻫﺎﻯﻫﺎﻯ ﻣﻰﮔﺮﯾﺪ . ﺳﭙﺲ ، ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ، ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻭ ﺑﭽﻪﻯ ﺷﯿﺮﺧﻮﺍﺭ ﺑﻘﺎﻝ ﻭ ﭼﻘﺎﻝ ﺩﺭ ﺷﺄﻥ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﯿﺮ ﺳﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ، ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻟﺮﺯﯾﺪ . ﺍﻣﯿﺮ ﺍﺷﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺎﺵ . ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰ ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺭﯾﻢ ، ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻣﺮﮔﺸﺎﻥ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ . ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﻰ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺟﻬﻞ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﮑﻮﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ . ﺍﻣﯿﺮ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻯ ﺭﺳﺎ ﮔﻔﺖ : ﻭ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺟﻬﻠﺸﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ . ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻰ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺴﺎﺯﯾﻢ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ ، ﺩﻋﺎﻧﻮﯾﺲﻫﺎ ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻣﻰﮐﻨﻨﺪ . ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﺮﺍﻧﻰﻫﺎ ﺍﻭﻻﺩ ﺣﻘﯿﻘﻰ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻰﮔﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺟﺎﻫﻞ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﮑﻮﺑﯿﺪﻥ ﺁﺑﻠﻪ

روزی که امیرکبیر گریه کرد

روزی که امیرکبیر گریه کرد



چرا باید کشور را ترک بکنم؟ این حق من است که از شما سوال بپرسم؟ … نفر بعدی …  سوال های بی جواب خبرنگاری که مقیم آمریکا بود اما باید آمریکا را ترک می کرد . او سوال می پرسید از رییس جمهور منتخب آمریکا که چرا باید کشور را ترک کند ؟ او می گفت به کشور خودت باز گرد…

اتفاق های این ماه اخیر آمریکا و انتخاباتش و روی کار آمدن رییس جمهور جدید و قوانین ضد آزادی خواهانه و نژاد پرستانه ی این منتخب جدید، ما را بر آن داشت که مطلبی را تهیه کنیم که از تاریخ پیدایش آمریکا صحبت کنیم و این که آمریکا چه تمدنی داشته و پیدایشش از چه زمانی بوده است و در جنگ های جهانی چه نقشی داشته و مهم تر این که درهای کشورش رو به چه کسانی باز بوده است. امید آن که مقبول بیفتد.

ایالات متّحدهٔ آمریکا (با نماد اختصاری USA) یا آمریکا، کشوری در قاره ی آمریکای شمالی است و پایتختش شهر واشینگتن است. آمریکا در حال حاضر سومین کشور پرجمعیت دنیا و سومین کشور پهناور جهان است، و از لحاظ نژادی و گوناگونیِ مردم، متنوع‌ترین کشور جهان شناخته می‌شود و بزرگ‌ترین اقتصاد در میان کشورهای جهان را داراست. (١)

⁠نام امریکا گرفته شده از نام یک جهانگرد و کاشف ایتالیایی به نام آمریگو وسپوچی است و توسط یک نقشه‌ساز آلمانی در سال ۱۵۰۷ میلادی ثبت شد.

ایرانیان قدیم آمریکا را «ینگی دنیا» می گفته اند ، برگرفته از ترکی عثمانی و به‌ معنی «دنیای جدید» است.

شرق آمریکا اقیانوس اطلس و غربش را اقیانوس آرام گرفته است ، با کانادا از شمال و مکزیک از جنوب همسایه است. آمریکا قدرت اصلی اش را از بعد از جنگ های جهانی به دست آورد و حضور خودش را در شورای امنیت جهانی دائمی کرد .

٥٠٠ سال از پیدایش این قاره می گذرد ، یک ایتالیایی او را کشف و یک آلمانی آن را ثبت کرد و بعد این قاره ی پهناور اسیر دست بریتانیایی ها شد و سال های متمادی در دست آنها بود و آمریکا به معنای امروزی شکل گرفت .

اشتباه کریستف کلمب

بیش از ده هزار سال است که انسان در قارهٔ آمریکا زندگی می‌کند. قاره آمریکا توسط کریستف کلمب و در سال ۱۴۹۲ کشف شد اما او به اشتباه فکر کرد که آنجا هندوستان است اما مدت‌ها بعد آمریگو وسپوچی اعلام کرد که این قاره جدیدی است. اما تاریخ آمریکا به‌عنوان یک کشور مستقل به سال ۱۷۸۳ میلادی بازمی‌گردد که در آن آمریکا بر طبق معاهدهٔ پاریس به رسمیت شناخته گردید

چگونه آمریکا بدل به پناهگاهی امن برای مردان هیتلر شد؟

هزاران نازی که به عنوان افسران و نگهبانان اردوگاه‌های مرگ و درجه‌داران عالی رتبۀ رایش سوم بعد از پایان جنگ جهانی دوم به ایالات متحده آمدند و زندگی جدیدی را بی‌سروصدا آغاز کردند.

اریک لیشت بلا ( نویسنده ی کتاب «نازی‌ها در همسایگی») به پنهان شدن‌های معمولی نپرداخته است، او به افسران و همکاران حکومت رایش سوم اشاره می‌کند که در این روند از کمک و حمایت دولت ایالات متحده و نهادهایی همچون اف‌بی‌آی و سی‌آی‌‌ای برخوردار بودند و در عوض تسلیم کردن قراردادها و اطلاعات نظامی خود، از سوی دولت آمریکا به این مهندسان و دانشمندان هویت تازه‌ای هدیه شد تا عیب‌های تاریخی خودشان را بپوشانند. همچنین بسیاری از این فراریان در پروژهٔ زمین زدن کمونیسم در طول دههٔ ۵۰ با آمریکا همکاری داشتند. (٢)

با وجود آگاهی از دست داشتن این افراد در جنایات جنگی علیه مردم اروپا و جهان  یک نوع بی‌تفاوتی عمیق نسبت به این مساله در دستور کار آمریکا قرار داشت و آمریکا قدرت اصلی اش را بعد از جنگ جهانی به دست آورد.

و از جمله آلمانی تبارهایی که بعد از جنگ راهی آمریکا شدند خانواده ی دونالد ترامپ بود.

ترامپ در ۱۴ ژوئن ۱۹۴۶ در بخش کویینز در نیویورک به دنیا آمد. او فرزند چهارم از پنج فرزند مری ان و فرد ترامپ است که در سال ۱۹۳۶ ازدواج کردند.  مادر ترامپ مهاجری اسکاتلندی بود و  پدربزرگ و مادر بزرگ پدری ترامپ مهاجرینی آلمانی آمریکایی بودند. پدر بزرگ او، فریدریش درومپف، رستوران دار آلمانی بود که در آمریکا  اسم خود را انگلیسی سازی کرده بود.

رییس جمهور منتخب می گوید به کشورت بازگرد ! آمریکا جمع تمام کشورهاست و کشوریست که بیشترین قوم ها و نژادها را در خود جای داده و تنها از این جمعیت زیاد کمتر از یک درصدشان را خود بومیان آمریکا تشکیل داده است. بیش از هشتاد درصد آمریکا را سفیدپوستان تشکیل داده اند و کمتر از یک درصدش را بومیان خود آمریکا . هنگامی که تاریخ یک کشوری را مطالعه می کنیم ، بیشتر به وارونگی سیاست های حزبی که خودش را منتخب مردم آمریکا می داند، پی می بریم.

پی نوشت: (١) نقشه جهانی سازمان ملل (٢) تاریخ ایرانی : کتاب «نازی‌ها در همسایگی»/اریک لیشت بلا

آمریکا پناهگاه امن سفیدپوستان

آمریکا پناهگاه امن سفیدپوستان



سرزمین های واقع در ورارود (ماوراءالنهر) اهمیتی به سزا در اسطوره های ایرانی داشته و از دیرزمانی که به طور دقیق مشخص نیست، مناطقی با هویت ایرانی به شمار می آمدند. بدون تردید، حداقل از نخستین سال های هزاره یکم پیش از میلاد تیره های آریایی در شمال خاوری ایران کنونی و در ورارود ساکن شده بودند. در اوستا از شانزده سرزمین مقدس یاد می گردد که سکونت گاه اولین تیره های آریایی بودند؛ و سه سرزمین سوغده= سغد، مورو= مرو، و نیسایه= نسا در ورارود (ماوراءالنهر) از جمله آنها هستند. در اسطوره های ایرانی نیز بر تعلق سرزمین های گسترده ای از ورارود (ماوراءالنهر) به ایران تأکید شده است. به گواهی شاهنامه فردوسی و نامه های باستانی، ختن و کاشغر نیز بخشی از سرزمین های خاوری ایران به شمار می رفتند. تا آنجا که پس از شکست سپاهیان افراسیاب پادشاه توران از سیاوش شاهزاده و سردار ایرانی، هنگامی که سیاوش از تورانی ها می خواهد که از خاک ایران پس نشینند، به نوشته شاهنامه، افراسیاب دستور بیرون رفتن نیروهای تورانی از شهرهای ایرانی بخارا، سغد، سمرقند و چاچ را می دهد.

بخـــــــارا و سغد و سمرقند و چـاچ سپیجاب و آن کشوری تخت و عاج

تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ بهــــانـه نجسـت و فـریب و درنـگ

بدین سان افراسیاب شهرهای ایرانی را که چندی با جنگ از ایران جدا کرده بود، تهی کرد و خود با سپاه توران به سوی گنگ دژ رهسپار شد. بر این اساس از دیدگاه شاهنامه در دوران سلسله اسطوره ای کیانی، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند و چاچ جزئی از سرزمین ایران به شمار می رفتند. افزون بر شاهنامه، در کتابنامه شهرستان های ایران نیز که به زبان پهلوی بر جای مانده است، نخستین شهری که در شمال خاوری ایران از آن یاد شده، سمرقند است که بخارا، تاشکند و سپیجاب نیز در نزدیکی آن بنیاد شده و همه این شهرها، بر روی هم سرزمین «سغد» نام داشته اند که یکی از ایالات خاوری ایران به شمار می رفت. در تاریخ مدون ایران نیز قلمرو شمال خاوری ایران در عصر هخامنشی، با آنچه که در اسطوره ها آمده است، هماهنگی دارد. در کتیبه های داریوش بزرگ (۵۴۸ تا ۵۲۱ پیش از میلاد) در بیستون، تخت جمشید، شوش و نقش رستم، ایالات پارت، خوارزم و سغد در زمره ایالات پادشاهی هخامنشی آورده شده اند. بنابراین در عصر هخامنشیان، قلمرو ایران دربرگیرنده قسمت وسیعی از ورارود (ماوراءالنهر) بود؛ قلمرویی که تا رود سیحون می رسید و مناطقی همچون بخارا، سمرقند، مرو و نسا را نیز شامل می شد. با سقوط پادشاهی هخامنشی در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، ایران در حدود هشتاد سال در اشغال اسکندر مقدونی و جانشینان سلوکی وی بود. تا اینکه در سال ۲۵۰ پیش از میلاد، پادشاهی اشکانی پایه گذاری گردید. در عصر نهمین شاه اشکانی یعنی مهرداد دوم (۱۲۴ تا ۷۶ پیش از میلاد) قلمرو اشکانیان در منطقه شمال خاوری به رود سیحون می رسید. اما در دوران اشکانیان تهدیدات بر ضد سرحدات شمال خاوری ایران فزونی گرفت و اقوام یوئه چی و پادشاهی کوشانی، اقتدار اشکانیان را در سغد، خوارزم و حتی پارت تهدید می کردند.

اگرچه مهرداد دوم تهدید بزرگ یوئه چی ها را دفع کرد و پادشاهی اشکانی را نجات داد، اما خطر کوشانیان باقی ماند و پادشاهی کوشانی در نیمه نخست سده یکم میلادی حتی مرو را نیز از قلمرو اشکانی جدا کرد. این وضعیت تا برافتادن پادشاهی اشکانی در سال ۲۲۴ میلادی پابرجا ماند؛ اما پس از این رویداد و به دنبال پایه گذاری پادشاهی ساسانی، اردشیر بابکان بنیانگذار پادشاهی ساسانی، مرو را بازپس گرفت. پس از اردشیر، با لشکرکشی شاپور اول به قلمرو کوشانیان، پادشاهی کوشانی نابود شد و خاک آن به قلمرو ساسانیان منضم گردید.

شاپور اول از رود جیحون گذشت و سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند امروزی) را تصرف کرد و بدین سان سرحدات ایران به حدود دوران هخامنشیان رسید. شاپور اول همچنین به تشکیل پادشاهی هپتالی در بخش هایی از قلمرو کوشانیان یاری رساند که این پادشاهی در عصر جانشینان شاپور، گاه تهدیداتی برای قلمرو ایران ایجاد می کرد. تا اینکه خسرو انوشیروان در (۵۷۹- ۵۳۱م) هپتالیان را منقرض ساخت و بار دیگر تا شمال ورارود (ماوراءالنهر) جزئی از قلمرو ایران گردید. در عصر ساسانی، ایران به چهار کوست (ایالت) بزرگ تقسیم گردید که یکی از این ایالات، خراسان بود. ایالت خراسان نیز به چهار بخش تقسیم گردیده بود که دو بخش آن مناطقی از ورارود (ماوراءالنهر) را دربر می گرفت. یک بخش شامل مرو شاهجان، سرخس، نسا و ابیورد و بخشی دیگر نیز دربرگیرنده بخارا، چاچ (تاشکند)، استروشنه، فرغانه و سمرقند بود.

با فروپاشی ساسانیان در سال ۶۵۱ میلادی و آغاز دوران اسلامی، تا نهصد سال ایران فاقد یک حکومت مرکزی مستقل بود. در این مدت، خراسان و ورارود (ماوراءالنهر) پایگاه مهم جنبش های سیاسی ایرانی و نیز مرکز سلسله های پادشاهی ایرانی همچون طاهریان، سامانیان، غزنویان و خوارزمشاهیان بود. اما با ظهور دوباره دولت مرکزی و مستقل صفوی بار دیگر مسئله سرحدات ایران و از جمله سرحدات شمال خاوری ایران اهمیت یافت.

مرزهای خاوری

سرزمین های خاوری ایران در شکل گیری هویت ایرانی از ارزش و اهمیت والایی برخوردار بوده اند. در اسطوره های ایرانی، سرزمین های خاوری ایران محل بزرگ ترین نبردها برای حفظ ایران زمین بودند. ایالاتی همچون: زابلستان که گاه از آن به نیمروز نیز یاد شده است (شامل: زرنگ، بست، قندهار و وادی هیرمند)، خراسان (شامل: توس، نیشابور، نساء، مرو و هرات)، غرچگان (شامل: فاریاب، بادغیس و بامیان)، تخار (شامل: بلخ و سمنگان)، کابل و کشمیر در اسطوره های ایرانی در زمره مهم ترین ایالات پادشاهی کیانی و عرصه نبردهای ایران و توران بودند. در تاریخ مدون ایران نیز ایالات پارت، تثه گوش (برخی آن را با “بامیان” و “غزنین” تطبیق می کنند)، گندار (قندهار و پیشاور)، رخج، زرنگ (سیستان)، هرات و هند از ایالات خاوری پادشاهی هخامنشی به شمار می رفتند و از آنها در کتیبه های گوناگون داریوش بزرگ در بیستون، تخت جمشید، شوش و بر سر آرامگاه وی در نقش رستم یاد شده است. در عصر اشکانیان، در برهه ای و به ویژه در دوران پادشاهی مهرداد دوم اشکانی، تسلط ایران بر سرزمین های گسترده ای مانند کابل و سند نیز تثبیت گردید و تا کوه های هیمالیا و نپال در زمره قلمرو پادشاهی اشکانی درآمد. اما در دوران ضعف اشکانیان و با ظهور سلسله پادشاهی کوشانی، قلمرو اشکانیان تهدید گردید و هندوکش، بلخ، کابل، سیستان و هرات به تصرف کوشانیان درآمد. با پیدایش ساسانیان بار دیگر قلمرو خاوری ایران توسعه پیدا کرد. شاپور اول ساسانی، پادشاهی کوشانی را منقرض کرد و نه تنها هرات و سیستان، بلکه بلخ، کابل، پیشاور و هندوکش را تصرف کرد. از این پس، در عصر ساسانی سرحدات خاوری ایران به وسیله قدرت هایی همچون هپتالیان تهدید می گردید، اما کم و بیش ایران بر سرزمین های سیستان، هرات، غرجستان، بلخ و قندهار تسلط داشت. پس از سقوط ساسانیان و با توجه به فقدان حکومت مرکزی مستقل در ایران، تا سده دهم قمری سرحدات خاوری ایران موضوعیتی نداشت، اما با پیدایش پادشاهی صفویه، بار دیگر مسئله سرحدات خاوری ایران، اهمیت پیدا کرد.

مرزهای جنوب خاوری

سرحدات جنوب خاوری ایران بر اساس شواهد تاریخی و آنگونه که پادشاهان ایران ادعا کرده اند، به رود سند می رسید و سرزمین های پنجاب، سند و مکران (بلوچستان) را دربر می گرفت. در شاهنامه فردوسی از قول کیخسرو خطاب به فرامرز فرزند رستم آورده شده است: شاهنشاه اسطوره ایِ ایران، فرامرز را مأمور کرده است تا از مرز هندوستان پاسداری کرده و بر سند و کشمیر و قنوج (پایتخت اسطوره ای کشمیر) حکمفرمایی نماید. در شاهنامه همچنین به لشکرکشی کیخسرو به مکران و مطیع ساختن این ایالت به وسیله وی اشاره شده است. در اوستا نیز در زمره شانزده سرزمین مقدس اوستایی، از هیت هندو که آن را با پنجاب هند یکی می دانند، یاد شده است. در تاریخ مدون ایران نیز در عصر داریوش بزرگ از ایالت کدروزیا به عنوان ایالت چهاردهم پادشاهی هخامنشی یاد گردیده است. ایالت کدروزیا شامل مکران و مناطق بلوچ نشین بوده و حد خاوری آن به رود سند می رسیده است. در دوران اشکانی و ساسانی نیز به جز میانه های دوره اشکانی که پادشاهان کوشانی بر سند مسلط بودند، سرحد جنوب خاوری ایران به رود سند می رسید.

در فاصله نهصدساله بین سقوط ساسانیان تا ظهور صفویه، در فقدان یک حکومت مرکزی مستقل و نیرومند در ایران، وضعیت سرحدات جنوب خاوری ایران نیز نامشخص بود.

مرزهای جنوبی

در عصر پادشاهی هخامنشی، افزون بر اینکه سرتاسر کرانه های شمالی خلیج فارس و دریای عمان جزئی از قلمرو این پادشاهی بود، جنوب خلیج فارس و دریای عمان نیز در قلمرو حاکمیت این پادشاهی بود. در کتیبه های داریوش بزرگ، از ایالات عربستان و یمن در زمره قلمرو هخامنشی یاد شده است، بدین ترتیب به نظر می رسد داریوش شاه هخامنشی بر سرتاسر کرانه های جنوبی خلیج فارس حکمفرمایی می کرده و حتی قلمرو خود را از این محدوده نیز گسترش داده و سرزمین باستانی یمن را هم متصرف شده است. سرزمینی که البته پیوندهای آن با ایران به تاریخ مدون محدود نمی گردد بلکه حتی در اسطوره های ایرانی نیز پیوندی ناگسستنی میان ایران و یمن وجود دارد، چنانچه فریدون شاه اسطوره ای ایران، سه دختر شاه یمن را برای سه پسر خود خواستگاری می نماید.

در تاریخ مدون نیز چنانچه اشاره شد، در عصر داریوش بزرگ، یمن یکی از ایالات پادشاهی هخامنشی بود و بدین ترتیب قلمرو جنوبی ایران هخامنشی تا ساحل دریای سرخ می رسید. در دوران اشکانیان هم ایرانی ها حداقل بر کرانه های جنوبی خلیج فارس فرمانروایی می کردند. در این دوره اگر چه شاهدی بر حاکمیت ایران بر یمن وجود ندارد ولی این نکته مسلم است که در میانه های عهد پادشاهی اشکانی یعنی حدود سال هشتاد قبل از میلاد، سواحل عمان و جزایر مجاور آن جزئی از خاک ایران به شمار می رفت. با ظهور اردشیر بابکان ساسانی، تلاش های نوینی برای تسلط ایران بر ساحل جنوبی خلیج فارس و به ویژه بحرین و عمان آغاز گردید. اردشیر بابکان به بحرین لشکرکشی کرد و فرمانروای بحرین را که در درون حصار محکمی بود، شکست داد و هم جزیره بحرین و هم بحرین ساحلی را که شامل احساء و قطیف امروزی است، تصرف کرد. در عصر ساسانی دو شهر بزرگ در بحرین ساحلی ایجاد گردید. یک شهر بنیاد اردشیر (قطیف امروزی) و دیگری هگر (هفوف امروزی) بودند. حاکمیت ایران بر کرانه های جنوبی خلیج فارس تا پادشاهی شاپور دوم ساسانی (۳۷۹-۳۰۹ میلادی) کم و بیش پابرجا بود. اما در دوران ابتدایی فرمانروایی این شاه، اعراب ساکن در کرانه جنوبی خلیج فارس شورش کردند. شاپور قبیله شورشی «عبد قیس» را به شدت سرکوب کرد و بار دیگر بحرین ساحلی و شهرهای هگر و یمامه را تصرف کرد. شاپور همچنین در سال ۳۲۶ میلادی بندر «الخط» از بنادر نزدیک ابوظبی کنونی را تسخیر کرد و در همان منطقه شهری به نام شاپور را بنیاد کرد. در عصر ساسانی ایرانیان بر عمان که در آن زمان «مزون» نام داشت نیز تسلط داشتند و اعراب ساکن در این سرزمین در سپاه ساسانی حضور داشتند. البته در عمان، ایرانیان نیز حضوری چشمگیر داشتند و شهری به نام «جمشیدگرد» بنیاد کرده بودند که مرکز عمان بود. اما حضور ایرانی ها در عمان به وسیله تیره های عرب «ازدی» تهدید می شد و ایرانی ها وادار گردیدند «جمشیدگرد» را ترک کرده و به بندر «صحار» عقب نشینی نمایند، اما حضور خود را در این بندر عمان تا ظهور اسلام حفظ کردند. قلمرو جنوبی ایران در عصر ساسانی در دوران خسرو انوشیروان (۵۷۹-۵۳۱ میلادی) به نهایت گسترش رسید. وی جدای از آنکه حاکمیت ایران را بر عمان و بحرین تثبیت کرد به امور یمن نیز پرداخت و این سرزمین را به قلمرو سلطنتش ملحق کرد. با فروپاشی ساسانیان در سال ۶۵۱ میلادی و فقدان حکومت مرکزی در ایران، بحث درباره سرحدات جنوبی ایران دیگر موضوعیت ندارد. اما یک موضوع در مورد دوران فترت بین سقوط ساسانیان تا پیدایش حکومت صفوی، قابل توجه است و آن ظهور جنبش های شیعی و ایرانی در کرانه های جنوبی خلیج فارس است. در سال ۲۵۵ قمری مردی به نام علی بن محمد صاحب الزنج علیه حکومت بنی عباس و به عنوان دوستدار خاندان علی بن ابی طالب(علیه السلام) شورش کرد. خیزش صاحب الزنج نمادی از قدرت بلامنازع شیعیان در جنوب خلیج فارس بود و اگر چه این جنبش سرکوب گردید ولی عمق اقتدار شیعیان را در کرانه های جنوبی خلیج فارس نشان داد. بیش از سی سال پس از خیزش صاحب الزنج، جنوب خلیج فارس شاهد یک جنبش عمومی دیگر به محوریت شیعیان اسماعیلی و این بار به رهبری «عبیدالله حمدان» بود. این جنبش حکومت عباسی را به زانو درآورد و در سال ۲۸۶ قمری شهر قطیف نیز به تصرف عبیدالله حمدان درآمد. حکومت شیعیان بر جنوب خلیج فارس تا سال ها ادامه داشت و پس از حکومت اسماعیلیان نیز شیعیان وابسته به آل بویه بر جنوب خلیج فارس تسلط داشتند. اگر چه این حاکمیت سرانجام به وسیله اتابکان سلجوقی در سال ۵۴۳ قمری پایان یافت، ولی نفوذ تشیع در کرانه های جنوبی خلیج فارس همواره پابرجا ماند، تا اینکه صفویه در سال ۹۰۶ قمری بر ایران مسلط گردید.

مرزهای باختری

از هنگام برپایی اولین دولت ایرانی یعنی دولت ماد، سرحدات باختری ایران، اهمیت بسزایی داشته و صحنه سهمگین ترین نبردها برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران بوده اند. مادها اولین پادشاهی ایرانی ثبت شده در تاریخ مدون را در ۷۰۸ پیش از میلاد مسیح در ایران باختری و به پایتختی همدان ایجاد کردند. در عصر پادشاهی هُوَخشتر سومین و نامدارترین شاه مادی، پادشاهی آشور منقرض گردیده و ایرانی ها بر شمال میان رودان(بین النهرین) و خاور آسیای صغیر حاکم گردیده و قلمرو پادشاهی ماد به رود هالیس (قزل آیرماق) و رود دجله رسید. با ظهور کورش بزرگ و بنیانگذاری پادشاهی هخامنشی، قلمرو باختری ایران گسترش یافت. کوروش پس از اینکه در سال ۵۵۹ پیش از میلاد مسیح به پادشاهی رسید، به لیدیه و سپس بابل لشکرکشی کرد و این دو کشور را برای همیشه از صفحه تاریخ محو کرده و به پادشاهی هخامنشی ملحق ساخت. بدین ترتیب پادشاهی هخامنشی سرتاسر آسیای باختری را دربر گرفت و به دریای مدیترانه و مصر رسید.

در دوران پادشاهی کبوجیه فرزند و جانشین کورش (۵۳۰-۵۲۲ پیش از میلاد)، سپاه هخامنشی به آفریقا لشکرکشی کرد و مصر و بخش هایی از لیبی و حبشه را تسخیر کرد و بدین گونه سرحدات باختری ایران تا لیبی گسترش یافت. در عصر پادشاهی داریوش بزرگ (۵۲۲-۴۸۶ پیش از میلاد) سرحدات باختری ایران تثبیت شد. داریوش در کتیبه های گوناگون خود از ایالات: بابل، آشور، کاپادوکیه، سارد و مصر در زمره سرزمین های تحت فرمانروایی اش یاد کرده است. سرحدات باختری ایران تا پایان پادشاهی هخامنشی در ۳۳۰ پیش از میلاد کم و بیش پابرجا ماند؛ گر چه در دوره ای مصر علیه سیادت شاهنشاهی طغیان کرده و یا در دوره ای هخامنشیان وارد اروپا نیز شده و آتن پایتخت یونان را تسخیر کردند، ولی تا سقوط هخامنشیان، سرحدات باختری این شاهنشاهی تقریباً در محدوده عصر داریوش باقی ماند.

پس از سقوط هخامنشیان و پس از دوران فرمانروایی مقدونی ها بر ایران، در عصر آغاز پادشاهی اشکانی و در زمان درگذشت مهرداد اول (اشک ششم) در ۱۳۷ پیش از میلاد، سرحد باختری ایران به رود فرات رسید. در سال ۵۳ پیش از میلاد، اولین و بزرگترین جنگ ایران و روم در کاره (حرّان) در شمال رود فرات رخ داد و با شکست کراسوس سردار رومی از سورنا سردار ایرانی، سرحدات باختری ایران در رود فرات تثبیت شد؛ و حتی اشکانیان درصدد برآمدند تا سرحدات ایران را در آن سوی فرات توسعه بدهند. در سال ۴۰ پیش از میلاد، شاهزاده پاکُر فرزند اُرُد (اشک سیزدهم) به باختر فرات لشکرکشی کرده و سرتاسر سوریه، انطاکیه، فینیقیه، فلسطین و کاری را تسخیر نمود. البته این لشکرکشی فرجام موفقیت آمیزی نداشت و با کشته شدن پاکُر در سال ۳۹ پیش از میلاد، توسعه طلبی اشکانیان متوقف شد. تا پایان پادشاهی اشکانی پنج نبرد نظامی بزرگ دیگر بین ایران و روم رخ داد و در سرتاسر این عصر سرحدات باختری ایران تقریباً در محدوده رود فرات حفظ شد. با سقوط اشکانیان در سال ۲۲۴ میلادی و ظهور اردشیر بابکان ساسانی، وی در اندیشه تصرف سرتاسر آسیای باختری افتاد. بین اردشیر و الکساندر سور امپراتور روم در سال ۲۳۲ میلادی جنگ بزرگی روی داد که به پیروزی کامل اردشیر انجامید؛ اما وی با توجه به قدرت نظامی روم، از تعقیب پیروزی های خود صرف نظر کرد و به تسلط بر بین النهرین جنوبی اکتفا کرد.

در عصر پادشاهی اشکانی و نیز در دوران پادشاهی ساسانی، برای نزدیک به یکهزار سال تیسفون در نزدیکی بغداد امروزی پایتخت پادشاهی ایران بود و بر این اساس ایران از نفوذ فرهنگی بسیار زیادی در میان رودان(بین النهرین) برخوردار شد. در دوران ساسانیان حاکمیت ایران بر سرتاسر بین النهرین به جز مقاطع کوتاهی برقرار ماند؛ ضمن این که در برخی دوره های تاریخی همچون عصر پادشاهی شاپور اول و دوران فرمانروایی خسرو انوشیروان نیروهای نظامی ایران از رود فرات عبور کرده و وارد سوریه شدند و به ویژه شهر انطاکیه را تسخیر نمود. اما اوج گسترش سرحدات باختری ایران در عصر ساسانی در دوران پادشاهی خسروپرویز (۶۲۸-۵۹۰ میلادی) بود. خسروپرویز در سال ۶۱۰ میلادی از کاپادوکیه گذشت و سپاه وی قیصریه را تسخیر نمودند. در سال ۶۱۱ میلادی، سپاه ایران سوریه، انطاکیه و سرانجام بیت المقدس را تصرف کرد. در سال ۶۱۶ میلادی، سپاه ایران، غزه را تصرف کرد و وارد مصر شد و ضمن تصرف اسکندریه به حدود حبشه رسید. بدین گونه سرحدات باختری ایران به وسیع ترین حد از زمان هخامنشیان رسید. خسروپرویز سپس به آسیای صغیر لشکرکشی کرد و پس از تصرف آنقره (آنکارا)، قسطنطنیه را محاصره نمود. اما خسروپرویز از رومیان شکست سختی خورده و ضمن از دست دادن تمامی مناطق فتح شده، تا تیسفون عقب نشینی کرد. در سال های پایانی ساسانیان تحول عمده ای در سرحدات باختری ایران رخ نداد و با سقوط ساسانیان در ۶۵۱ میلادی و تصرف ایران به وسیله مسلمانان، به سیادت سیاسی ایران بر میان رودان (بین النهرین) پایان داده شد. اما در عصر اسلامی نه تنها از نفوذ فرهنگی ایران در میان رودان(بین النهرین) یا عراق کاسته نشد، بلکه این نفوذ با روندی پرشتاب رو به افزایش گذاشت. نقش مهم ایرانیان در پاسداری از مذهب شیعه و جایگاه محوری سرزمین عراق در این مذهب، حضور پرشور ایرانیان در خیزش مختار در کوفه در سال ۶۴ قمری ، نقش آفرینی ایرانی ها به عنوان عنصر اصلی در تأسیس خلافت بنی عباس و جایگاه ممتاز ایرانیان در همگی ارکان سیاسی، نظامی و اداری بنی عباس ، تشکیل سلسله های ایرانی در عراق به ویژه سلسله آل بویه، الحاق عراق به پادشاهی ایلخانان ایران پس از سقوط بنی عباس، برپایی سلسله شیعه آل جلایر در عراق و وجود آرامگاه های امامان شیعه علیهم السلام در سامراء، کاظمین، نجف و کربلا همگی نمونه هایی از پیوندهای فرهنگی و سیاسی ایرانیان با سرزمین عراق هستند که همین پیوندها از عصر صفویه به بعد نقش مهمی در کلیه تحولات سیاسی در پیوند با سرحدات باختری ایران ایفاء نموده اند.

مرزهای شمال باختری

سرزمین های شمال باختری ایران از اهمیت بسزایی در اسطوره های ایرانی و نیز در مذهب زردشت برخوردار بوده اند. گفته می شود اشوزردشت در آذربایجان ظهور کرده است؛ و گفته می شود او در شهر شیز در نزدیکی دریاچه چیچست (ارومیه امروزی) زاده شده و سال ها نیز در کوه سبلان به نیایش می پرداخته است. در اسطوره های ایرانی نیز آذربایجان و اران از اهمیت بالایی برخوردار هستند. در شاهنامه فردوسی بارها از آذرآبادگان یاد شده و به سفر کیخسرو شاهنشاه کیانی به این دیار اشاره شده است. در شاهنامه همچنین به آتشکده «آذرگشسب» نیز اشاره شده است. این آتشکده که در تخت سلیمان (جنوب باختری ارومیه امروزی) قرار داشت، یکی از مهم ترین مکان های مذهبی ایران باستان بود و در شاهنامه فردوسی کیخسرو به آذربایجان رفته و آتشکده آذرگشب را از چنگ دیوان آزاد کرده است. در شاهنامه از اردبیل و بردع نیز یاد شده و در زمره سپاهیان کیخسرو، سربازانی از اردبیل و بردع حضور داشته اند. بردع یا بردعه شهری بزرگ در جهان باستان بود که مرکز اران به شمار می رفت. این شهر در جنوب باختری گنجه امروز و در شمال خاوری شهر امروزی شوشی قرار داشت و بقایای آن با یک امامزاده مشهور که امامزاده ابراهیم(ع) نام دارد هم اکنون نیز وجود دارد.

در اسطوره های ایرانی همچنین اسفندیار پسر گشتاسب شاه کیانی نیز نقش بارزی در سرزمین های شمال باختری ایران دارد. اسفندیار به سرزمین آلان ها در شمال قفقاز لشکرکشی کرد و آنها را مطیع کرد و قلعه مستحکمی به نام «روئین دژ» در قفقاز بنا کرد. افزون بر اسطوره ها، در تاریخ مدون ایران نیز سرزمین های شمال باختری ایران اهمیت بسزایی دارند.

در زمان شاهنشاهی ماد، حد شمال باختری ایران تا ارمنستان می رسید. در دوران هخامنشی سرتاسر قفقاز در قلمرو ایران قرار داشت. در این دوران، در شمال آذربایجان، خاور ارمنستان و جنوب گرجستان، سرزمینی به نام «آلبانیا» بود. آلبانیا که محدوده جغرافیایی آن تقریباً اران و شروان بعدی یا جمهوری آذربایجان امروزی را دربر می گرفت، یکی از ایالات مهم پادشاهی هخامنشی بود و سربازان آلبانیا در سپاه هخامنشی همواره و حتی در جنگ های داریوش سوم با اسکندر حضور داشتند.

پس از سقوط هخامنشیان در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، باز هم سرزمین های شمال باختری ایران، اهمیت بسزایی در حفظ ایران و فرهنگ ایرانی داشتند. آذربایجان اولین سرزمینی بود که به پیشوایی حکمران این سرزمین یعنی «آتروپات» از دولت بیگانه سلوکی اعلام استقلال کرد. نام «آتروپات» بر سرزمینش تعلق گرفت و سرزمین وی را به مرور زمان «آتروپاتن» و «آذربادگان» و سپس «آذربایجان» خواندند. در زمان سلوکیان، آذربایجان سنگر فرهنگ ایرانی بود تا آنجا که گفته شده است: «آذربایجان در مقابل یونانیّت سنگر ایرانیّت بود و سنن و آداب زردشتی در اینجا پناهگاه یافته بود

در دوران پادشاهی اشکانی نیز آذربایجان جزئی از قلمرو اشکانی گردید و در آذربایجان بود که شکست های نظامی سنگینی بر سپاهیان متجاوز رومی وارد آمد. در زمان اشکانیان بدون تردید آذربایجان جزئی از قلمرو اشکانی بود اما حاکمیت اشکانیان بر قفقاز مورد تردید است؛ بلکه طبق آنچه از منابع تاریخی برمی آید، اران و گرجستان جزئی از امپراتوری روم بودند. در زمان پادشاهی اردشیر بابکان نیز ایران بر ایالات اران و گرجستان تسلطی نداشت. در دوران پادشاهی شاپور اول ساسانی و در دهه هفتم سده سوم میلادی سرانجام اران و سپس ارمنستان جزو قلمرو ایران گردید. با وجود این گویا تا زمان پادشاهی شاپور دوم ساسانی (۳۷۹-۳۰۹ میلادی) بار دیگر تسلط ایران بر این مناطق از میان رفته بود؛ اما در عصر پادشاهی شاپور دوم، ایران توانست اقتدار مطلقی در گرجستان و اران پیدا کرده و فراتر از آن بر سر تاسر قفقاز حاکمیت پیدا نماید.

پس از این، تقریباً در سرتاسر دوره ساسانی، ایران بر قفقاز حاکمیت داشت. اگر چه شورش ها و طغیان هایی در قفقاز رخ می داد که بیشتر از مقابله دولت ایران با ترویج آئین مسیحیت ناشی می گردید. از جمله این شورش ها می توان به طغیان پس از درگذشت یزدگرد دوم در سال ۴۵۷ میلادی اشاره کرد. همچنین در دوران پادشاهی خسرو انوشیروان، قبایل خزر به قفقاز یورش بردند؛ و انوشیروان به مقابله با آنها پرداخت؛ و با ساختن دژ محکمی در داغستان و در شهر تاریخی دربند که به «دربند انوشیروان» شهرت یافت، تلاش کرد مانع هجوم قبایل خزر به قفقاز گردد. دربند از آن پس به شهر مهمی در قفقاز تبدیل شد و صدها سال مرکزنشین داغستان بوده است. حاکمیت ایران بر اران و شروان و ارمنستان تا پایان پادشاهی ساسانیان در ۶۵۱ میلادی پابرجا ماند.

از آن پس تا ظهور صفویه به دلیل فقدان دولت مرکزی در ایران موضوع سرحدات شمال باختری ایران نیز منتفی بود. اما در خلأ نهصد ساله قدرت واحد ایرانی بین سقوط ساسانیان تا پیدایش صفویه، سرزمین های شمال باختری ایران تبدیل به یکی از پایگاه های اصلی فرهنگ ایرانی گردیدند. در این سرزمین ها، شروانشاهیان ظهور کردند که اگر چه عرب تبار بودند، اما مروج فرهنگ ایرانی بودند و نام هایی همچون کیکاووس و کیخسرو برای خود انتخاب کرده بودند. آنها پشتیبان ادبیات فارسی بودند و در دوران فرمانروایی آنان، شاعران بزرگی همچون نظامی و خاقانی در گنجه و شروان ظهور کردند که هم شعر فارسی و هم احساسات ایران دوستانه را در اران و شروان به اوج رساندند. با همه اینها در حقیقت در عصر صفویه بود که با ایجاد دوباره حکومت مرکزی در ایران، بار دیگر حاکمیت سیاسی ایران در سرزمین هایی همچون اران، شروان، داغستان، گرجستان و ارمنستان مستقر گردید.

منبع: محمدعلی بهمنی قاجار، تمامیت ارضی ایران ،

سیری در تاریخ مرزهای ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بهار ۱۳۹۰ ، ج اول

مرزهای ایران باستان



جشن نوروز یکی از کهن‌ترین اعیاد ملی ایرانیان در دوره‌های مختلف تاریخی از زمان هخامنشیان با شکوه خاصی برگزار می‌شده است؛ در این میان شاهان قاجار نیز جشن نوروز، را بزرگ می‌داشتند و تدارک ویژه ای برای آن می دیدند.

 

دربار قاجار در آستانه عید نوروز تدارک ویژه ای برای برگزاری هرچه باشکوه تر مراسم عید نوروز می‌دید. مراسم اصلی “سلام نوروزی” بود که در سه بخش برگزار می‌شد. سلام عام تحویل، سلام عام تخت مرمر و سلام خاص سر در. یک روز پیش از عید از طرف رئیس تشریفات دربار علی‌خان ظهیرالدوله داماه شاه برای طبقات مختلف دعوتنامه فرستاده می‌شد و مدعوین بایستی یک ساعت قبل از تحویل حضور به هم رسانند. سلام عام نوروز در تخت مرمر واقع در کاخ گلستان اجرا می‌شد.

 

در کتاب سفرنامه پولاک در ایران درباره مراسم نوروز در دربار آمده است که نوروز در زیر آسمان شاد و زیبای ایران جشنی است برای شادی و شادکامی. نویسنده این کتاب در تشریح آئین های نوروزی به جشن “سلام نوروزی” در دربار می پردازد و می نویسد: بیست دقیقه پیش از تحویل سال شاه وارد می‌شود هنگام ورود به تالار یک خواجه و چند پیشخدمت به دنبال شاه هستند.

 

او به طرف شاه نشینی که مخصوص او تهیه شده می‌رود. چهارزانو روی فرش ابریشمین می‌نشیند و راحت و آسوده به پشتی تکیه می‌دهد در هنگامی که تنها چند دقیقه به حلول سال نو باقی است، نظام العلما با محلول طلا بر کاسه‌ای چینی رقم سال نو و زیر آن آرزوی برکت را می‌نویسد، اکنون دیگر منجمین علامت می‌دهند و توپ شلیک می‌شود و منجم‌باشی رسما به اطلاع شاه می‌رساند که سال نو آغاز شده است، بلافاصله روحانیون حاضر و صاحب‌منصبان بانگ مبارک باد برمی‌دارند.

 

از طرف مستوفی‌الممالک کیسه‌های متعدد از سکه‌های جدیدالضرب طلا و نقره تقدیم شاه می‌شود. شاه محتوی آنها را روی یک سینی بزرگ نقره می‌ریزد آنها را با هم مخلوط می‌کند و به هر یک از حاضران چندتایی از آنها می‌دهد زیرا گرفتن سکه نو به هنگام تحویل سال میمنت دارد. برحسب ترتیب،

 

پولاک در بخش دیگری از سفرنامه خود به رسوم مردم در عید نوروز نیز اشاره می کند. او می نویسد: جشن نوروز سیزده روز دوام داردو در طول این روزها تقریبا همه کسب‌وکارها تعطیل است. در این مدت همه منحصرا به تفریح می‌پردازند از لذایذ خانوادگی برخوردار می‌شوند یا به دید و بازدید یکدیگر می‌روند و به هم تبریک می‌گویند. هرکس جامه نوی در بردارد و از آنجا که رنگ‌های روشن بیش از همه طرف توجه است گروه‌هایی را می‌بینید که لباس‌های سبز و زرد و آبی و سرخ بر تن دارند.

 

بدیهی است که زنان ناگزیرند، جامه‌های نو خود را زیر چادرهای تیره‌رنگشان پنهان دارند. آشنایانی که با هم روبه‌رو می‌شوند دست یکدیگر را می‌فشارند و با فریاد عید مبارک یکدیگر را در آغوش می‌کشند. کسی که زیر دست است در حالی که با دو دست خود یک دست ارباب یا حامی‌اش را در دست می‌گیرد تبریک می‌گوید و جواب تبریک خود را می‌گیرد.

 

در یادداشت های پولاک به جشن های عمومی نوروز که در میدان توپخانه تهران برگزار می‌شده نیز پرداخته و آمده است: یکی از رسوم جشن نوروز مراسمی است که در میدان توپخانه انجام می‌شود و شاه از پنجره ایوانی به نمایش می‌نگرد. پایین در میدان پهلوانانی که سراسر سال را در زورخانه تمرین کرده‌اند با اندام‌هایی برهنه و نیرومند به کشتی گرفتن مشغولند. شیرینکاران و تردستان، بندبازان، دلقک‌ها و لوده‌هایی که در پوست شیر و خرس رفته‌اند دیده می‌شوند و گاه و بیگاه شاه سکه‌های کوچک طلا و نقره به میان آنها می‌اندازد.

 

عنتر بازها برنامه مضحکی با حیوانات دست‌آموز خود اجرا می‌کنند. در همه این مدت نقاره‌خانه نیز بلاوقفه مشغول نواختن موسیقی است. در روزهای نهم یا دهم اسب‌دوانی انجام می‌گیرد. طول مسابقه اسب‌دوانی نیم فرسنگ است. سرانجام روز سیزدهم یعنی آخرین روز عید فرا می‌رسد.

 

همه از دروازه شهر خارج می‌شوند و به باغ‌ها روی می‌آورند. با این روز دیگر شادی‌های نوروز پایان می‌پذیرد. عکس های زیر که مربوط به یکی از جشن های نوروزی در زمان ناصرالدین شاه قاجار است سورو سات دربار در استقبال از نوروز، مراسم”سلام نوروزی”، کشتی گرفتن و اسب دوانی در جریان جشن های نوروز را نشان می‌دهد.

 

مراسم سلام نوروزی با حضور ناصرالدین شاه

 

مراسم سلام نوروزی با حضور ناصرالدین شاه

 

یکی از درباریان در مراسم سلام نوروزی

 

مقامات و درباریان در مراسم سلام نوروزی

 

درباریان در مراسم سلام نوروزی

 

میوه و شیرینی در مراسم سلام نوروزی در کاخ گلستان

 

دلقک های مراسم جشن نوروزی

 

کشتی گیران در مراسم جشن نوروز

 

مسابقات اسب دوانی

عکسهای جشن نوروز در زمان قاجار

عکسهای جشن نوروز در زمان قاجار



برای اولین بار بعد از دوران قاجار در قرن بیستم، ایران توانسته نفوذ سیاسی و نظامی اش را در منطقه ای که منطقه نفوذ معروف است گسترش دهد: بین النهرین و مناطق شرقی مدیترانه و شبه جزیره عربی با جمعیت قابل ملاحظه ای از جامعه شیعه.

به گزارش «انتخاب»؛ عراق بعد از حمله سال ۲۰۰۳ آمریکا به این کشور بعد از سالها جنگ فرقه ای درنهایت به کشوری شیعه تبدیل شد. در لبنان نیز حزب الله که یک گروه مسلح شیعه به رهبری ایران است سه دهه است که قوی ترین نیروهای سازماندهی شده مسلح این کشور را تشکیل داده اند. شریک نسبتا برابر ایران یعنی سوریه نیز امروز از نظر نظامی به ایران وابسته است. در یمن نیز ایران به گروه های شیعه و حوثی ها کمک نظامی می کند و این گروه ها با نیروهای به رهبری عربستان در حال مبارزه اند. ایران به دنبال تثبیت نظام های سیاسی شیعه با پیاده کردن الگوی خودش در این کشورهاست.

فروپاشی نظم عربی به واسطه زوال تدریجی این پادشاهی ها، مداخله نظامی آمریکا در عراق و شورش هایی که به بهار عربی موسوم است در نهایت به ایران برای رسیدن به این هدفش کمک کرد. استراتژی کنونی تهران افزایش نفوذ است. یک مسیر پایدارتر به سمت نقش رهبری ایران درمنطقه خاورمیانه ممکن و دست یافتنی است.

ایران به لحاظ تاریخی تنها با مصر که یک تمدن تاریخی قدیمی و برجسته است از لحاظ سیاسی و فرهنگی در میان کشورهای عربی قابل مقایسه است. مصر به طور قابل ملاحظه ای از چشم انداز راهبردی خاورمیانه در سه دهه گذشته حذف شده است و به دلیل مشکلات داخلی برای سالهای پیش رو درگیر خواهد بود.

در نتیجه مقابله با ایران به گردن عربستان افتاده که دیگر کشور عربی است که از قابلیت های بالایی برخوردار است. اما این کشور به عنوان وارث یک امپراطوری هرگز در نظر نخبگان ایرانی به عنوان کشوری که از نظر سیاسی با آنها برابری میکند به حساب نمی آید.

ثروت بی پایان نفت که در ۵۰ سال گذشته در دسترس کشورهای خلیج فارس بوده نوعی تفاوت چشمگیر در شیوه زندگی مردم کشورهای کوچک خلیج فارس در مقایسه با جمعیت چند ده میلیونی ایران ایجاد کرده است. از اواخر دهه ۱۹۷۰ ایران با نوعی غرور نسبت به این کشورهای نوکیسه داشته است.

چهار دهه اخیر پر از پیچیدگی در روابط این منطقه بوده است. انقلاب اسلامی ایران و سعی رهبران این کشور برای صدور این انقلاب به جهان اسلام با مخالفت کشورهای خلیج فارس مواجه شد که میدانستند امپراطوری های آن در برابر شورش های الهام گرفته از ایران آسیب پذیر است.

در جنگ ایران و عراق بیشتر کشورهای عربی از بغداد حمایت کردند . برخی به دلیل نزدیکی های فرقه ای و برخی برای ایجاد تعادل نظامی در منطقه. در سالهای بعد از آن، تهران و احساسات عمومی در ایران نوعی برتری نسبت به کشورهای خلیج فارس و قدرت سیاسی به واسطه اعتقاد به شیعه ۱۲ امامی احساس می کرد.

جهان عرب ایران را به عنوان یک دشمن می داند و برای خنثی کردن نفوذ این کشور هر کاری می کنند. از نظر داخلی ایران دچار مشکلات سیاسی داخلی بین اصولگرایان و اصلاح طلبان است. در دهه اخیر این معادله تغییر کرده است و با هرج و مرج ایجاد شده در خاورمیانه این فرصت برای ایران فراهم کرده که منافع عربستان و کشورهای عربی خلیج فارس را از آن خود کند و به قدرت منطقه ای مد نظرش دست پیدا کند.

از منظر تهران، ایران تنها کشوری است که قادر است بر تحولات خاورمیانه نظارت داشته باشد. نخبگان سیاسی ایران، بر این باورند که کشورشان پایدار است. آنها از جنگ با عراق و تحریم های بین المللی جان سالم به در بردند. آنها معتقدند ایران نظیر چین و روسیه و غرب چشم انداز منحصر به فردی دارد که همسایگانش فاقد این چشم انداز هستند.

رهبران ایران همچنین معتقدند که نظام آنها مشروعیت تاریخی و فرهنگی دارد. از قرن ۱۶ به بعد زمانی که سلسله صفوی مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کردند مشروعیت سیاسی در ایران تا حد زیادی به حمایت روحانیت وابسته شد. انقلاب اسلامی قوانین اسلام را در سیاست و جامعه ایران بازسازی کرد.

توافق هسته ای تحریم های بین المللی را از بین برده و به ایران اجازه داده که میلیون ها جوان تحصیل کرده ونیروی کارش را برای بازسازی اقتصاد این کشور در دوران پساتحریم فعال کند. ویژگی ممتازی که همسایگان عربی این کشور فاقد آن هستند چرا که این کشورها بیش از هرچیز به در آمدهای نفتی و نیروها و کارگران خارجی وابسته اند.

نخبگان ایرانی و خلیج فارس بر این باورند که برجام چیزی فراتر از اذغام ایران در بازارهای جهانی است. از نظر آنها ایران با این توافق به یک قدرت منطقه ای تبدیل خواهد شد و این چیزی است که غرب از فهم آن عاجز بوده است.

بسیاری از ناظران درایران و کشورهای عربی این توافق را در نتیجه استراتژی چرخش آمریکا به سمت کشورهای آسیایی و خروج از خاورمیانه میدانند. آمریکا منافع گران قیمتش را در دولت سازی و ترویج دموکراسی درخاور میانه رها کرده و بر مشکلات منطقه ای محدود تری تمرکز کرده است که بیش از همه اسلام گرایی نظامی و احتمال سقوط دولت ها، بی ثباتی ناشی از موج پناه جوها به اروپا یا سرزمین های اشغالی در صدر این مشکلات قرار دارند. از این نظر آمریکا به نیروهای محلی برای کمک به این کشور در این حل این مشکلات نیاز دارد. ایران یکی از نامزدهای پذیرش این نقش در منطقه است، دست کم در مورد حل مشکل اسلام گرایان مسلح. ایران و آمریکا تا کنون اگر نه رسمی ولی باهم همکاری هایی در این مورد داشته اند برای مثال در غرب غراق دو کشور برای جلوگیری از پیشروی گروه های شبه نظامی نظیر داعش با هم همکاری هایی داشته اند.

ایرانی ها مطمئنا اظهار نظرهای ترامپ را دنبال می کند که اصلا با آنها برخورد دوستانه ای نداشته. علاوه بر این اظهارات هدف اصلی دولت جدید آمریکا در خاورمیانه احتمالا کاهش خطر ناشی از شبه نظامیان اسلام گراست. با توجه به حضور پررنگ نظامی ایران در منطقه در اطراف مواضع داعش و دیگر گروه های این چنینی ارزش ایران برای آمریکا ممکن است تغییر کرده باشد.

همه این فاکتورها در کنار هم ما را به این نتیجه می رساند که توسعه طلبی(!) ایران قرار است ادامه داشته باشد. نخبگان ایران بر این باورند که پیروزی آنها به چند عامل بستگی دارد: اول اینکه ایران باید با مسلح کردن کامل حزب الله به گونه ای که اسرائیل نسبت به آن احساس خطر کند اقدام کند. این تعادل اگر موفقیت امیز باشد میتواند چالش های بالقوه را در منطقه خنثی کند.

دوم اینکه ایران باید عربستان را تضعیف کند تا مطمئن شود ریاض نمی تواند با افزایش نفوذ ایران در منطقه مقابله کند.

رهبران اسراییل می دانند که هر درگیری ای با گروه حزب الله می تواند به ایجاد تلفات قابل ملاحظه ای بیانجامد. در مورد تضعیف سعودی ایران در یک جنگ فرسایشی با ریاض وارد شده. عربستان از خطرات ناشی از دخالت هایش در امور منطقه به خوبی آگاه است اما این کشور همچنان مواضعش را نگه می دارد.

ایران نیاز دارد که شرکایش را در منطقه سرپا نگه دارد و همیشه با همسایگانشان در تضاد باشد. همین مساله سبب جذب متحدان مشکل دار نظیر شبه نظامیان شیعه عراق میشود.

قول ایجاد قدرت نرم در مقایسه با دستاوردهای ایران در جهان عرب از طریق نیروهای فیزیکی وعده ای پوچ به نظر می رسد. اما ایران باید محتاطانه تر رفتار می کند، مگرنه اهل تسنن همیشه تحت حمایت وهابیت عربستان باقی می مانند. در دهه های پیش رو بخشی از جهان عرب احتمالا از زیر قدرت دولت های ضعیف کنونی شان فرار میکنند و اگر این اتفاق بیوفتد ایران بیشتر به عنوان یک شریک قابل احترام از نظر فرهنگی سود خواهد برد.

رهبران ایران باید همیشه مراقب باشند افزایش نفوذشان به واسطه تحولات در سایر نقاط آسیا از چین گرفته تا قره باغ و تنش بین هند و پاکستان منحرف نشود. هرچه این تحولات بر معادلات جهانی تاثیر بیشتری داشته باشد ایران نیز بیشتر مجبور به تمرکز بر همسایگان شرقی به جای همسایگان غربی اش می شود.

نسل جوان کشورهای عربی نیز در حال رشد است. نسلی که نسبت به اخلاف خود متفاوت می اندیشد. نشانه نوید بخش این نسل جوان درک آنها از معضلات و آرزوهای آنها برای ایجاد قرارداد اجتماعی جدید حول فرصت های اقتصادی و ایجاد سیستم های نمایندگی سیاسی واقعی و احترام آنها به هویت و حیثیتشان است.

راه سازنده تر برای ایران این است که با نیروهای جوان جهان عرب تعامل کند. تهران میتواند تلاش کند که با بازسازی های سیاسی درکشورها، نفوذ خود در آنها را تسهیل کند. درلبنان ایران باید پشتیبان میشل عون برای تقویت نهادهای دولتی باشد حرکتی که نفوذ ایران در این کشور را تضعیف نمی کند چراکه عون به حزب الله نزدیک است.

درعراق ایران با آزمون سختی روبه روست. بسیاری در ایران بر این باورند که عراق باید در منطقه نفوذ ایران و شیعه بماند اما این طرز تفکر با توجه به اینکه عراق هم یکی از کشورهای چند فرقه ای در جهان عرب است؛غلط است. ایران باید از اقتصاد متنوع و دستاوردهای تکنولوژیکی و نفوذ فرهنگی اش برای کمک به بازسازی عراق و لبنان و سوریه و مقابله با چالش های توسعه ای عظیم در برابر آنها استفاده کند .

هیچ یک از این محورها ساده نخواهد بودو بسیاری از کشورها با آنها مخالفت خواهند کرد. اما سیاست گذاران ایرانی باید به خاطر داشته باشند زمانی که جوانان کشورهای عربی کنترل کشورهایشان را به دست بگیرند زمانه امیدوار کننده تری است و آنها نیز رفتار کشورهای خارجی با خودشان را در زمان ضعف به یاد خواهند داشت. بهترین موقعیت برای ایران تبدیل شدن به مرکز تجاری و مرکز فرهنگی و الگوی منطقه ای برای این کشورها است. ایران به عنوان یک همسایه ابدی جهان عرب باید تصمیم های مهمی برای چشم اندازی طولانی مدت بگیرد.

ایران چگونه می تواند جهان عرب را تحت نفوذ خود در بیاورد؟